یکی از بزرگترین پدیدههای جهانی در فرهنگ عامه، یعنی هری پاتر (Harry Potter) همیشه به مضامینی مانند عشق، دوستی، وفاداری و شجاعت تکیه کرده است. اما این مجموعه همچنین هرگز تظاهر نکرد که مرگ بخشی از داستان نخواهد بود؛ بهویژه وقتی صحبت از فرنچایز سینمایی به میان میآید.
اینتین – تعداد بسیار کمی از مجموعهها وجود دارند که تا این حد سبک آغاز شوند و در نهایت تا این حد سنگین و شکلگرفته با فقدان به پایان برسند. در ابتدا این داستان تنها یک ماجراجویی دوران بلوغ و سرخوشانه بود، اما به داستانی درباره بزرگ شدن در میانه یک جنگ تبدیل شد؛ جایی که حتی محبوبترین شخصیتها یا مقامهای عالیرتبه نیز در امان نیستند. در طول هشت فیلم، شخصیتهای بسیاری جان خود را از دست میدهند، اما برخی از آن فقدانها ویرانگرتر از آن بودند که طرفداران بتوانند به سرعت از آنها عبور کنند (و برای برخی، حتی سالها بعد نیز فراموشنشدنی باقی ماندند).
با این حال، هر مرگی تاثیر یکسان یا وزن برابری در کلیت داستان ندارد. با در نظر گرفتن این موضوع، ۷ مرگ ویرانگر در فیلمهای هری پاتر را رتبهبندی کردهایم و به بررسی این نکته پرداختهایم که آنها چگونه قواعد بازی را تغییر دادند، آرک شخصیتی دیگر کاراکترها را بازآفرینی کردند و چرا دقیقا به دلیل اجتنابناپذیر بودنشان، همچنان دردناک باقی ماندهاند.
۷. سدریک دیگوری
شخصیت سدریک دیگوری را زمان زیادی در فیلم نمیبینیم ، پس چرا در این رتبهبندی جای میگیرد؟ زیرا حتی به عنوان یک شخصیت فرعی، مرگ او به یک نقطه عطف برای کل داستان تبدیل میشود. این همان لحظهای است که هری پاتر دست از تظاهر برمیدارد که گویی همه چیز همچنان یک بازی خطرناک اما تحت کنترل است. تا پیش از آن، مسابقات سه جادوگر قطعا خطراتی داشت، اما همچنان این حس وجود داشت که بزرگسالان نظارت دقیقی دارند و اوضاع را تحت کنترل نگه میدارند. زمانی که ولدمورت بدون هیچ تردیدی دستور قتل سدریک را صادر میکند، داستان به وضوح نشان میدهد که دیگر خبری از حاشیه امن نیست. سدریک نه اشتباهی مرتکب میشود، نه کسی را تحریک میکند و نه با شخص اشتباهی درمیافتد؛ او صرفا در زمانی نامناسب در مکانی نامناسب حضور دارد.
آنچه این مرگ را تکاندهنده میکند، نبود کامل منطق قهرمانانه در آن است. سدریک بااستعداد، منصف و محبوب بود و در نهایت هیچکدام از اینها اهمیتی نداشت. او در فیلم «هری پاتر و جام آتش» برای نجات کسی یا تکمیل یک قوس شخصی نمیمیرد؛ بلکه تنها جان خود را از دست میدهد تا نشان دهد تبهکار داستان بازگشته است و بدون هیچ محدودیتی عمل میکند. شاید این احساسیترین مرگ در کل حماسه نباشد، اما یکی از مهمترین آنهاست، زیرا دیدگاه مخاطب نسبت به داستان را از آن نقطه به بعد برای همیشه تغییر میدهد.
۶. دابی
یکی از محبوبترین شخصیتها در میان طرفداران، دابی (Dobby) است و نمیتوان او را در این فهرست قرار نداد. اما حقیقت این است که با او هرگز به عنوان یک شخصیت واقعا مهم رفتار نشد؛ حداقل نه تا زمان مرگش در «هری پاتر و یادگاران مرگ – قسمت اول». او همیشه برای کمک کردن، ایجاد کمی هرجومرج، یا تلطیف فضا ظاهر میشد، اما زمانی که لحظه سرنوشتساز فرا میرسد، او همان کسی است که بدون هیچ تردیدی پا پیش میگذارد. هیچ مقدمهچینی دراماتیک بزرگی وجود ندارد؛ این اتفاق سریع رخ میدهد و زمانی که واقعیت ماجرا درک میشود، او دیگر رفته است. تاثیر اصلی پس از مرگ او خود را نشان میدهد، و همین موضوع آن را بسیار غمانگیزتر و ویرانگرتر میکند.
