با انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی برای پایه نهم در این مطلب همراه ما باشید.
اینتین – انشا طنز و غیر طنز درد دل یک موش آزمایشگاهی برای پایه نهم در روزانه برای شما دانش آموزان آماده شده است. انشا به فرد این امکان را میدهد که خلاقیت خود را به نمایش بگذارد. با نوشتن داستانها یا توصیفهای خلاقانه، فرد میتواند دنیای خیالی خود را بسازد و احساسات و ایدههای جدیدی را کشف کند.
انشا درد و دل موش آزمایشگاهی صفحه ۵۵ کتاب نگارش نهم
مقدمه: سلام دوستان من یک موش آزمایشگاهی هستم. محیط آزمایشگاه بسیار تمیز و مجهز است و محققان روی ما آزمایش های بسیاری انجام می دهند تا بتوانند چیزهای زیادی را کشف کنند و خیلی از بیماری ها را درمان کنند.
بدنه: من از اینکه روی ما موش ها آزمایش انجام می دهند ناراحت نیستم چون با این کارها می توان در علم پیشرفت کرد و خیلی از شماها از برخی از بیماری هایتان نجات پیدا کنید. خدا ما موش ها را طوری آفریده است که مناسب آزمایش های علمی هستیم. در آزمایشگاه، غذاهای ما کنترل شده است و هرکاری که انجام می دهیم، زیر نظر محقق های پرتوان و باهوش اینجا انجام می شود.
هرچند گاهی مجبوریم در خوراک و خواب و کارهای شخصیمان، بسیاری از سختی ها را تحمل کنیم. با این حال هنگام شنیدن خبر پیروزی در آزمایش و کشف دارو و ماده جدید، تمام خستگی های ما هم به یکباره از تنمان بیرون می شود. اما گاهی ناراحتی هایی هم داریم مانند از دست دادن دوستانمان یا زمانی که یکی از موش ها حالش بد می شود. اینجور اتفاقات خوب و بد در آزمایشگاه عادی است. دیدن آمپول و دارو برایمان ترسناک نیست. ما موش های آزمایشگاهی بر خلاف موش های کوچه و خیابان، تمیز هستیم و دوست نداریم دور و برمان کثیف و نا مرتب باشد. این حرف های مرا با دیدن من تایید خواهید کرد!
نتیجه : در آخر بگویم هیچ گاه در زندگی تان و از پست و جایگاهتان احساس ناامیدی نکنید چرا که هر موجودی در این عالم بی حکمت آفریده نشده است و تمام موجودات باید سعی کنند وجودشان سرشار از نفع و سود باشد.
انشا درد و دل یک موش آزمایشگاهی ( طنز )
مقدمه : من یک موش آزمایشگاهی هستم. هربار که می خواهند چیز جدیدی کشف کنند مجبورم از استراحتم بزنم و تا آن ها رویم آزمایش انجام دهند. خلاصه یک روز خوش برایم نگذاشته اند!
بدنه: آن روز یکی از آنها که لباس سفید و ماسک پوشیده بود یک آمپول به من زد که دادم به آسمان رفت اما انگار کر بود و صدای داد و بیداد مرا نمی شنوید!
هر دفعه که وقت مرا می گیرند، انقدر بالای سرم بحث علمی می کنند که دیگر حوصله ام سر میرود و هر چه قدر می گویم دیگر بس است خسته شدم، انگار نه انگار! آخر سر هم معلوم نیست چه چیزی را به خورد من می دهند که مجبورم چند روزی را داخل شیشه، تک و تنها سر کنم. آخه من هم دل دارم درست نیست اینجا من را تنها می گذارند و میروند. آن روز با موش شیشه بغلی دوست شده بودم و از پشت شیشه باهم صحبت می کردیم او که از من بدتر بود اصلا جان صحبت کردن نداشت؛ یک کلمه حرف می زد و دو دقیقه به خواب میرفت! نمی دانم روی این بدبخت چه چیزی را آزمایش می کردند!
