بخش هایی از کتاب چشمهایش اثر بزرگ علوی را در این مطلب بخوانید.
اینتین – کتاب «چشمهایش» رمانی است از بزرگ علوی (سید مجتبی آقابزرگ علوی)، نویسندهٔ واقعگرا و از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۳۱ منتشر شد و یکی از مهمترین آثار ادبیات داستانی معاصر فارسی به شمار میرود.
بزرگ علوی در کنار صادق هدایت و صادق چوبک از بنیانگذاران داستاننویسی مدرن در ایران است. او فعال سیاسی چپگرا بود و از اعضای حزب توده ایران و یکی از «۵۳ نفر» زندانیان سیاسی دوران رضاشاه به شمار میرفت.
خلاصه داستان
داستان پس از مرگ «استاد ماکان»، نقاش مشهور و مبارز سیاسی مخالف حکومت رضاشاه، آغاز میشود. او در تبعیدگاه از دنیا رفته است.
در نمایشگاه آثار او در مدرسهای، تابلوی توجه همگان را جلب میکند که نامش «چشمهایش» است. این تابلو چهره زن جوانی را نشان میدهد با چشمانی فوقالعاده زیبا و نگاهی مرموز. ناظم مدرسه که از دوستداران استاد است، کنجکاو میشود بداند صاحب این چشمها کیست.
پانزده سال بعد، آن زن (با نام مستعار «فرنگیس») به مدرسه میآید. او دختری از خانواده ثروتمند است که به نقاشی علاقه داشته. پس از تحصیل در پاریس و بازگشت به ایران، با پیشنهاد همکاری در مبارزات مخفی علیه حکومت دیکتاتوری، به استاد ماکان نزدیک میشود و مجذوب او میگردد.
عشق نافرجامی میان آن دو شکل میگیرد. وقتی استاد دستگیر میشود، فرنگیس برای نجات او از اعدام، تن به ازدواج با رئیس شهربانی (که خواستارش بوده) میدهد. استاد به تبعید میرود و فرنگیس بعداً این ازدواج ناخواسته را رها میکند و تنها میماند.
ویژگیهای برجسته کتاب
۱. ساختار معمایی و پلیسی: بزرگ علوی در این رمان «روش استعلام و استشهاد» را به کار برده؛ یعنی قطعات پراکنده یک ماجرا را کنار هم میچیند تا طرحی کلی پدید آید که بر حدس و گمان تکیه دارد – شیوهای که بیشتر در ادبیات پلیسی رایج است.
۲. روایت غیرخطی: راوی داستان را از پایان آغاز میکند و با استفاده از «بازگشت به گذشته» (flashback) به مرور حوادث میپردازد.
۳. زن در مرکز داستان: این کتاب از آثار معدود زبان فارسی است که در مرکز آن یک زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته است. برخلاف ادبیات سنتی که زن در جایگاه معشوق است، «فرنگیس» در نقش عاشقی فداکار ظاهر میشود.
۴. تلفیق عشق و سیاست: داستان عاشقانهای جذاب در بستر شرایط سیاسی-اجتماعی سالهای پیش از شهریور ۱۳۲۰ روایت میشود.
جملات درخشان از کتاب چشمهایش
دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشمهای تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.» گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.»
«در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.»
شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد. برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.
اگر بخواهی چیزی از آب دربیایی، نباید از میدان دربروی. ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!
گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی میرود، وقتی آن را پیدا نمیکند، اصلاً خود را گم شده احساس میکند.
خودم میدانم که این عشق به ناکامی منتهی خواهد شد.
کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن میشد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.
شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد.
معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابانهای فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درختهای کهن را میانداختند.
این مرد در سخن گفتن عجیب صرفهجو بود؛ برای هر کلمهای که میخواست ادا کند، ارزش قائل بود
با دیپلم، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
تو از هزار راه میتوانی سودمند باشی. شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد.
