کتاب

معنی و تفسیر شعر «تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست با تفسیر» از غزلیات سعدی

با معنی و تفسیر شعر «تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست با تفسیر» از غزلیات سعدی تو این مطلب همراه ما باشید.

اینتین – غزل شماره ۱۰۲ از غزلیات شیخ اجل سعدی، با مطلعِ عاشقانه و پرشورِ «تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست…»، یکی از غزل‌های عمیق و سرشار از شورِ این شاعر بزرگ است که در آن، از شرطِ وصال، حیاتِ عاشق و رنج‌های عشق سخن به میان آمده است . سعدی در این سروده، با زبانی ساده و در عین حال شورانگیز، از حلقه‌کردنِ دستان بر میانِ دوست (کنایه از در آغوش گرفتن) سخن می‌گوید و آن را شرطِ بوسیدنِ دهانِ یار می‌داند . این غزل، روایتی است از عشقِ بی‌پروا و تسلیمِ مطلقِ عاشق که در آن، «حیاتِ کشتهٔ شمشیر عشق»، «سیبی گزیدن از رخِ چون بوستانِ دوست» معرفی می‌شود . سعدی در ادامه، با اشاره به داستانِ خسرو و شیرین و شوری که در میان او و دوست است، از دلِ ازدست‌رفته و جانِ ضعیفی می‌گوید که تنها برای جان‌فشانی در راه دوست باقی مانده است . در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ شرطِ وصال، رنجِ عاشقانه، و نگاهِ سعدی به «جان‌فشانی در آستان دوست» خواهیم پرداخت.

غزل زیبای سعدی

تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست

دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست؟

سیبی گَزیدن از رخِ چون بوستان دوست

بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید

شوری که در میان من است و میان دوست

خصمی که تیر کافرش اندر غزا نَکُشت

خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست

دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند

وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست

روزی به پای مرکب تازی درافتمش

گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست

هیهات کام من که برآید در این طلب

این بس که نام من برود بر زبان دوست

چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست

در کوی عشق خوش‌تر و بر آستان دوست

با خویشتن همی‌ بَرم این شوق تا به خاک

وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

فریاد مردمان همه از دستِ دشمن است

فریاد سعدی از دل نامهربان دوست

تفسیر

این غزل از سعدی شیرازی، یکی از پرشورترین، عاشقانه‌ترین و عارفانه‌ترین سروده‌های اوست. سعدی در این شعر با زبانی ساده و شورانگیز، از عشق به دوست (معشوق یا خدا)، از کشته شدن در راه عشق، از ماجرای خسرو و شیرین، و از جان فشانی در راه دوست سخن می‌گوید. او می‌گوید که تا دست به کمر دوست نکنی و بوسه‌ای از دهان او نگیری، به کام دل نمی‌رسی. او از شور و شوق درونی خود و از نامهربانی دوست شکایت می‌کند.

فضای کلی غزل

سعدی در این غزل با لحنی عاشقانه و عارفانه، به چند نکته اشاره می‌کند:

– دست به کمر دوست – تا دست به کمر دوست نکنی، به وصال نمی‌رسی.

– حیات کشته شمشیر عشق – حیات عاشق، در کشته شدن به عشق دوست است.

– خسرو و شیرین – عشق سعدی از خسرو و شیرین نیز فراتر رفته است.

– خصم و ابروی دوست – ابروی کمانی دوست، خصم را از پا درمی‌آورد.

– جان فشانی در راه دوست – دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند، همه برای دوست.

– نامهربانی دوست – فریاد سعدی از دل نامهربان دوست است.

تفسیر بیت‌به‌بیت

بیت اول:

«تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست / بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست»

– تا دست‌ها را به کمر دوست نگیری (او را در آغوش نگیری)،

– و بوسه‌ای به کام دل از دهان دوست نگیری، به وصال نمی‌رسی.

نکته: سعدی می‌گوید که وصال دوست، نیاز به صمیمیت و نزدیکی دارد.

بیت دوم:

«دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست؟ / سیبی گَزیدن از رخِ چون بوستان دوست»

– آیا می‌دانی حیات کشته‌ی شمشیر عشق چیست؟

– گاز گرفتن سیبی از رخ چون بوستان دوست (بوسیدن رخسار او).

نکته: حیات عاشق، در بوسیدن رخسار دوست است.

بیت سوم:

«بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید / شوری که در میان من است و میان دوست»

– شوری که میان من و دوست است،

– بر ماجرای خسرو و شیرین نیز قلم کشید (از آن فراتر رفت).