انقدر نگویید از شما موش ها چندشمان می شود اگر ما نباشیم که علم شما اینقدر ها هم پیشرفت نمی کند! هر روز چیز تازه ای کشف می کنند.
تازه خیلی از چیزهایی که شما برای درمانتان می خورید را اول روی ما آزمایش می کنند اگر زنده ماندیم و حالمان بهم نخورد به شما هم می دهند! حالا بازهم بگویید شما را دوست نداریم: یک چیز را یادم رفت بگویم؛ من خیلی قلقلکی هستم! هربار که مرا از شیشه ام بیرون می آورند و دست کاری ام می کنند هی داد میزنم: وای قلقلکم اومد! وای به شکمم دست نزن! دستتو از کف پام بردار! اما انگار نه انگار! تقصیر خودشان است اینها مرا قلقلک می دهند من هم تکان می خورم و کارشان خراب می شود! یک ذره احساس هم داشته باشند بد نیست ها!!! خلاصه با ما دوست باشید.
نتیجه : اما از یک طرف هم خوشحالم که با کاری که انجام می دهم جان بسیاری را نجات می دهم و برای آدم ها مفید هستم
انشا ی درد و دل یک موش آزمایشگاهی ( غیر طنز )
مقدمه: یه جرات می توان گفت تنها موشی هستم که در میان تمامی دوستان اینجایم، هنوز زنده هستم و مثل بقیه دنیا را ترک نکرده ام.
بدنه انشا : من، همان کسی هستم که طعم تمام چیز های مضر و مفید را چشیده و سپس با تشخیص جان من، مردم نیز از آن برای سلامت خود استفاده می کنند، در غیر این صورت من نیز جانم را از دست داده و در سطل زباله نزد باقی دوستانم جای میگیرم.
با دیدن هر آمپول و یا داروهای متنوع که هرکدام را برای یک قسمت از بدنم استفاده می کنند، به خود لرزیده و با چشمانم خواهش می کنم تا از آن مطمعن بوده و زندگی مرا از من نگیرند، مدت ها فکر فرار در سرم رقصیده است اما پس از هر آزمایش به قفسم رفته و آماده می شوم برای آزمایشات بعدی تا ببینم چه اتفاقی برام خواهد افتاد، زنده خواهم ماند یا نه، دوباره طعم زندگی به این سختی را خواهم کشید یا نه.
نتیجه انشا درد و دل موش آزمایشگاهی : زندگی بسیار زیبا است اما این گرفتاری برای من به عذاب سختی منجر شده است که دلم می خواهد هرچه سریع تر از این منجلاب خارج شوم، اما نه با مرگم، بلکه با روزی که خبر آزادی ام را به من داده و موشی جدید و قوی مثل من استخدام کنند تا بلکه من نیز طعم زندگی را مثل بقیه موش های خوش بخت بچشم
انشای درد و دل یک موش آزمایشگاهی
مقدمه : شاید باور نکنید ولی من از زمانی که به دنیا آمدم در این آزمایشگاه بوده و هرگز اینجا را ترک نکردهام. شبهای زیادی به خیالبافی در مورد دنیای بیرون میپردازم و تصویرهای مختلف از آن برای خود ترسیم میکنم. اینجا همه چیز خوب پیش میرود و به ما رسیدگی میشود. من به ویروسهای قدیمی عادت کردهام، اما بدی روزگار زمانی است که محققان تصمیم به اجرای آزمایش های تازه میگیرند! نزدیک شدن سرنگ پزشکی در این زمان، برایم مانند شیرجه زدن در یک گودال بیانتهاست.
بدنه: هر زمانی که چنین تزریقاتی صورت میگیرد و بدن من یا سایر هم بندی هایم را در یک سیر آزمایشگاهی قرار میدهند، آینده ما نامعلوم است. مشخص نیست که پس از این آزمایش، همچنان زنده خواهیم ماند یا باید برای سفر آخرت آماده شویم؟ برخی از ما در طول این آزمایشها جان سالم به در برده و باید شاهد از دست دادن برخی دیگر باشیم. این درست همان چیزی است که زندگی در آزمایشگاه با نورهای سفید و آبیاش را سختتر میسازد.
ما اینجا از امکانات خوبی برخوردار هستیم. جای زندگی و خواب تمیز و راحتی داریم و به وقت مناسب به ما غذا داده میشود. هرگز نیازی نیست که برای پیدا کردن غذای خود، در میان زبالهها به دنبال تکه غذای ماندهای باشیم. همچنین آب تمیزی همیشه در اختیارمان قرار دارد. اما هرگز نمیتوانیم از یاد ببریم که تمام این امکانات در ازای قرار گرفتن در تندباد حادثه و قربانی شدن برای پیشرفت علم است.
من و سایر موشهای آزمایشگاهی هیچ وقت کثیف نیستیم و تمیزی پوشش موهای تن ما، همیشه تامین میشود. اینجا یک تیم نگهداری و مراقبت وجود دارد و از سلامت ما به صورت روزانه اطمینان حاصل میگردد. اما باور کنید گاهی دلم میخواهد در گل و لای جوی آب دویده و تمام تنم از آلودگیها انباشته شود اما آزاد باشم. آرزوی یک جست و خیز حسابی در کانالهای فاضلاب به دلم مانده و دوست دارم به خاطر پیدا کردن یک تکه نان از این سوراخ به آن سوراخ بدوم.
نتیجه انشا درد و دل موش آزمایشگاهی : در آخر باید بگویم که زندگی ما در یک چرخه کسالتآور و بی هیجان خلاصه شده و نمیتوانیم چیزی جز این انتظار داشته باشیم. فکر زندگی دیگری برای ما وجود ندارد و هیچ کدام نیز جرات فرار کردن از آزمایشگاه را نداریم. با این همه من فکر میکنم که ایناز خود گذشتگی در راه علم و پیشرفت دنیای پزشکی، ارزش آن را داشته باشد
انشای قشنگ درد و دل یک موش آزمایشگاهی
مقدمه: من و سایر دوستانم از شرایط زندگی در آزمایشگاه به ستوه آمده بودیم. غذاهای تکراری و تزریقهای پی در پی، نگهداری در شرایط ایزوله شده و غیره غیره؛ فوق العاده کسالتآور بود. تصمیم گرفتیم تا دست به آشوب زده و محققان را حسابی ادب کنیم. من و دوستان دیگرم به خوبی باز کردن در قفس را بلد بودیم و اگر پیشتر دست به این کار نمیزدیم، از سر بی انگیزگی بود. اما حالا انگیزه آن به وجود آمده و باید یک خرابکاری حسابی در آزمایشگاه انجام میدادیم.
بدنه : بعد از این که محققان آزمایشگاه را ترک کردند، دست به کار شدیم. هر یک از ما درب قفس نگهداری خود را که خاطرات تلخ و شیرین در آن داشتیم، باز کرده و بیرون آمدیم. من که از لولههای آزمایش متنفر بودم، به سرعت سراغ آنها رفته و تمامی لولهها را به زمین ریختم. در برخی از لولهها محلولهای رنگی قرار داشت و تمام آنها کف زمین سفید رنگ آزمایشگاه پخش شد. موشهای دیگر به سراغ سایر تجهیزات آزمایشگاهی رفته و آنها را به هم میریختند.
کیتهای آزمایشگاهی را که خیلی سفت بودند جویدیم. دندانهایمان پس از مدتها، یک تمرین حسابی کردند! یکی از موشهای آزمایشگاهی مادهای لیز پیدا کرد و آن را روی میز بلند و طویل آزمایشگاه ریخت. غوغایی به پا شد. تک به تک روی این ماده لیز که هیچ وقت نفهمیدم چه بود، رفتیم و سرسره بازی کردیم. بعضی از موشها لیز میخوردند و پایین میافتادند. برخی دیگر نیز کنترل بیشتری داشتند و به شکلی سورتمه سواری میکردند!
