کتاب

معرفی و خلاصه کتاب «آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان»

با معرفی و خلاصه کتاب «آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان» تو این مطلب همراهمون باشید.

اینتین – کتاب آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان یک رمان کودک و نوجوان به قلم سید نوید سید علی اکبر است که با نگاهی روانشناختی به جهان کودکانه‌ی شخصیت اصلی داستان نقب می‌زد. کودکی که در حال تجربه‌ی یک بحران خانوادگی است و جز خودش کسی را ندارد که برای عبور از این بحران یاری‌اش کند.

درباره‌ی کتاب آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان
جدایی پدر و مادر از یکدیگر می‌تواند به یکی از دگرگون‌کننده‌ترین اتفاقات زندگی کودکان و نوجوانان بدل شود. رویداد ناخوشایندی که گاهی گریزی از آن نیست و کودک چاره‌ای ندارد با آن رویاروی شود. خواندن داستان، یکی از بهترین راه‌های مواجهه با چالش‌ها محسوب می‌شود؛ داستانی که حس همذات‌پنداری را در کودکان و نوجوانان برانگیزد و باعث شود مخاطبانش احساس کنند درک و شنیده می‌شوند. این همان کاری است که سید نوید سید علی اکبر در رمان آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان انجام داده است.

او به داستان زندگی علیرضا قدم می‌گذارد؛ پسر کوچکی که پدر و مادرش در آستانه‌ی جدایی قرار دارند و پسرک در حالی که با احساس غم دست‌به‌گریبان است، تلاش می‌کند شرایط تازه را درک کند اما به نتیجه‌ای نمی‌رسد و اندوهی بی‌پایان به شکلی منتشرشونده در تمام لحظه‌های زندگی‌اش رسوخ می‌کنند.

روایتی پر از تصویر از جهان اندوهناک یک کودک
در رمان روانشناسی آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان، سید نوید سید علی اکبر، شخصیتی آرام و درون‌گرا خلق می‌کند که در تمام مدتِ مواجهه با غم، در خیالات و افکار خود غوطه می‌خورد و احساس می‌کند که دیده نمی‌شود. نه همکلاسی‌هایش، نه معلمش و نه حتی پدر و مادرش او را آن‌چنان که باید نمی‌بینند. بنابراین چاره‌ای ندارد که به عمق خود رجوع کند و با شناخت پیدا کردن نسبت به آسیب‌هایش، با بحران کنار بیاید. به این ترتیب اثری روانشناسانه شکل می‌گیرد که نه‌تنها به کودکان گرفتار در بحران روانی کمک می‌کند، بلکه والدین را نیز از احساسات بچه‌ها آگاه می‌سازد.

سید نوید سید علی اکبر در رمان کودک آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان با توصیفاتی دقیق، نگاه قهرمان داستان را به شکلی ماهرانه ترسیم می‌کند و احساسات مخاطب خود را برمی‌انگیزد. او به جای تحلیل دنیای بیرونی از نگاه یک بزرگسال، به جهان کودکانه‌ی شخصیت داستان می‌رود و با شرح ذهنیات او، اثری منحصربه‌فرد خلق می‌کند.

گفتنی‌ست که رمان کودک و نوجوان «آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان» با تلاش نشر هوپا به عرصه‌ی چاپ پا نهاده است.

آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان

کتاب آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان برای شما مناسب است اگر
فرزندی در رده سنی ۱۰ تا ۱۳ ساله دارید و می‌خواهید او را با مقوله‌ی طلاق آشنا کنید.
کودکی را می‌شناسید که با غم جدایی پدر و مادر دست‌وپنجه نرم می‌کند و قصد دارید به او کمک کنید تا از این بحران عبور کند.
در پی یک رمان روانشناسی کودک و نوجوان می‌گردید که با تمرکز بر دنیای کودکان، احساس خوشایند درک شدن را به آن‌ها القا کند.

در بخشی از کتاب آب نبات چوبی آویزان و هویج‌های سرگردان می‌خوانیم
دانه‌های باران روی شیشه می‌ریخت و آن را شبیه پوست پلنگ می‌کرد، پوستی شیشه‌ای با خال‌هایی از آب. علیرضا روی صندلی نشسته بود و به قطره‌های آب نگاه می‌کرد. قطره‌های چاق روی شیشه جاری می‌شدند و قطره‌های کوچک را سَرِ راه می‌بلعیدند و شبیه به راه‌باریکه‌ای از آب تهِ شیشه جمع می‌شدند. بابا برف‌پاک‌کن را زد و همه‌ی قطره‌ها را برد. کنار خیابان، زنی قد‌بلند با بارانی سفید و چتر سفید که گل‌های ریز صورتی داشت‌ ایستاده بود. ماشین قورباغه‌ای سبزی توی چاله‌ی آب رفت و آب‌ها را به بارانی سفید او پاشید. بابا گفت: «می‌خوای مامانت رو ببینی؟» علیرضا گفت: «نه.»

دوباره، شیشه دایره‌های کوچکی از باران روی خودش داشت. علیرضا توی قطره‌های آب دنبال شکل‌ها می‌گشت. کنار آینه‌ی جلو، آنجا که دسته‌اش تمام می‌شد،‌ قطره‌ها شبیه پرنده‌ی کوچکی بودند که به یک ماهی نوک می‌زد. بابا برف‌پاک‌کن را زد. شیشه صاف شد و همه‌ی قطره‌ها مُردند. علیرضا با چشم‌های خودش دید که چه‌طور نوک پهن برف‌پاک‌کن روی پرنده و ماهی آمد و آن‌ها را با خودش برد. بابا گفت: «یعنی دلت نمی‌خواد مامانت رو ببینی یا به من نمی‌گی؟»
علیرضا گفت: «نه!» بابا گفت: «نه، یعنی اینکه به من نمی‌گی؟» علیرضا گفت: «نه.» بابا گفت: «پس یعنی اینکه نمی‌خوای مامانت رو ببینی.»

بیرون، زن کوتاهی با پالتوی مخملی سیاه کنار خیابان ایستاده بود و بچه‌ای با کلاه پشمی منگوله‌دار قرمز که تا روی ابرویش می‌آمد،‌ آستینش را با دست می‌کشید و گریه می‌کرد. شاید هم باران روی صورتش پاشیده بود. بابا گفت: «چرا نمی‌خوای ببینیش؟ دلت تنگ نشده برای مامانت؟» علیرضا گفت: «نه!»

منبع |‌ کتابراه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا