دنیای سینمایی دیسی تحت مدیریت جیمز گان، از همان روزهای ابتدایی با چالشهای جدی روبهرو بود؛ پروژههایی که لغو شدند، فیلمهایی که در گیشه شکست خوردند و آثاری که نتوانستند انتظارات هواداران را برآورده کنند. اعتماد تماشاگران به این دنیای تازهنفس به پایینترین حد خود رسیده بود.
اینتین – اما در میان این آشفتگی، «فانوسها» (Lanterns) از راه رسید؛ سریالی که نه با انفجارهای بزرگ و نبردهای کهکشانی، بلکه با داستانی زمینی، شخصیتهایی باورپذیر و فضایی معمایی نشان داد که دنیای دیسی هنوز نفس میکشد. این سریال که هنوز پخش آن به پایان نرسیده، تا همینجا هم بهترین محصول این دنیای جدید است و میتوان آن را نقطه عطفی در مسیر احیای اعتبار دیسی دانست.
۱. پایان دوران آزمون و خطا؛ سرانجام یک روایت منسجم
یکی از بزرگترین مشکلات دنیای جدید دیسی، نبود یک هویت روایی مشخص بود. فیلمها و سریالها هرکدام به سمتی میرفتند و هیچکدام نمیتوانستند یک تجربه منسجم و رضایتبخش ارائه دهند. «سوپرگرل» که بهتازگی اکران شده بود، با واکنش سرد تماشاگران و منتقدان مواجه شد و این نگرانی را ایجاد کرد که شاید کل این دنیا محکوم به شکست باشد. اما «فانوسها» از همان قسمت اول نشان داد که اگر فیلمنامه درست باشد، اگر شخصیتپردازی عمق داشته باشد و اگر سازندگان بدانند دقیقاً چه داستانی میخواهند بگویند، نتیجه میتواند فراتر از انتظار باشد.
سریال با الهام آشکار از فصل نخست «کارآگاه حقیقی»، داستان دو فانوس سبز به نامهای هال جردن و جان استوارت را روایت میکند که برای بررسی قتلی مرموز به شهر کوچکی در نبراسکا فرستاده میشوند. آنچه در ظاهر یک پرونده جنایی ساده به نظر میرسد، بهتدریج به توطئهای فرازمینی و پیچیده تبدیل میشود. اما نکته اینجاست که «فانوسها» هرگز عجله نمیکند تا عناصر ابرقهرمانی را به رخ بکشد. در عوض، با صبر و حوصله شخصیتهایش را میسازد، روابطش را شکل میدهد و مخاطب را در فضایی غرق میکند که بیش از هر چیز به یک درام جنایی کلاسیک شباهت دارد. و همین دقیقاً همان چیزی است که دنیای سینمایی دیسی به آن نیاز داشت.
نکته قابلتوجه دیگر در ساختار روایی «فانوسها»، نحوه استفاده هوشمندانه از دو خط زمانی موازی است. داستان در دو مقطع ۲۰۱۶ و ۲۰۲۶ روایت میشود و این رفتوبرگشتهای زمانی، نه صرفاً یک ترفند بصری برای جذابسازی ظاهری، بلکه ابزاری ضروری برای درک عمق رابطه هال و جان است. ما از همان ابتدا میدانیم که این دو نفر در آینده به نقطهای بحرانی میرسند و همین آگاهی، هر تعامل کوچک آنها در گذشته را معنادارتر میکند. این ساختار که مستقیماً از فصل اول «کارآگاه حقیقی» وام گرفته شده، در اینجا بهخوبی بومیسازی شده و بهجای آنکه صرفاً یک ادای دین باشد، به ستون فقرات دراماتیک سریال تبدیل شده است. همین دقت در طراحی ساختار روایی است که «فانوسها» را از انبوه محصولات شتابزده دنیای ابرقهرمانی متمایز میکند.