یکی از موشها به سراغ کشوهای آزمایشگاه رفته و هر آن چه در کشوها بود را بیرون ریخت. بقیه هم به کمک او رفتند. یک لحظه به صحنه آزمایشگاه نگاه کردم، از هر جایی موشی آویزان بود و در حال خرابکاری… محشری به پا شده بود و به نظر میرسید که اوضاع از کنترل خارج شده است. من فریاد میزدم و از موشها میخواستم که به خرابکاریهای خود پایان دهند، اما گوش هیچ یک از آنها بدهکار نبود.
نتیجه این انشا : تا صبح اوضاع به همین شکل ادامه یافت. سرانجام هر یک از موشها خسته و بی حال در گوشه ای افتاده و بی رمق به خواب رفت. من نیز مانند بقیه روی یک دستگاه آزمایش خون دراز کشیدم. ساعتی بعد، یکی از مسئولان آزمایشگاه را دیدم که آرام داخل شد و با مشاهده آن همه موش در جای جای آزمایشگاه، جیغی کشید و بیهوش روی زمین افتاد. این آزمایشگاه، دیگر به این راحتی آزمایشگاه نمیشد و همه ما را به عنوان موش های سرکش، از آن جا اخراج کردند.
انشای ادبی درد و دل یک موش آزمایشگاهی ( طنز )
مقدمه: ما موش های آزمایشگاهی ، شاید بد شانس ترین موجودات دنیا باشیم، هر چی بلا و درد و مرض هست اول روی ما موش های آزمایشگاهی امتحان می کنن.
بدنه: از آن جایی که موش های آزمایشگاهی از دسته پستانداران هستن و بیشترین شابهت ژنتیکی رو با انسان دارن از ما برای آزمایش استفاده می شه.
خب حالا ممکنه یکی بگه این همه پستاندار چرا از موش استفاده میشه؟
مثلاً چرا از میمون که بیشترین شباهت رو به انسان داره استفاده نمیشه؟
چون میمون مغز درست و حسابی نداره، یدفه وسط آزمایش بلند میشه و بندری میرقصه!
ضمن اینکه میمون حیوون وحشیه، یهو دیدی دست دکتر رو گاز گرفت، آدم نیست که!
از اونجایی که ماها حیوونات ارزون تری هستیم، جای کمی رو اشغال میکنم، نگهداریمونم ساده تره.
ما موش ها خیلی سریع تولید مثل می کنیم، عمر کمی داریم، زود به جای جدید عادت میکنیم و موجودات بی آزاری هستیم.
از طرفی ما موش ها به غذای کم قانع هستیم و هر چی بزنی تو سرمون صداشمون در نمیاد!
انشای ادبی و قشنگ
مقدمه : من یک موش آزمایشگاهی هستم. از زمانی که یادم می آید در یک فضای بسته زندگی میکردم.
بدنه: من در این آزمایشگاه تنها نیستم و دوستان زیادی مثل من در اینجا زندگی میکنند اما فضایی که در آن قرار دارم و زندگی میکنم خیلی کوچک است.
بارها دیده ام که موجوداتی با لباس سفید می آیند، یکی از دوستان من را بر میدارند و بعد از مدتی جای آن را عوض می کنند.
همیشه این صحنه برای من تکرار می شد و خیلی دوست داشتم بدانم که آن موجودات دوستان من را به کجا می برند.
کمی که بزرگتر شدم، بالاخره روزی فرا رسید که در بین دوستانم، من انتخاب شدم.
تقریباً سر از کار آنها در آورده بودم، آن روز به من یک آمپول زدند و من را در قفس دیگری گذاشتند استرس زیادی داشتم نمیدانستم که چه اتفاقی قرار است بیافتد.
کم کم پلک هایم سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم. حس میکردم تغییراتی در بدنم در حال اتفاق افتادن است.
احساس گرسنگی زیادی می کردم، چشمهایم را باز کردم و به دنبال غذا می گشتم.
دوست داشتم هر چیزی که در اطرافم هست را بخورم.
خوشبختانه آن سفید پوشان غذای کافی برایم تهیه کرده بودند و من شروع به خوردن غذا کردم.
