گریفیث پیش از آنکه گروه شاهین را قربانی کند، نتوانست رفتن یک نفر را تحمل کند. همین نکته، یکی از مهمترین کلیدهای شناخت اوست. فرماندهای که میتوانست سرنوشت یک نبرد را تغییر دهد، اعتماد همراهانش را به دست بیاورد و از میان مناسبات پیچیده قدرت راهی به سوی پادشاهی باز کند، مقابل تصمیم گاتس برای ترککردنش از هم پاشید. ظاهراً یک جنگجوی ارزشمند را از دست داده بود؛ اما آنچه درونش فروریخت، بسیار شخصیتر از محاسبات نظامی بود.
اینتین – برای فهمیدن این فروپاشی باید به گریفیث پیش از کسوف برگردیم؛ به مردی که هنوز میتوانست دوستداشتنی باشد. اگر او را از همان ابتدا هیولایی بدانیم که فقط صورت واقعیاش را پنهان کرده، بخش مهمی از قدرت داستان را از دست میدهیم. برزرک ما را با امکان ناراحتکنندهتری روبهرو میکند: کسی میتواند شجاع، الهامبخش و دلبسته دیگران باشد، اما در لحظهای تعیینکننده زندگی آنها را فدای خواسته خودش کند.
روانشناسی کمک میکند این مسیر را دنبال کنیم، بدون اینکه برای یک شخصیت خیالی تشخیص پزشکی صادر کنیم. مسئله، رابطه میان رؤیا، غرور، احساس گناه و ترس از ازدستدادن کنترل است. اینها را جداگانه در بسیاری از آدمها میبینیم؛ اما در گریفیث چنان به هم گره میخورند که هدف زندگیاش بهتدریج جای خودِ زندگی را میگیرد. برای او رسیدن به مقصد، کمکم از هر چیزی که ممکن است در راه از دست بدهد مهمتر میشود.

رؤیا یا هویت؟
در مرکز زندگی گریفیث، تصویر قلعهای دوردست قرار دارد. قلعه نماد هدف اوست: داشتن کشوری که خودش بر آن حکومت کند. در جهان طبقاتی برزرک، چنین خواستهای برای کسی با خاستگاه او جسورانه است. قدرت معمولاً به کسانی میرسد که در جای مناسبی متولد شدهاند؛ گریفیث میخواهد این قاعده را بشکند. او باور دارد میتواند با استعداد، اراده و تلاش، جایگاهش را خودش تعیین کند. همین سرسختی، پیش از آشکارشدن روی تاریکش، یکی از دلایل جذابیت اوست.
اما داشتن هدفی بزرگ با وابستهکردن تمام ارزش خود به آن فرق دارد. میان «میخواهم موفق شوم» و «فقط اگر موفق شوم ارزش دارم»، فاصله زیادی وجود دارد. جنیفر کراکر و کانی وولف در پژوهشهایشان درباره «عزتنفس مشروط» به همین وابستگی پرداختهاند. وقتی اعتبارمان را به موفقیت در یک زمینه گره میزنیم، شکست در آن میتواند بیشتر از یک ناکامی معمولی احساس شود؛ انگار خودمان، با تمام گذشته و تواناییهایمان، زیر سؤال رفتهایم.
گریفیث را میتوان از همین زاویه خواند. اگر هرگز به هدفش، یعنی فرمانروایی بر یک کشور، نرسد، چه چیزی از او باقی میماند؟ آیا میتواند فرماندهای شکستخورده، دوستی نیازمند یا انسانی معمولی باشد و باز هم برای زندگیاش ارزشی قائل شود؟ رفتار او نشان میدهد پذیرفتن چنین آیندهای چقدر دشوار است. پادشاهی باید درستی تمام انتخابهای قبلیاش را ثابت کند. رؤیا به او نیرو میدهد، اما راههای دیگر زندگی را نیز از نظرش محو میکند.
این وابستگی توضیح میدهد چرا کنارکشیدن برایش فقط تغییر برنامه نیست. توقفکردن یعنی روبهروشدن با سوالی که سالها از آن فاصله گرفته: اگر این رؤیا محقق نشود، زندگیام چه معنایی دارد؟ هرچه بیشتر پیش میرود، پاسخدادن دشوارتر میشود. او افراد بیشتری را با خود همراه کرده و هزینههای بیشتری پرداخته است. آینده باید آنقدر باشکوه باشد که تحمل گذشته را ممکن کند؛ وگرنه تمام مسیر در ذهنش به شکستی بیمعنا تبدیل میشود.

اعتماد گروه شاهین
اعتماد همراهان گریفیث را باید جدی گرفت. او صرفاً مردی خوشتیپ با وعدههای بزرگ نیست؛ تواناییاش را در میدان نبرد نشان میدهد. موقعیت را میسنجد، تصمیم میگیرد، خطر میکند و پیروز میشود. برای افرادی که زندگیشان میان جنگ و بیثباتی میگذرد، چنین فرماندهی میتواند معنای آینده را عوض کند. گریفیث به آنها احساس میدهد رنج امروز بخشی از راه رسیدن به فردایی بهتر است. موفقیتهایش نیز امید را از خیالی دور به تجربهای مشترک تبدیل میکنند.
بااینحال، رابطه از ابتدا برابر نیست. رؤیا به گریفیث تعلق دارد و دیگران بخشی از عمرشان را در خدمت آن میگذارند. هرکدام انگیزهها و خواستههای خود را دارند، اما جهت حرکت گروه را او مشخص میکند. پرسش مهم این است که گریفیث تا کجا میتواند همراهانش را صاحبان زندگیهایی مستقل ببیند. آیا بیرون از نقشی که در آینده او دارند نیز برایشان ارزش قائل است؟ داستان پاسخ یکدستی نمیدهد؛ توجه واقعی و نگاه ابزاری گاهی پیش هم دیده میشوند.
گذشتهای که کاسکا روایت میکند، نشان میدهد گریفیث نسبت به بهای انسانی جنگ بیتفاوت نبوده است. مرگ همراهانش برای او وزن دارد و پشت ظاهر مطمئنش، فشار و احساس گناه دیده میشود. این جزئیات مهماند، چون اجازه نمیدهند خیانت آینده را فقط با نبودِ هرگونه احساس انسانی توضیح بدهیم. ممکن است توجه او واقعی بوده باشد و باز هم بعدها آن آدمها را قربانی کرده باشد. توانایی احساسکردن، بهتنهایی تضمین نمیکند که کسی هنگام تعارض میان خواسته خودش و زندگی دیگران، انتخاب درستی داشته باشد.
اینجا یکی از خطرناکترین پیچهای ذهنی گریفیث شکل میگیرد: شاید برای جبران مرگ همراهانش باید هر طور شده موفق شود. این فکر در ظاهر شبیه وفاداری است، اما میتواند به دام تبدیل شود. پژوهش کلاسیک هال آرکس و کاترین بلومر درباره «هزینه ازدسترفته» نشان میدهد آدمها گاهی صرفاً چون قبلاً برای مسیری هزینه کردهاند، به ادامه آن متمایل میشوند. درحالیکه هزینه گذشته، بهتنهایی، دلیل خوبی برای تصمیم آینده نیست. هزینه گریفیث در مقیاس تراژیک داستان، جان انسانهاست.
اگر رسیدن به هدف قرار باشد مرگ آنها را معنادار کند، هر قربانی تازه ظاهراً ادامهدادن را ضروریتر میکند. توقف، شبیه پذیرفتن بیهودگی گذشته میشود و پیشرفتن، تنها راه نجات آن. در چنین روایتی، گریفیث بهجای پرسیدن «از این لحظه به بعد چه کاری درست است؟»، گرفتار توجیه چیزهایی میشود که اتفاق افتادهاند. همینجا بذر منطق هولناک کسوف کاشته میشود: برای بیهودهنشدن قربانیهای قبلی، باید قربانیهای دیگری داد.

گاتس و ازدسترفتن کنترل
ورود گاتس نظم زندگی گریفیث را برهم میزند. اهمیت او از ارزش یک شمشیرزن ماهر فراتر میرود. در رابطه آنها توجه، اعتماد و واکنشهایی دیده میشود که با حسابگری معمول فرمانده جور درنمیآیند. گاتس به کسی تبدیل میشود که حضورش میتواند گریفیث را از تمرکز همیشگی بر رؤیا بیرون بکشد. برای مردی که میخواهد مسیر همهچیز را تعیین کند، چنین دلبستگیای هم لذتبخش است و هم خطرناک؛ بخشی از آرامشش به کسی وابسته شده که اراده خودش را دارد.