۲. دو قهرمان، دو فلسفه زندگی؛ جادوی یک همکاری اجباری
بهترین بخش «فانوسها» رابطه میان دو شخصیت اصلی آن است. هال جردن با بازی درخشان کایل چندلر، مردی است که سالها پیش بهترین روزهایش را پشت سر گذاشته. او دیگر آن خلبان جسور و بیباک گذشته نیست؛ حالا مردی است خسته، بدبین و تا حدی خودویرانگر که تنها چیزی که برایش باقی مانده، تجربهای است که دیگر چندان به کارش نمیآید. چندلر با تسلط کامل بر نقش، این شخصیت را به موجودی چندلایه تبدیل میکند؛ از یکسو هنوز آن جرقه قهرمانی در وجودش روشن است و از سوی دیگر، سالها مواجهه با تاریکترین جنبههای جهان او را به انسانی شکسته بدل کرده است.
در نقطه مقابل، جان استوارت با بازی آرون پیر، نماد نسل جدیدی از قهرمانان است. او جوان است، منظم است، به قوانین پایبند است و باور دارد که میتواند جهان را تغییر دهد. اما این باورِ بهظاهر ساده، ریشه در گذشتهای پیچیده و دردناک دارد. سریال بهتدریج و از طریق فلشبکهای هوشمندانه، پرده از گذشته جان برمیدارد و نشان میدهد که چگونه خانوادهاش او را برای رویارویی با جهانی آماده کردهاند که همیشه علیه او بوده است. پیر با ظرافتی کمنظیر، این تناقض درونی را به تصویر میکشد؛ مردی که از بیرون آرام و مطمئن به نظر میرسد اما در درون با پرسشهایی بنیادین درباره هویت و جایگاهش دستوپنجه نرم میکند.
شیمی میان این دو بازیگر، یکی از بزرگترین برگهای برنده سریال است. رابطه هال و جان هرگز به کلیشههای مرسوم «استاد و شاگردی» تن نمیدهد. آنها نه دوستاند و نه دشمن؛ بلکه دو حرفهای هستند که مجبور شدهاند با هم کار کنند و در این مسیر، بهتدریج به شناختی عمیق از یکدیگر میرسند. دیالوگهایشان تند و گزنده است، اختلافنظرهایشان واقعی و باورپذیر است و همین اصالت است که تماشاگر را به تماشای ادامه ماجرا ترغیب میکند.
یکی از ظریفترین جنبههای این رابطه، نحوه تغییر تدریجی پویایی قدرت میان آن دو است. در ابتدا، هال بهعنوان استاد و مرشد ظاهر میشود؛ کسی که سالها تجربه دارد و جان تازهکار باید از او بیاموزد. اما هرچه داستان پیش میرود، این معادله بهآرامی وارونه میشود. جان با انضباط و اخلاقگراییاش، به آینهای تبدیل میشود که هال را مجبور میکند تا با حقایق ناخوشایند زندگیاش روبهرو شود. این جابهجایی نقشها، بدون هیچ شعار یا تأکید اضافهای انجام میشود و همین طبیعی بودن، آن را باورپذیر و تأثیرگذار میکند. تماشاگر شاهد است که چگونه دو انسان با پیشینههای کاملاً متفاوت، بهتدریج به ستونهای تکیهگاه یکدیگر تبدیل میشوند؛ نه به این دلیل که شبیه هم شدهاند، بلکه دقیقاً به این دلیل که تفاوتهایشان را پذیرفتهاند و یاد گرفتهاند از آنها به نفع هدف مشترکشان بهره ببرند.
۳. جسارت در عبور از مرزهای ژانر ابرقهرمانی
«فانوسها» از همان ابتدا نشان میدهد که قصد ندارد یک سریال ابرقهرمانی متعارف باشد. در حالی که بیشتر محصولات این ژانر بر نمایش قدرتهای خارقالعاده و نبردهای تماشایی تمرکز دارند، این سریال عمداً از این عناصر فاصله میگیرد و بهجای آن، بر ساخت فضایی معمایی و کارآگاهی تمرکز میکند. حلقه فانوس سبز که در کمیکها وسیلهای برای خلق هر چیزی است که ذهن تصور کند، در اینجا به ابزاری تبدیل میشود که بیشتر برای کارهای ساده و روزمره به کار میرود. حتی در نخستین صحنه استفاده از آن، هال بهجای خلق سلاح یا سازهای دفاعی، یک اسکناس برای دستگاه پخش موسیقی میسازد. این انتخاب هوشمندانه، پیام روشنی به مخاطب میدهد: اینجا خبری از قهرمانبازیهای اغراقشده نیست.
این رویکرد مینیمالیستی در استفاده از عناصر فراطبیعی، اتفاقاً جسورانهترین تصمیم سازندگان است. آنها میدانستند که پس از شکست فیلم «فانوس سبز» در سال ۲۰۱۱ با بازی رایان رینولدز، هر تلاشی برای ساخت یک اثر ابرقهرمانی پرزرقوبرق درباره این شخصیتها میتواند به فاجعهای دیگر منجر شود. بنابراین بهجای آن، مسیری کاملاً متفاوت را برگزیدند؛ مسیری که در آن، ابرقهرمانان به کارآگاهانی زمینی تبدیل میشوند و مأموریت کیهانیشان در پسزمینهای از یک داستان جنایی روایت میشود. این تصمیم، ریسک بزرگی بود که خوشبختانه جواب داد و ثابت کرد که داستانهای ابرقهرمانی لازم نیست همیشه بر پایه نبردهای آخرالزمانی و تهدیدهای کهکشانی بنا شوند.
این جسارت در انتخاب لحن و فضا، در طراحی بصری سریال نیز بهخوبی نمایان است. برخلاف پالتهای رنگی اشباعشده و درخشان که در بسیاری از آثار ابرقهرمانی دیده میشود، «فانوسها» از رنگهای خاکستری، قهوهای و سبز تیره بهره میبرد و به این ترتیب، حتی درخشش سبز حلقه فانوس نیز حالتی مرموز و فراطبیعی پیدا میکند. این انتخاب زیباییشناختی، صرفاً یک تصمیم سلیقهای نیست؛ بلکه در خدمت روایت قرار دارد. فضای بصری تاریک و گرفته، حس انزوا و تهدید پنهانی را که در دل داستان جریان دارد، تقویت میکند و مخاطب را در همان حالوهوای نئووسترن و نوآری غوطهور میسازد که سازندگان بهدنبالش بودهاند. این هماهنگی میان فرم و محتوا، نشانه بلوغ هنری سازندگان است و ثابت میکند که آنها به تمام جزئیات فکر کردهاند.
۴. شخصیتهای مکمل و حالوهوای راشویل؛ دنیایی که نفس میکشد
یکی دیگر از برگهای برنده «فانوسها» که شاید کمتر به آن پرداخته شده، دنیای فرعی و شخصیتهای مکمل آن است. برخلاف بسیاری از محصولات ابرقهرمانی که شخصیتهای حاشیهای را به ابزارهایی برای پیشبرد داستان تبدیل میکنند، این سریال به آنها فرصت میدهد تا هویت مستقل خود را داشته باشند. کلانتر کِری با بازی کلی مکدونالد، زنی است که اسرار خودش را دارد و بههیچوجه حاضر نیست در سایه دو فانوس سبز محو شود. او باهوش، سرسخت و در عین حال مرموز است و تنش میان او و هال جردن از جذابترین لحظات سریال را رقم میزند. در سوی دیگر، ویلیام مِیکون با بازی گرت دیلاهانت، مردی ثروتمند و پرنفوذ است که تصویری کلیشهای از یک شرور محلی ارائه نمیدهد؛ بلکه لایههای پنهان شخصیتش بهتدریج و با ظرافت آشکار میشود.