مرا هیچکس نشناخته، خودم هم خودم را نشناختهام
عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمیکند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمیکند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.
هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است.
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیخواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.
عوام میگفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیدهها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند.
من هیچوقت در زندگی نفهمیدهام که چه میخواهم. همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده و من نتوانستهام دل و جان فدای یک طرف بکنم و طرف دیگر را از خود برانم. بدبختی من در همین است. همیشه دودل بودهام. همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفتهام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.
اهمیت نده! زندگی همین است.
«چشمهای تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاههای تو را نداشتم. نمیدیدی که چشم به زمین میدوختم؟» به او میگفتم: «در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.»
آقای ناظم، بعضی چیزها را نمیشود گفت. بعضی چیزها را احساس میکنید. رگ و پی شما را میتراشد، دل شما را آب میکند، اما وقتی میخواهید بیان کنید میبینید که بیرنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست. اما آن روح، آن چیزی که دل شما را میفشارد، در آن نیست.
شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش درنمیآمد؛ همه از هم میترسیدند، خانوادهها از کسانشان میترسیدند، بچهها از معلمینشان، معلمین از فراشها، و فراشها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان میترسیدند، از سایهشان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را در پی خودشان میدانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان مینگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشتهای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگآسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد میکردند. روزنامهها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند.
من به او احترام میگذاشتم و برتری فکر و احساس و صداقت و ایمان او را قبول داشتم، اما تصورات و آمال او را نمیپذیرفتم. از او حرفشنوی داشتم، اما مطیع او نبودم. سبک کار او را میپسندیدم، اما تقلید نمیکردم.
دوستدار هنر از خود هنرمند بیشتر لذت میبرد.
چه خطری بزرگتر از این بود که او همیشه با من سرد و رسمی گفتگو کند، دل من بتپد، و او بیاعتنا و بیخیال کار خودش را انجام دهد و من مجبور باشم به او دروغ بگویم؟
لذتبخشترین ساعات عمر خود را وقتی میدانم که از یک آهنگ موسیقی خوشم میآید. عجیب اینست که همیشه اینطور نیستم. گاهی موسیقی به هر نوعی که تصور کنید برای من خستهکننده و کسالتآور است.
از شما ممنونم که آنقدر حوصله به خرج دادید و داستان شومی را که مربوط به کار شما و علاقه شما به زندگانی استاد نبود، شنیدید. تابلوتان را ببرید! دیگر من به این تابلو هیچ علاقهای ندارم. استاد شما اشتباه کرده است. «این چشمها مال من نیست!»
او روح مرا میخواست و میترسید که نصیبش نشود، او معشوقه نمیخواست او همرزم میخواست، در مبارزهای که در پیش داشت میخواست از وجود من کمک بطلبد. او کسی را میخواست که به پای او گذشت داشته باشد و همراهش بیاید و از هیچ بلایی نهراسد.
۱ گویند: مگو سعدی، چندین سخن از عشق میگویم و بعد از من گویند به دورانها شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچکس نفسش درنمیآمد؛ همه از هم میترسیدند، خانوادهها از کسانشان میترسیدند، بچهها از معلمینشان، معلمین از فراشها، و فراشها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان میترسیدند، از سایهشان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را در پی خودشان میدانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان مینگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشتهای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگآسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد میکردند. روزنامهها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش میکردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن میشد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.
میدانید آتشی که زیر خاکستر میماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمیکند هرگز با هیچکس درباره آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، به هر دلیلی که بخواهید ـ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب اینکه معشوق ادراک نمیکند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را میخورد و میسوزاند و آخرش مانند نقره گداخته شفاف و صیقلی میشود.
مثل اینکه استاد میخواست بگوید: چه شیرین است، چه شیرین میتواند باشد. افسوس که ما تلخی آنرا میچشیم.