دابی آزاد و با انتخاب خودش و در حال کمک به افرادی میمیرد هرگز او را به چشم موجودی پست نگاه نکردند. شاید این موضوع کوچک به نظر برسد، اما به شکلی آرام و بیصدا قدرتمند است و به همین دلیل تاثیری عمیق میگذارد. فرنچایز هری پاتر با عدم اغراق در این صحنه، تصمیم درستی میگیرد، زیرا خود این فقدان به اندازه کافی گویا است. این مرگی است که شما را کاملا غافلگیر میکند و این ایده را تقویت میکند که در این نقطه از داستان، حتی بعیدترین شخصیتها نیز ممکن است بازنگردند. این همان لحظهای است که متوجه میشوید اوضاع رسما آنقدر جدی شده که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت.
۵. فرد ویزلی
در طول نبرد هاگوارتز، شخصیتهای زیادی جان خود را از دست میدهند، اما کمتر فقدانی به اندازه مرگ فرد ویزلی سنگین است. با وجود آنکه این اتفاق در فیلم پایانی، «یادگاران مرگ – قسمت دوم»، رخ میدهد، تماشای فوت او او همچنان دردناک به نظر میرسد. دلیلش این است که فرد هرگز از آن دسته شخصیتهایی نیست که انتظار از دست دادنش را داشته باشید، بهویژه نه به این شکل. او در کنار برادر دوقلویش، همیشه با طنز، سرخوشی و این ایده گره خورده بود که مهم نیست اوضاع چقدر تاریک شود، همیشه جایی برای خندیدن وجود دارد. زمانی که مرگ او اتفاق میافتد، مجموعه Harry Potter به طور موثری آن حاشیه امن احساسی را از مخاطب میگیرد (حتی اگر در آن نقطه، همه از قبل فهمیده بودند که اوضاع تا چه حد جدی شده است).
آنچه واقعا برای فرد جایگاهی در این رتبهبندی به ارمغان میآورد، پیامدهای مرگ اوست. خانواده ویزلی عمیقا محبوب هستند، بنابراین دیدن اینکه جورج نیمه دیگر خود را از دست میدهد، رون گریه میکند و خانواده دیگر هرگز به حالت سابق خود بازنمیگردد، برای طرفداران ویرانگر است. اگر فرد به عنوان یک شهید آشکار میمرد، شاید تاثیر آن متفاوت بود. در عوض، او به عنوان کسی میمیرد که صرفا در میانه یک جنگ گرفتار شده بود؛ و این موضوع، پذیرش آن را به طور ویژه دشوار میسازد.
۴. لیلی و جیمز پاتر
این مورد شاید در نگاه اول آنقدرها ویرانگر به نظر نرسد، زیرا لیلی و جیمز پاتر حتی پیش از آغاز داستان جان خود را از دست میدهند. اما نکته اینجاست که آنها همیشه حضور دارند و فیلمها دائما به ما یادآوری میکنند که هر آنچه هری تجربه میکند، پیامد مستقیم شبی است که آنها را از دست داد. جیمز در اصل نماینده جوانی است که بسیار زود به پایان رسید، در حالی که لیلی به هسته احساسی کل اسطورهشناسی این حماسه تبدیل میشود. این موضوع به تنهایی، حتی اگر همیشه در ظاهر آشکار نباشد، وزن زیادی را با خود حمل میکند.
این وضعیت در «یادگاران مرگ – قسمت دوم» تغییر میکند، زمانی که داستان سرانجام یک فلشبک با جزئیات بیشتر از آن شب، بهویژه مرگ لیلی، را به نمایش میگذارد. آنچه زمانی به عنوان یک جزئیات تراژیک در پسزمینه تلقی میشد، ناگهان به چیزی بسیار مرکزیتر تبدیل میشود. جیمز حتی نمیتواند از خانوادهاش محافظت کند و لیلی آگاهانه فدا کردن خود را انتخاب میکند. ویرانگری در اینجا کمتر به یک ضربه احساسی فوری مربوط میشود و بیشتر به ساختار داستان بستگی دارد؛ یک یادآوری قابل توجه که هر دوی آنها مدتها پس از مرگشان، برای هری پاتر ضروری بودهاند. آنها تنها به این دلیل در این جایگاه قرار میگیرند که با وجود اهمیت بسیار زیاد مرگشان، همان عامل شوکهکننده دیگر مرگهای بالاتر از خود را ندارند.
۳. سورس اسنیپ
مرگ سورس اسنیپ نیز در «یادگاران مرگ – قسمت دوم» رخ میدهد، اما تاثیر واقعی آن تا پس از وقوعش احساس نمیشود. در لحظه مرگ او، بخش بزرگی از مخاطبان همچنان میان اعتماد و تردید به او درگیر هستند. تنها بعدا، زمانی که خاطراتش برای هری فاش میشود، همه چیز تغییر میکند. ناگهان، شخصیتی تلخ و دشواری که فکر میکردیم میشناسیم، به یکی از تراژیکترین چهرههای این فرنچایز (و برای بسیاری از طرفداران، یکی از محبوبترینها) تبدیل میشود. هیچ چیز در مورد شخصیت واقعی اسنیپ تصادفی نبود. وقتی تمام قطعات پازل در جای خود قرار میگیرند، سنگینی تمام ماجرا بسیار بیشتر احساس میشود.