نکته: عشق سعدی، از عشق خسرو و شیرین نیز فراتر رفته است.

بیت چهارم:

«خصمی که تیر کافرش اندر غزا نَکُشت / خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست»

– خصمی که تیر کافر (دشمن) در غزا او را نکشت،

– ابروی کمانی دوست، خونش را ریخت.

نکته: ابروی کمانی دوست، خصم را از پا درمی‌آورد.

بیت پنجم:

«دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند / وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست»

– دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند،

– و آن هم برای این بود که جان خود را فدای دوست کنم.

نکته: سعدی همه چیز خود را برای دوست فدا کرده است.

بیت ششم:

«روزی به پای مرکب تازی درافتمش / گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست»

– روزی به پای اسب تازی (اسب معشوق) خواهم افتاد،

– اگر کبر و ناز دوست، عنان (اختیار) را باز نپیچد (تسلیم نشود).

نکته: سعدی آرزو دارد که روزی به پای معشوق بیفتد، اگر معشوق از کبر و ناز دست بردارد.

بیت هفتم:

«هیهات کام من که برآید در این طلب / این بس که نام من برود بر زبان دوست»

– هیهات (هرگز) که کام من در این طلب برآید،

– همین بس که نام من بر زبان دوست جاری شود.

نکته: سعدی می‌گوید که حتی اگر به وصال نرسد، همین که نامش بر زبان دوست بیاید، کافی است.

بیت هشتم:

«چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست / در کوی عشق خوش‌تر و بر آستان دوست»

– چون جان سپردن (مرگ) به هر صورتی که باشد، حتمی است،

– در کوی عشق و بر آستان دوست، خوش‌تر است.

نکته: مرگ در راه عشق و در آستان دوست، برای سعدی خوش‌تر است.

بیت نهم:

«با خویشتن همی‌بَرم این شوق تا به خاک / وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست»

– این شوق را با خود تا به خاک (قبر) می‌برم،

– و از خاک سر برآورم و نشان دوست را بپرسم.

نکته: شوق عشق دوست، حتی پس از مرگ نیز با سعدی خواهد بود.

بیت دهم (مقطع):

«فریاد مردمان همه از دستِ دشمن است / فریاد سعدی از دل نامهربان دوست»

– فریاد همه‌ی مردم از دست دشمن است،

– اما فریاد سعدی از دل نامهربان دوست است.

نکته: سعدی از نامهربانی دوست شکایت دارد، نه از دشمن.

تحلیل عمیق‌تر

۱. وصال دوست

سعدی می‌گوید که وصال دوست، نیاز به صمیمیت و نزدیکی دارد. تا دست به کمر دوست نگیری و بوسه‌ای از دهان او نگیری، به وصال نمی‌رسی.

۲. حیات عاشق

حیات عاشق، در کشته شدن به عشق دوست است. سعدی می‌گوید که حیات او در بوسیدن رخسار دوست است.

۳. خسرو و شیرین

عشق سعدی، از عشق خسرو و شیرین نیز فراتر رفته است. این نشان از عمق و شدت عشق او دارد.

۴. ابروی دوست

ابروی کمانی دوست، خصم را از پا درمی‌آورد. این نشان از قدرت و تأثیر زیبایی دوست دارد.

۵. نامهربانی دوست

فریاد سعدی از دل نامهربان دوست است، نه از دشمن. این نشان می‌دهد که نامهربانی دوست، برای او سخت‌تر از دشمنی دشمن است.

خلاصه به زبان ساده

سعدی می‌گوید:

تا دست به کمر دوست نگیری و بوسه‌ای از دهان او نگیری، به وصال نمی‌رسی.

آیا می‌دانی حیات کشته‌ی شمشیر عشق چیست؟ گاز گرفتن سیبی از رخ چون بوستان دوست.

شوری که میان من و دوست است، بر ماجرای خسرو و شیرین نیز قلم کشید.

خصمی که تیر کافر در غزا او را نکشت، ابروی کمانی دوست خونش را ریخت.

دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند، همه برای این که جان فدای دوست کنم.

روزی به پای اسب تازی دوست خواهم افتاد، اگر از کبر و ناز دست بردارد.

هیهات که کام من برآید، همین بس که نام من بر زبان دوست بیاید.

چون مرگ حتمی است، در کوی عشق و بر آستان دوست خوش‌تر است.

این شوق را با خود تا به خاک می‌برم و از خاک سر برآورم و نشان دوست را بپرسم.

فریاد همه‌ی مردم از دست دشمن است، اما فریاد سعدی از دل نامهربان دوست.

منبع: روزانه

اینتین رو در شبکه های اجتماعی دنبال کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا