با معرفی و خلاصه کتاب « کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز» تو این مطلب همراهمون باشید.
اینتین – ساسان دیگر نمیتواند درون لباسهای جاوید پنهان شود. اگر تا چند دقیقهی دیگر حریف مات نشود، همهچیز فاش میشود و ساسان و جاوید به جرم تقلب، به دردسر میافتند. کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز نوشتهی آذردخت بهرامی ما را با دو نوجوان آشنا میکند که بهتازگی با یکدیگر دوست شدهاند و میخواهند از چالشی بزرگ عبور کنند.
دربارهی کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز
ساسان عاشق کوکو سیبزمینی است؛ خودش که اینطور میگوید. اگر هم واقعاً عاشقش نباشد، حداقل جلوی بیبی گلشن و جاوید و بابامراد، میگوید که خیلی کوکو را دوست دارد تا بیبی گلشن ناراحت نشود. معلوم است که همیشه پشت میز غذا میخورد و به دور سفره نشستن عادت ندارد؛ اما امشب، بهخاطر دوست جدیدش حاضر شده تا هر کاری انجام دهد. او اولین کسی است که در اولین برخورد، به جاوید نگفت «افغانی» و از او پرسید: «افغانستانی هستی؟» همین موضوع باعث میشود تا جاوید از همان لحظه ساسان را دوست خود بداند و او را به خانهای که هنوز خودشان هم وارد آن نشدهاند و تازه میخواهند اثاثیهشان را در آن بچینند، دعوت کند. کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز ما را با دو دوست آشنا میکند. آذردخت بهرامی داستان کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز را با نگاهی آزاد به کتاب «مردی که به سقف چسبید» نوشتهی اچ جی ولز تحریر کرده است.
تابستان همراه با ساسان و کاپابلانکا و بادکنکِ شطرنج باز
پدر و مادر ساسان پولدار هستند. برخلاف جاوید که پدربزرگش هنوز شغلی پیدا نکرده و بیکار است. البته شرکت پدر ساسان نگهبان ندارد و قرار است بابامراد به زودی در آنجا مشغول به کار شود. تابستان است و ساسان و جاوید هیچکدام به مدرسه نمیروند؛ به همین خاطر از صبح تا شب در کنار همدیگر بازی آنلاین انجام میدهند و فیلم و انیمیشن میبینند. بیبی گلشن برای آنها ناهار میپزد. در عوض ساسان چیپس و پفک میخرد و بازی فیفا و سیدی و فیلمهایش را با جاوید به اشتراک گذاشته است. داستان کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز ماجرای یک تابستان جالب است که دو دوست با یکدیگر مشغول سپری کردن آن هستند.
ساسان و جاوید هیچکدام دوست ندارند وقت خود را بیرون از خانه سپری کنند. ساسان چاقترین پسر محله و جاوید افغانستانی است و همین دو موضوع برای اینکه همهی پسران محله، آن دو را مسخره کنند، کافی بهنظر میرسد. آذردخت بهرامی ما را با این دو پسر به باشگاه، سونا و جکوزی هم میبرد؛ جایی که ساسان از آن متنفر است و بیشتر از یک جلسه نمیتواند آنجا را تحمل کند. البته قرار نیست داستان ماجراجویانهی کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز همیشه تا همین اندازه آرام بماند؛ چالشی بزرگ در انتظار این جاوید و ساسان است.
یک مسابقهی بزرگ در انتظار آنهاست
جاوید پس از مدتی متوجه میشود که ساسان چقدر باهوش است و به مسابقات کشوری بازی شطرنج دعوت شده. پسرانی هممحلیاش هم دقیقاً از سال گذشته دشمنیشان با ساسان را شروع و مدام او را مسخره کردند و دیگر حاضر نشدند با او بازی کنند. ساسان امسال هم به مسابقات شطرنج دعوت شده، اما نمیخواهد شرکت کند. او دیگر از شنیدن تمسخرهای بیپایان بچهها خسته شده و ترجیح میدهد هیچکس او را نبیند، اما این وضعیت نباید ادامه پیدا کند. ساسان نباید بهخاطر آن بچهها با آیندهی خود بازی کند. او باید در مسابقهای که میتواند در آن برنده شود شرکت کند؛ یعنی جاوید اجازه نخواهد داد که او به بخت خود لگد بزند.
آذردخت بهرامی در کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز به ما نشان میدهد که جاوید و ساسان چگونه میخواهند مسابقات کشوری را پشت سر بگذارند و این دو دوست چطور باید از چالشی که پیش رویشان قرار دارد، عبور کنند. این داستان برای نوجوانان، در انتشارات هوپا به چاپ رسیده است.
کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز برای شما مناسب است اگر
به داستانهای مخصوص نوجوانان که در خلال روایت ماجرا، به معضلات اجتماعی همچون بیکاری، نژادپرستی و… میپردازند، علاقه دارید.
میخواهید با دو دوست صمیمی که میخواهند از چالشی بزرگ عبور کنند، همراه شوید.
نوجوان هستید و میخواهید با داستانی سرگرمکننده که دارای آموزههای اخلاقی نیز هست، آشنا شوید.
در بخشی از کتاب کاپابلانکا، بادکنک شطرنج باز میخوانیم
پاکت خالی و مچالهشدهی اسنکش را انداخت زمین و به اتاقش رفت. نفهمیدم منظورش چه بود، «خوشحال» یا «مهم»؟
کاغذهای تاشده را باز کردم. با خطوطی ناشیانه و لرزان یک جرثقیل را کشیده بودند که ساسان را بهزور روی سکوی قهرمانی نگه داشته.
کاغذ دوم، یک صفحه از کتاب رکوردهای گینس را نشان میداد که نام ساسان را بهعنوان رکورددار جهانی ثبت کرده، با تیتر: «اولین قهرمان جهان که روی سکوی قهرمانی جا نشد!!!»
کاغذ سوم را باز نکردم؛ همه را پاره کردم و انداختم توی سطل زباله و به اتاق ساسان رفتم. قبل از ورود، آهسته در زدم. قرارمان این بود که اگر در زدیم و کسی جواب نداد، یعنی میتوانیم داخل شویم.
کار پرینتر تمام شده بود. پرینتر و لپتاپِ ساسان را خاموش کردم و دستهی کاغذها را برداشتم و رفتم روی تخت کنار ساسان نشستم.
تمام رژیمهای غذایی دنیا را در گوگل سرچ کرده بودم و همه را پرینت گرفته بودم. کلی دستور غذایی و نحوهی حسابکردن کالری مواد غذایی و خلاصه اینکه چطور میتوان وزن کم کرد و چطور میتوان وزن را ثابت نگه داشت. یک ساعتی برای ساسان سخنرانی کردم و نتیجهی تحقیقاتم را تحویلش دادم.
آخر سر ساسان یک بسته شکلات تبلتی خارجی باز کرد و شروع به خوردن کرد. من هم نفسی عمیق کشیدم و خیره به او ماندم. فکر میکردم با دیدنِ کلافگی من، از رو برود. ولی خیره به من، بهآرامی مشغول خوردن شکلاتش شد.
منبع | کتابراه