که دوستدار هنر از خود هنرمند بیشتر لذت میبرد. مسلما هر هنرمندی از کار خودش حتی اگر شاهکار هم باشد ناراضی است. همیشه میخواهد بهتر و زیباتر از آنچه که خلق کرده بسازد. همیشه میتواند عیوب آن را ببیند. هنرمند بهترین منقد آثارش است، اما تماشاچی غرق لذت میشود. اغلب مردم نواقص را آسان ادراک نمیکنند، فقط زیباییهای آن را میبینند.
من سراپا برای عشق ساخته شدهام و دیگر کاری از من ساخته نیست. مردها مثل پشه دور شمع گرد من پرپر میزنند؛ اگر آنها بال و پر خود را میسوزانند، گناه من چیست؟…
«این چرخ فلک بهر هلاک من و تو قصدی دارد به جان پاک من و تو بر سبزه نشین، پیالهکش، دیر نماند تاسبزه برون دمد ز خاک من وتو!»
اما همه اینها یکی یکی به من دل میباختند و ارزششان در نظرم کم میشد. میبینید با چه بدبختی دست به گریبان بودم. فقط یکی از آنها استثناء بود. خوشبختانه آن یکی نامزد داشت و با او زندگی میکرد. من هم توانسته بودم اطمینان این دختر ملوس را جلب کنم و به او بفهمانم که به نامزدش نظری ندارم.
برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتما انسان باشی.
پستوهای روح او مخازن درد و رنج بود و استاد هرگز میل نداشت مردم بفهمند که چه زجری تحمل میکند. همیشه خوش و دلشاد به نظر میآمد و هیچکس نمیتوانست قبول کند که در باطن این مرد آراسته و کم مدعا چه شوری در جوش و خروش است.
بدبختی من در همین است. همیشه دودل بودهام. همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و با پای دیگر رو به بلندی رفتهام و در نتیجه وجود من معلق بوده است.
من هیچجا آرامش ندارم. لانهای ندارم که به آنجا دل ببندم. تمام تفریحات دنیا برای من عذاب است. کاش مانند مادرم ابله به دنیا آمده و ابله در کربلا مجاور میشدم. کاش گدا بودم و موجودی مرا دوست میداشت. آن وقت جانم را فدا میکردم.
من بادبادکی بودم که در هوا شنا میکردم غافل از آنکه سرنخ در دست بچه ولگرد شروری است. میفهمید چه میخواهم بگویم؟
میدانید من چه جور آدمی هستم؟ من آن چیزی هستم که مردم معمولاً آدم ظالم مینامند. تمام نیروی من فقط تا وقتی است که با از خود ضعیفتری روبرو هستم. وقتی با شخصیتی بزرگتر از خود مواجه میشوم، دیگر هیچ چیز ندارم و ناتوانی خود را تا به حدی که باید به بیچارگی من رقت بیاورید احساس میکنم
اما آنچه بیشتر مرا عذاب میداد این بود: «از کجا معلوم است که او مرا دوست دارد؟ او که اصلاً مرا دوست ندارد. مگر هزار بار ثابت نکرده که از همهچیز بیشتر در زندگی به آرزو و آرمان خود علاقهمند است. او که به هیچچیز پابند نیست. آیا اگر در کارهای خطرناک او شرکت نمیکردم، مرا دوست داشت؟ همه مردها از زیبایی من صحبت میکردند. او یکبار هم زیبایی مرا به رخم نکشید.» آخ، چقدر آرزو داشتم بدانم که من برای او دلپسند هستم. نگفت، در صورتی که او، هنرمند بااستعداد، میبایستی بیش از هرکس دیگری متوجه افسون رخ زیبای من باشد. برای او زیبایی من وجود نداشت. او فقط دلیری مرا میپسندید. از خونسردی من در کارهای خطرناکی که به من رجوع میکرد، لذت میبرد و شما میدانید که این دلیری من مصنوعی بود. من ایمان نداشتم.