گریفیث عادت دارد دیگران به او تکیه کنند. گاتس این رابطه را پیچیده میکند، چون خودش نیز برای گریفیث به نیازی عاطفی تبدیل میشود. پذیرفتن چنین نیازی آسان نیست، بهویژه برای کسی که تصویرش از خودش با استقلال و تسلط گره خورده است. او میتواند گاتس را نزدیک نگه دارد، بدون اینکه ناچار باشد روشن و صادقانه بپذیرد چقدر به حضورش احتیاج دارد. تا وقتی گاتس قصد رفتن نکرده، این تناقض پنهان میماند.
تعریف گریفیث از دوستی، ماجرا را تلختر میکند. او برای کسی ارزشِ یک دوست همتراز را قائل است که رؤیای خودش را داشته باشد و صرفاً دنبالهرو دیگری نباشد. گاتس این حرف را جدی میگیرد. رفتنش تلاشی است برای یافتن هدفی شخصی و رسیدن به همان جایگاهی که گریفیث توصیف کرده است. او میخواهد روی پای خودش بایستد تا بتواند کنار گریفیث قرار بگیرد. اما استقلالی که در حرف تحسین میشود، وقتی به جدایی واقعی میانجامد، پذیرفتنی نیست.
دوئل آنها این تناقض را آشکار میکند. گریفیث تلاش میکند با شمشیر گاتس را نگه دارد و شکست میخورد. کسی که میخواهد در کنارش بماند، تصمیم مستقلی گرفته و توانسته آن را عملی کند. کاریزما، جایگاه و قدرت گریفیث برای جلوگیری از رفتن او کافی نبودهاند. گاتس از همان حقی استفاده میکند که گریفیث برای خودش میخواهد: انتخاب آینده، حتی وقتی دیگری با آن مخالف است. همین شباهت، واکنش گریفیث را دردناکتر میکند.
میتوان واکنشش را ترکیبی از اندوه، غرور زخمی و ترس از ازدستدادن کنترل دانست. لازم نیست احساس او به گاتس را به یک نام قطعی محدود کنیم تا عمقش را بفهمیم. مسئله در شیوه برخوردش با این احساس است. او نمیتواند خواستنِ حضور گاتس را با حق گاتس برای رفتن کنار هم بگذارد. دلبستگی شکل تملکجویانه پیدا میکند: چون برای من مهمی، باید همان جایی بمانی که من میخواهم. خواسته طرف مقابل زیر وزن نیاز او ناپدید میشود.
این شکست، نیاز گریفیث به گاتس را نیز برای خودش آشکار میکند. فرماندهای که دیگران را به دنبال خود میکشید، حالا با احساسی روبهروست که نمیتواند صرفاً با اراده خاموشش کند. شاید گفتن اینکه نمیخواهد گاتس را از دست بدهد، او را به رابطهای برابرتر نزدیک میکرد؛ اما چنین اعترافی پذیرش آسیبپذیری میخواست. تلاش برای نگهداشتن گاتس با زور، هنوز بر همان رابطه فرمانده و زیردست تکیه دارد. گریفیث راهی را انتخاب میکند که در آن مجبور نباشد نیازش را به زبان بیاورد.

پژوهش میتجا بک درباره صفات خودشیفتگی، میان تلاش برای جلب تحسین و دفاع خصمانه از تصویر بزرگمنشانه خود تفاوت میگذارد. این تمایز برای خواندن گریفیث مفید است. او تا وقتی تحسین میشود و تعیینکننده مسیر است، میتواند جذاب و مطمئن باشد؛ اما استقلال گاتس تصویری را که از خودش ساخته تهدید میکند. این شباهت به فهم رفتار او کمک میکند، هرچند بهتنهایی برای تشخیص یک اختلال شخصیتی کافی نیست.
گاتس قصد نابودی گریفیث را ندارد. رفتنش حملهای به رؤیای او نیست و هیچکس موظف نیست تمام آیندهاش را وقف دیگری کند تا او با احساس فقدان روبهرو نشود. رفتن گاتس بحران را آشکار میکند، اما تصمیمهای بعدی را گریفیث میگیرد. اگر سقوط او را به گردن گاتس بیندازیم، استقلال یک نفر را به نیاز دیگری وابسته کردهایم. تراژدی از جایی شدت میگیرد که گریفیث نمیتواند فقدان را تحمل کند و برای پاسخ به آن دست به عمل میزند.

فروپاشی پس از شکنجه
رفتن گریفیث به سراغ شارلوت را میتوان در امتداد همین آشفتگی خواند. شاید به دنبال تسلی است، شاید میخواهد احساس قدرتش را پس بگیرد و شاید به چیزی نزدیک شود که هدف همیشگیاش را یادآوری میکند. شارلوت هم به او علاقه دارد و هم به جهان سلطنت تعلق دارد؛ بنابراین نیاز عاطفی و جاهطلبی میتوانند در این تصمیم درهم بیامیزند. آنچه روشن است، فاصله رفتارش با حسابگری معمول اوست. تصمیمی شتابزده، زندگی خودش و گروه شاهین را زیرورو میکند.
زندان و شکنجه ضربهای بسیار عمیقتر وارد میکنند. گریفیثی که نجات پیدا میکند، استقلال جسمی و توان فرماندهی گذشته را از دست داده است. او به مراقبت همان کسانی نیاز دارد که پیشتر به قدرتش تکیه میکردند. برای کسی که هویتش را بر توانایی، تسلط و حرکت به جلو بنا کرده، این تغییر فقط رنج جسمی نیست. فاصله میان آنچه بوده و آنچه اکنون میتواند انجام دهد، هر لحظه یادآوری میشود. هدفی که زندگیاش را معنا میداد، دیگر دستیافتنی به نظر نمیرسد.
وابستگی به مراقبت دیگران، ارزش زندگی را از بین نمیبرد؛ مشکل گریفیث این است که بهسختی میتواند ارزشی بیرون از جایگاه قبلیاش تصور کند. همراهانش هنوز برایش اهمیت قائلاند، اما شاید او نتواند این محبت را بدون قدرت بپذیرد.
از این زاویه، مراقبت میتواند در ذهنش با ترحم اشتباه گرفته شود. دستی که برای کمک دراز میشود، بهجای آرامش، شکست را یادآوری میکند. چیزی که برای دوستانش نشانه وفاداری است، برای او شاهدی بر فروریختن تصویر گذشته میشود.
نزدیکی گاتس و کاسکا نیز این تجربه را پیچیدهتر میکند. زندگی عاطفی آنها دیگر کاملاً گرد گریفیث نمیچرخد. هنوز میخواهند کمکش کنند، اما خواستهها و رابطهای دارند که به او محدود نیست. او هم توان هدایت را از دست داده و هم جایگاه سابقش میان نزدیکترین آدمهای زندگیاش تغییر کرده است. اینجا حسادت را میتوان فراتر از رقابتی عاشقانه دید: دردِ کناررفتن از مرکز جهانی که زمانی حضور او به آن جهت میداد.
علوم اعصاب در این بخش نکتهای محدود اما روشنگر دارد.استرس حاد با کاهش فعالیت مرتبط با حافظه کاری در بخشی از مغز همراه بود؛ قابلیتی که کمک میکند اطلاعات را موقتاً نگه داریم و با آنها کار کنیم. چنین آزمایشی تجربه شکنجه گریفیث را توضیح نمیدهد، اما یادآوری میکند فشار شدید میتواند بر توان فکرکردن اثر بگذارد. آدمِ درمانده الزاماً گزینههای پیش رویش را با آرامش و انعطاف همیشگی نمیسنجد.
بااینحال، رنجکشیدن بهطور خودکار به قربانیکردن دیگران منتهی نمیشود. میل گریفیث به کنترل، پیش از زندان هم دیده شده بود و وابستگیاش به رؤیا از ابتدا وجود داشت. شکنجه این تعارضها را در شرایطی فاجعهبار قرار میدهد. میتوان از آنچه بر او گذشته وحشت کرد و همزمان مسئولیتش را در آنچه بر دیگران میآورد دید. همدلی با رنج یک نفر، ما را موظف به پذیرفتن تمام انتخابهای او نمیکند.

کسوف و انتخاب گریفیث
کسوف در چنین وضعیتی رخ میدهد. گاد هند به گریفیث امکان رسیدن دوباره به رؤیا را پیشنهاد میکند و همراهانش را بهای آن قرار میدهد. قدرت این وسوسه در هماهنگیاش با عمیقترین خواسته اوست. چیزی به او وعده داده میشود که تمام عمر دور آن ساخته شده و حالا برای همیشه ازدسترفته به نظر میرسد. این پیشنهاد هم راه خروج از درماندگی است و هم بازگشت به تصویری که از خودش داشته: کسی که قرار است به هدف برسد، هرقدر مسیر ناممکن باشد.
