با معنی و داستان ضرب المثل گرگ و پوستین دوزی؟ تو این مطلب همراهمون باشین.
اینتین – یه روزی، یه گرگ حسود و ناقلا دید که شیر پادشاه جنگله و نمیتونه باهاش رقابت کنه. حسابی فکر کرد که چطوری میتونه شیر رو گیر بندازه و خودش یه نفعی ببره.
یه خرسی تو جنگل بود که بیخبر از همهجا زندگیشو میکرد. گرگ رفت پیش شیر و با چربزبونی گفت: “قربان، یه خرس پیدا شده که میگه شیر دیگه سلطان جنگل نیست، از این به بعد من رئیسام!” شیر که اینو شنید، از کوره در رفت و گفت: “همین حالا برو بیارش، میخوام حالشو جا بیارم!”
گرگ دوید پیش خرس و گفت: “داداش، شیر تصمیم گرفته که تو معاونش بشی، گفته از تو قویتر کسی نیست! بیا بریم پیشش!” خرس سادهدل هم خوشحال شد و راه افتاد.
همین که رسیدن، گرگ یواشکی پشت درخت قایم شد. خرس هم که فکر میکرد قراره معاون سلطان بشه، با خوشحالی دوید سمت شیر که بغلش کنه و تشکر کنه!
شیر که دید خرس با سرعت بهش نزدیک میشه، فکر کرد میخواد حمله کنه. زودتر دستبهکار شد و حسابی خرس رو کتک زد و از بین برد. گرگ زرنگ که نقشهاش گرفته بود، جلو اومد و گفت: “به به قربان! سلطان واقعاً باید شما باشید که دشمناتون رو اینجوری از پا در میارید! راستی، حالا که اینجوری شد، بذارید از پوست خرس یه لباس گرم برای زمستون براتون بدوزم!”
شیر که از حرفای چربونرم گرگ خوشش اومده بود، قبول کرد. گرگ هم پوست خرس رو روی بدن شیر گذاشت و وانمود کرد که داره اندازه میگیره و با نخ و سوزن محکمش کرد. بعد گفت: “حالا یه مدت زیر آفتاب بمونید تا این لباس حسابی فرم تنتون رو بگیره!”
شیر هم همین کارو کرد. اما وقتی آفتاب خورد به پوست، خشک شد و محکم چسبید به بدنش، طوری که دیگه نمیتونست تکون بخوره!
عصر که شد، گرگ برگشت و بدون اینکه از شیر اجازه بگیره، شروع کرد به خوردن گوشت خرس. شیر داد زد: “هی! اون غذا مال منه! زود باش این لباس لعنتی رو از تنم دربیار!”
گرگ که نقشهاش حسابی گرفته بود، خندید و گفت: “هاها! تو واقعاً فکر کردی من پوستیندوزم؟ بدبخت، تا حالا شنیدی گرگ بشینه و لباس بدوزه؟ حالا همونجا بمون تا از گرسنگی بمیری!”
و اینجوری بود که این ضربالمثل بهوجود اومد. از اون به بعد، هر وقت یه آدم فریبکار و حیلهگر وانمود کنه که دلسوزه و میخواد یه کار خیر بکنه، میگن: “گرگ و پوستیندوزی؟!”