اما فراتر از شخصیتها، خود شهر راشویل بهعنوان یک شخصیت مستقل عمل میکند. فضای غبارآلود و خاکستری نبراسکا، خیابانهای خلوت و مزارع بیپایان، حس انزوا و رازآلودگی را بهخوبی منتقل میکنند. سازندگان بهدرستی از این فضا بهره بردهاند تا مخاطب را در جهانی غوطهور کنند که همزمان آشنا و بیگانه است. این توجه به جزئیات محیطی، «فانوسها» را از یک سریال ابرقهرمانی صرف به یک درام نئووسترن تمامعیار تبدیل میکند که میتواند مخاطبانی فراتر از طرفداران دیسی را نیز جذب کند. همین گستره وسیع مخاطب است که میتواند به نجات دنیای دیسی کمک کند؛ چراکه نشان میدهد این دنیا فقط برای طرفداران پروپاقرص کمیک ساخته نشده است.
در همین راستا، باید به موسیقی و طراحی صدای سریال نیز اشاره کرد. برخلاف آثار ابرقهرمانی که معمولاً از موسیقی ارکسترال حماسی برای برانگیختن حس عظمت استفاده میکنند، «فانوسها» رویکردی مینیمال را برگزیده است. سکوتهای طولانی، صداهای محیطی مانند وزش باد در مزارع یا غژغژ کفش روی زمین خشک، و قطعات موسیقی پراکنده و خاص در موقعیت، همگی به ساخت فضایی کمک میکنند که در آن تنش از دل خود سکوت بیرون میآید، نه از انفجارها و تعقیبوگریزها. این نوع طراحی صدا، بیش از هر چیز به آثار اسکاندیناویایی یا درامهای جنایی اروپایی شباهت دارد تا محصولات کمپانیهای بزرگ ابرقهرمانی. همین انتخابهای بهظاهر کوچک، «فانوسها» را به اثری تبدیل میکند که میتوان آن را جدی گرفت و همین، برای دنیای دیسی که مدتهاست از بیاعتباری رنج میبرد، حکم اکسیژن را دارد.
۵. کاوش هوشمندانه ترس و هویت؛ عمق اجتماعی بدون شعار
یکی دیگر از نقاط قوت «فانوسها»، نحوه برخورد آن با مسائل اجتماعی و هویتی است. سریال از آن دسته آثاری نیست که پیامهای خود را با شعارهای مستقیم و گلدرشت به مخاطب تحمیل کند. در عوض، این مضامین در بطن شخصیتها و روابطشان جاسازی شده و بهصورت ارگانیک از دل داستان بیرون میآیند. بهعنوان مثال، هویت جان استوارت بهعنوان یک مرد سیاهپوست در جامعهای که هنوز با نژادپرستی دستبهگریبان است، بهطور ظریف اما مؤثری در سراسر سریال مورد بررسی قرار میگیرد.
صحنه آغازین سریال که در آن پدر جان سیبی را روی سر پسرش میگذارد و با تپانچه به آن شلیک میکند، یکی از بهیادماندنیترین لحظات «فانوسها» است. این صحنه که در نگاه اول ممکن است وحشیانه به نظر برسد، در واقع نشاندهنده عمق ترسی است که خانوادههای سیاهپوست در آمریکا با آن زندگی میکنند. آنها میدانند که فرزندانشان باید از سنین پایین یاد بگیرند که چگونه در جهانی حرکت کنند که همیشه در برابرشان قرار دارد. این لایههای معنایی است که «فانوسها» را از یک سرگرمی ساده فراتر میبرد و آن را به اثری قابلتأمل تبدیل میکند.
از سوی دیگر، مفهوم «نترسی» که در اسطوره فانوس سبز جایگاه محوری دارد، در این سریال بهشکلی زیرکانه بازتعریف میشود. در اینجا نترسی نه یک فضیلت ذاتی، بلکه زخمی روانی است که از دل فقدان و رنج بیرون آمده. هال جردن به این دلیل نترس است که بدترین اتفاق زندگیاش قبلاً رخ داده و جان استوارت به این دلیل که خانوادهاش او را برای رویارویی با جهانی خشن تربیت کردهاند. این نگاه عمیق به روان شخصیتها، «فانوسها» را به یکی از بالغترین آثار ابرقهرمانی سالهای اخیر تبدیل میکند و نشان میدهد که دیسی میتواند آثاری تولید کند که هم سرگرمکننده باشند و هم به پرسشهای بنیادین انسانی بپردازند.