در این لحظه، گذشته نیز علیه زندگان به کار میافتد. اگر گریفیث هرگز به فرمانروایی نرسد، مرگ کسانی که تا اینجا آمدهاند چه معنایی پیدا میکند؟ منطق هولناک او میتواند این باشد که باید ادامه دهد تا آن مرگها بیهوده نباشند. اما این استدلال آینده آدمهای زنده را برای توجیه گذشته مصرف میکند. همراهانی که جانشان را برای نجات او به خطر انداختهاند، ناگهان به چیزی تبدیل میشوند که میتوان در ازای رؤیا پرداخت.
آلبرت بندورا برای شیوههایی که آدمها با آن آسیبرساندن را برای خود موجه میکنند، از مفهوم «گسست اخلاقی» استفاده میکند. فرد ممکن است خشونت را در خدمت هدفی بزرگتر ببیند یا رنج قربانی را از مرکز توجه کنار بزند. کسوف را میتوان اوج همین منطق در داستان دانست. رؤیای گریفیث آنقدر اهمیت پیدا میکند که حق زندگی همراهانش زیر سایه آن قرار میگیرد. او برای رسیدن به مقصد، بهایی را میپذیرد که از زندگی دیگران پرداخت میشود.
وفاداری گروه شاهین هیچ حقی برای چنین تصمیمی به او نمیدهد. آنها با امیدها و انگیزههای خود به گریفیث پیوستهاند و خطرهای جنگ را پذیرفتهاند، اما جانشان به مالکیت فرمانده درنیامده است. خیانت کسوف، شکستن همین مرز است: گریفیث هدف شخصیاش را مجوز تصمیمگرفتن درباره زندگی دیگران میکند. آدمهایی که او را از درماندگی بیرون آوردهاند، بهای رهاییاش میشوند؛ بیآنکه در این معامله حق انتخابی داشته باشند.
نیروهای فراطبیعی و شرایط تصمیم را هم باید دید. گریفیث در موقعیتی آزاد و منصفانه قرار ندارد و گاد هند او را به سوی انتخابی مشخص میکشاند. بااینحال، روایت بر پذیرفتن قربانی از سوی او تأکید دارد. اگر همهچیز را به سرنوشت حواله بدهیم، اهمیت اخلاقی همین لحظه کمرنگ میشود. تراژدی از برخورد فشار بیرونی با خواست درونی شکل میگیرد. وسوسه به چیزی در وجود گریفیث پاسخ میدهد و او زندگی همراهانش را بهای تحقق آن میپذیرد.

فمتو و شکستن اعتماد
تولد فمتو (هویت اهریمنی گریفیث پس از کسوف و پیوستن به گاد هند) را میتوان صورت نهایی آرزوی رهایی از ضعف دید. گریفیث به قدرتی دست مییابد که درماندگی گذشته را پشت سر میگذارد، اما این عبور با نابودی رابطههایی ممکن شده که او را به دیگران پیوند میدادند. دگرگونی در جهان برزرک فراطبیعی است؛ معنای روانی آن را میتوان در ادامه همان انتخاب دید. قدرت تازه با قربانیکردن کسانی به دست آمده که به او اعتماد داشتند.
تعرض فمتو به کاسکا، شکستن این اعتماد را به دردناکترین شکل نشان میدهد. کاسکا به گریفیث ایمان داشت، در کنارش جنگیده بود و برای نجاتش جان خود را به خطر انداخته بود. حالا همان کسی که به او اعتماد کرده، اختیارش بر بدن و امنیتش را زیر پا میگذارد. مسئله برای کاسکا، تعرض و خیانتی است که مستقیماً به خودش آسیب میزند و پیامدش در ادامه زندگی او باقی میماند.

اما چرا فمتو این کار را جلوی چشم گاتس انجام میدهد؟ صحنه طوری چیده شده که حضور گاتس اتفاقی به نظر نمیرسد: او مهار شده و ناچار است تماشاگرِ رنج کاسکا باشد، و فمتو از این درماندگی او آگاه است. بنابراین تعرض فقط خشونتی علیه کاسکا نیست؛ به شکنجهی گاتس هم تبدیل میشود. فمتو با آسیبزدن به کسی که گاتس به او پیوند دارد، او را وادار میکند بفهمد که نه میتواند از کاسکا محافظت کند و نه میتواند جلوی فمتو را بگیرد.