این مرگی است که ویرانگر محسوب میشود، زیرا در زمان حیاتش هرگز از او قدردانی نشد. این پروفسور تا انتها نقش خود را ایفا میکند، رازهایی فوقالعاده سنگین را حمل میکند و اگر به معنای محافظت از هری باشد، منفور بودن را میپذیرد. زمانی که او میمیرد، هیچ رستگاری عمومی و هیچ قدردانی در انتظارش نیست. داستان تلاش نمیکند این واقعیت را تلطیف کند؛ و دقیقا به همین دلیل این صحنه تاثیرگذار است. در لحظات پایانی، هری آنجا حضور دارد، اما در اصل، اسنیپ تنها میمیرد، دقیقا به همان شکلی که زندگی کرده بود.
۲. سیریوس بلک
آیا بدترین لحظه ممکن برای مرگ یک نفر را میدانید؟ دقیقا به همین دلیل مرگ سیریوس بلک تا این حد بیرحمانه است؛ هم از نظر زمانبندی روایی و هم از نظر وقوع آن در میانه یک سکانس اکشن. درست زمانی که هری بالاخره کسی را پیدا میکند که او را درک میکند، او را به والدینش متصل میکند و وعده یک زندگی بهتر و متفاوت را به او میدهد، آن امید در یک لحظه از بین میرود؛ در صحنهای که هیچکس (حتی مخاطب) انتظارش را نداشت. این صحنه مانند یک ضربه محکم است. سیریوس بینقص نبود، اما این موضوع فقدان او را حتی سختتر میکند، زیرا او نزدیکترین چیزی بود که هری به یک خانواده واقعی داشت.
این مرگ که در «هری پاتر و محفل ققنوس» رخ میدهد، سریع است و هیچ زمانی برای پردازش واقعی یا دستیابی به یک پایانبندی احساسی باقی نمیگذارد. علاوه بر غمانگیز بودن، این صحنه بر حس سرخوردگی نیز میافزاید. هری به سختی فرصت واکنش نشان دادن پیدا میکند پیش از آنکه همه چیز تمام شود. و از منظر داستانگویی، این مرگ یک نقطه عطف روشن را رقم میزند: از اینجا به بعد، قهرمان داستان دیگر از دیگران (بهویژه بزرگسالان) انتظار ندارد که کارها را برایش انجام دهند. سیریوس تنها به عنوان یک پدرخوانده نمیمیرد؛ او به عنوان آخرین تکیهگاه احساسی هری از دنیا میرود. این یک اتفاق تراژیک، اما به طور باورنکردنی مهم است.
۱. آلبوس دامبلدور
در فیلم «هری پاتر و شاهزاده دورگه»، آلبوس دامبلدور بزرگ جان خود را از دست میدهد. برای کسانی که کتابها را نخوانده بودند، این به راحتی شوکهکنندهترین مرگ در کل این حماسه است (بهویژه از آنجا که با یک پیچش داستانی بزرگ نیز همراه است). این اتفاق، پویایی فرنچایز را به طور کامل تغییر میدهد. برای سالها، مدیر هاگوارتز شخصیتی بود که همیشه به نظر میرسید بیشتر از هر کس دیگری میداند و این حس را القا میکرد که در نهایت، همه چیز تحت کنترل است. زمانی که او میمیرد، آن توهم بلافاصله ناپدید میشود. این یک مرگ دیگر است که به شدت تاثیرگذار است، مخاطب را غافلگیر میکند، و از آنجا که زمانی برای سوگواری وجود دارد، تاثیر آن را حتی سنگینتر میسازد.
اما سنگینی این مرگ تنها در خود این تراژدی نیست؛ بلکه در آن چیزی است که پس از آن رخ میدهد. دامبلدور از خود برنامهها، رازها و تصمیمات بحثبرانگیزی به جا گذاشت که هری حالا باید به تنهایی با آنها روبرو شود. به طور خلاصه، مرگ او یک فصل را نمیبندد؛ بلکه مجموعهای از مشکلات جدید را به وجود میآورد. این همان لحظهای است که هری پاتر به وضوح نشان میدهد ولدمورت یک قدم جلوتر است و پایان داستان نیازمند فداکاریهای واقعی خواهد بود. این سرآغازی برای آماده شدن برای پایان است.
منبع | Comicbook | بازار