حس میکردم هر چه قدر غذا میخورم سیر نمیشوم.
روز به روز چاق و چاق تر میشدم.
چندین بار من را برداشتن و بدنم را چک میکردند، انگار دیگر خودم را هم نمیشناختم.
بعد از آن بود که متوجه شدم، انسان ها از ما موش ها برای آزمایش استفاده می کنند.
نتیجه : وقتی میخواهند بفهمند یک دارو چه عملکردی دارد ابتدا آن را روی ما آزمایش می کنند و اگر موفقیت آمیز بود آن را برای انسان استفاده می کنند.
از یک طرف خوشحال بودم که میتوانستم مفید باشم و از طرفی ناراحت بودم که چرا نمیتوانم آزادانه زندگی کنم.
انشای موش آزمایشگاهی طنز
مقدمه: من یه موش ازمایشگاهی هستم از همون ابتدای تولدم که چشم باز کردم خودم رو در محوطه بسته دیدم که اوایل خیلی بهم توجه میکردند که بعدها فهمیدم بخاطره اینکه زود بزرگ شم و آماده آزمایش شدن باشم
بدنه: بعد از اینکه بزرگتر شدم منو به یه محوطه دیگه بردند، اتاقی بود که افراد با لباسهای سفید مخصوصی وارد آن می شدند و همشون چیزی به دهن داشتن که بهش میگفتن ماسک، و ازون روز زندگی و ترس من از مردن شروع شد.
بعد از وارد شدن با موش های دیگه آشنا شدم البته موش هایی که بهشون آمپول میزدند یا به اصطلاح آزمایش روشون انجام میشد قفسه های جداگانه داشتن و به تنهایی ازشون نگهداری میشد.
هر روز میدیدم که یکی از دوستام از قفسه خارج میکنند و آمپول هایی رو به دوستام میزدند و بعده اون داخله یه محفظه میزاشتند و روزه بعد از زدنه آمپول میومدند و آنها را معاینه میکردند و یه چیزهایی رو داخله کاغذ می نوشتند.
بالاخره روزی که ترسشو داشتم رسید و دستی وارد قفس شد و منو بالا کشید قلبم خیلی تند میزد بقدری شدتش بالا بود که صداشو میشنیدم سعی میکردم با دست و پا زدن خودمو از دستش فراری بدم ولی اصلا فایده ای نداشت.
منو محکم تو دستش گرفت و آمپولی بهم زد و منو وارد قفس کرد کمی که گذشت احساس حالت تهوع داشتم و همین باعث شد که بیشتر بترسم، تا صبح خوابم نبرد از ترس اینکه نکنه بمیرم، همینجور که تو این فکرا بودم نفهمیدم چطور خوابم برده بود و با صدای چند نفر که بالای سرم بودم بیدار شدم، شوکه شدم ولی اونا با دیدنه من و اینکه چشامو باز کردم خوشحال شدند و بهم تبریک میگفتند.
مثل اینکه آزمایشه مهمی رو روی من امتحان کرده بودند بعد از بیدار شدن من و خوشحالی خودشون منو به جای دیگه ای منتقل کردند و با دستگاه های خاصی ضربان قلب و نبض منو کنترل میکردند و بعد از تمام این کارها منو به جای اول برگردوندند.
و ترس من هر روز و هرروز بیشتر میشد چون که بر اثر آزمایش های متعدد بدنمون ضعیف تر میشه ولی از طرفی هم احساس قهرمان بودن رو دارم.
نتیجه این انشا : هر موجودی یه سرنوشت و زندگی پیش رو داره و زندگی و سرنوشت من هم اینجوریه و نمیشه تغیبرش داد من یه موش آزمایشگاهیم. یه موش آزمایشگاهی خوشحال.
شاید اوایل خیلی بخاطره این وضعیتم ناشکری کردم و همش میگفتم ای خدا چرا یه چیزی دیگه منو نیافریدی ولی الان با این موضوع کنار اومدم و خدا را شکر میکنم
منبع | روزانه