از نظر روانی، مسئله حق انتخاب به شکلی هولناک بازمیگردد. گریفیث پیشتر نمیتوانست رفتن گاتس را تحمل کند؛ اکنون قدرتی دارد که با آن میتواند اراده دیگران را لگدمال کند. ابعاد این موقعیتها یکسان نیست، اما تداوم میل به سلطه در این خوانش دیده میشود. همین پیوستگی، فمتو را با وجود دگرگونی فراطبیعی به گذشته گریفیث وصل میکند. قدرت تازه، امکان خشونتی بسیار بزرگتر را در اختیار همان کسی قرار داده که استقلال دیگری را تاب نمیآورد.

فالکونیا و جای خالی همراهان
بازگشت گریفیث و شکلگیری فالکونیا، تصویر را پیچیدهتر میکند. او دوباره به فرماندهای امیدبخش تبدیل میشود و سرانجام به هدفش نزدیک میشود: داشتن کشوری تحت فرمان خودش. مردمی که در جهانی آکنده از خطر به دنبال پناهاند، امنیت و نظم را پیش روی خود میبینند. تجربه آنها با تجربه گاتس و کاسکا یکسان نیست. به همین دلیل، حمایتشان را نمیشود صرفاً با سادهلوحی توضیح داد. جذابیت گریفیث دوباره کار میکند، این بار در مقیاسی بزرگتر.
خواننده اما چیزی را میداند که مردم فالکونیا نمیدانند. وقتی آنها به آیندهای امنتر نگاه میکنند، ما چهره کسانی را به یاد میآوریم که به گریفیث اعتماد کردند و هرگز فرصت دیدن این آینده را پیدا نکردند. پشت شکوه شهر، جای خالی اعضای گروه شاهین را میبینیم؛ آدمهایی که جنگیدند، دوستی کردند، امید بستند و برای نجات فرماندهشان برگشتند. گریفیث به رؤیایش رسیده، اما آنها دیگر نیستند تا حتی از او بپرسند سهمشان از این آینده چه شد.
همین فاصله، پیروزی او را تلخ میکند. ساختن شهری باشکوه نمیتواند گذشته را پاک کند و تحسین مردم، پاسخ رنج قربانیان نیست. نتیجه مطلوب برای گروهی از آدمها، حق زندگی گروهی دیگر را از بین نمیبرد. فالکونیا همزمان تصویری از موفقیت گریفیث و یادآور بهایی است که برای آن پذیرفت. خواننده نمیتواند آن شکوه را بدون بهیادآوردن کسوف ببیند؛ خاطره خیانت، همراه تصویر رؤیای تحققیافته باقی میماند.

بهای یک رؤیا
جاهطلبی گریفیث بهتدریج با میل به کنترل گره میخورد و سرانجام به قربانیکردن دیگران میرسد. او میتواند به کسی دلبسته شود و استقلالش را نپذیرد؛ از مرگ همراهانش رنج ببرد و باز آنها را به سوی خطر ببرد؛ قربانی خشونت باشد و سپس خودش رنجی عظیم به دیگران تحمیل کند. این تضادها شخصیتش را پیچیده میکنند، اما مسئولیت انتخابهایش را از بین نمیبرند. سقوط او زمانی کامل میشود که زندگی همراهانش را با نقشی میسنجد که در رسیدن به رؤیایش دارند.
گریفیث سرانجام به کشوری که میخواست میرسد، اما همراهانی که برای آن آینده کنارش جنگیده بودند، هرگز فرصت زندگی در آن را پیدا نمیکنند. گروه شاهین او را به رؤیایش نزدیک کرد؛ او در لحظه تعیینکننده، آینده را از همان افراد گرفت. به همین دلیل، شکوه قلمرو او همیشه تلخ است: پشت هر تصویر از پیروزیاش، چهره کسانی را به یاد میآوریم که به او اعتماد کردند و قربانی این اعتماد شدند.
شاید پرسشی که برزرک میخواهد ما را با آن روبه رو کند این است که اگر جای گریفیث بودید، میتوانستید رؤیای تمام عمرتان را رها کنید و بپذیرید که رنجهای گذشته هرگز به پیروزی ختم نخواهند شد، یا برای معنادارکردن آن گذشته، قربانی بعدی را هم «ضروری» میدانستید؟
منبع: گیمفا