شاید یکی از جسورانهترین ایدههای سریال، زیر سؤال بردن ماهیت نهاد «فانوس سبز» باشد. در کمیکها، سپاه فانوس سبز بهعنوان نیرویی خیرخواه و محافظ کهکشان معرفی میشود؛ اما «فانوسها» این تصویر آرمانی را به چالش میکشد. هال جردن پس از سالها خدمت، حالا به این پرسش رسیده که آیا این همه فداکاری واقعاً ارزشش را داشت؟ آیا قدرتی که به او داده شده، او را به انسانی بهتر تبدیل کرده یا تنها زخمهایش را عمیقتر کرده است؟ این نگاه نقادانه به اسطوره ابرقهرمانی، درست همان کاری است که آثار بزرگ ژانر مانند «نگهبانان» انجام دادهاند و نشان میدهد که «فانوسها» از همان جنس بلندپروازی هنری برخوردار است. این سریال بهجای آنکه صرفاً قدرتهای خارقالعاده را جشن بگیرد، بهای روانی این قدرتها را به تصویر میکشد و همین، آن را به اثری فراتر از یک سرگرمی صرف بدل میکند.
بنابراین، شاید بزرگترین دستاورد «فانوسها» این باشد که اعتماد ازدسترفته تماشاگران به دنیای سینمایی دیسی را تا حد زیادی بازسازی کرده است. این سریال تا کنون نشان داده که اگر سازندگان بهجای دنبال کردن کورکورانه فرمولهای موفق مارول، جسارت این را داشته باشند که راه خودشان را بروند، میتوانند آثاری خلق کنند که نهتنها با محصولات رقیب برابری میکند، بلکه در برخی جنبهها از آنها پیشی نیز میگیرد. حالا که پخش سریال هنوز ادامه دارد و قسمتهای دیگر آن در راه است، این امید وجود دارد که پایانبندی هم در همان سطح کیفیت باقی بماند و «فانوسها» به یک الگوی واقعی برای آینده دیسی تبدیل شود.
البته این سریال بینقص نیست. برخی منتقدان که پیشتر اپیزودهای بیشتری را دیدهاند به ریتم کند آن در برخی قسمتها اشاره کردهاند و این نکته را نیز نمیتوان انکار کرد که به گفته آنها در نیمه دوم فصل، عناصر کمیکی بیشتر به داستان نفوذ میکنند و ممکن است توازن ظریفی که در ابتدا برقرار شده بود، تا حدی به هم بخورد. اما این ایرادات جزئی در برابر دستاوردهای بزرگ سریال، چندان به چشم نمیآیند. «فانوسها» در نهایت یک پیروزی در حال وقوع برای دیسی است؛ پیروزیای که میتواند پایههای این دنیای نوپا را برای سالهای آینده مستحکم کند. دیسی بالاخره دلیل قانعکنندهای برای خوشبینی به طرفدارانش ارائه کرده و این، ارزشمندترین هدیهای است که این سریال میتوانست به دنیای جدید ابرقهرمانی بدهد.
در نهایت، «فانوسها» بیش از آنکه یک محصول ابرقهرمانی باشد، یک آزمون مهم برای کل دنیای سینمایی دیسی است؛ آزمونی که نشان میدهد این استودیو میتواند از سایه سنگین رقیبش بیرون بیاید و هویت مستقل خود را پیدا کند. مسیری که این سریال آغاز کرده، مسیری پرریسک اما پرثمر است؛ مسیری که در آن داستان بر جلوههای ویژه، شخصیت بر قدرت و معنا بر هیجان مقدم است. اگر جیمز گان و تیمش بتوانند درسهای این سریال را به درستی درک کنند و آن را در پروژههای آینده نیز به کار بگیرند، آنگاه میتوان گفت که «فانوسها» نهتنها دنیای دیسی را نجات داده، بلکه آن را به مسیری بازگردانده که همیشه باید در آن گام برمیداشت؛ مسیر روایتهای انسانی، جسورانه و اصیل.
منبع: گیمفا





