با مجموعهای از دکلمه در مورد دهه فجر مناسب جشن ۲۲ بهمن در مدرسه و مناسب گویندگی جشن پیروزی انقلاب.
اینتین – به مناسبت فرارسیدن دهه فجر ۱۴۰۴ در مدارس جشن پیروزی انقلاب اسلامی برگزار میشود که بخش مهمی از آن دکلمهها و سرودهای انقلابی دهه فجر خواهد بود. به این منظور در ادامه این مطلب گلچینی از بهترین دکلمه ها درباره ۲۲ بهمن و دهه فجر گردآوری شده است.
اشعار و دکلمه دهه فجر برای پیش دبستانی و دبستان
یاد آن روزی که بهمن گل به بار آورده بود
و آن زمستانی که با خود نوبهار آورده بود
یاد باد آن دل تپیدن های مشتاقان یار
و آن عجب نقشی که آن زیبا نگار آورده بود
عشق را صد رشته جان، در لعل نوشین بسته بود
حسن را صد چشم دل، آیینه وار آورده بود
از گلستان شهیدان تا به مهرآباد عشق
موج دریای زمان، چشم انتظار آورده بود
منکران گفتند با یک گل نمی گردد بهار
لیک ما دیدیم، یک گل صد بهار آورده بود
در نگاهش جلوه گل بود و با غوغای عشق
در چن هر گوشه ای را صد هزار آورده بود
◈◈◈◈◈◈◈◈
مثل غنچه بود آن روز غنچه ای که روییده
در هوای بهن ماه بر درخت خشکیده
مثل آب بود آن روز آب چشمه ای شیرین
چشمه ای که می بیند مرد تشنه ای غمگین
گرچه در زمستان بود چون بهار بود آن روز
سرزمین ما ایران لاله زار بود آن روز
روز خنده ی ما بود روز گریه ی دشمن
روز خوب پیروزی بیست و دوم بهمن بیست و دوم بهمن
◈◈◈◈◈◈◈◈
انقلاب یعنی گل
در کنار پروانه
نور و گرمی و شادی
در میان هر خانه
انقلاب یعنی جشن
جشن سبزه در صحرا
انقلاب لبخندی است
بر لبان شاد ما
دکلمه دهه فجر صابر خراسانی
أین عمار… کجایید جوانان وطن؟
أین عمار… بیایید جوانان وطن
یادتان هست همه عین برادر بودند
تاجر و کارگر انگار برابر بودند
یادتان هست چه شوری همه جا بر پا بود
عجم و ترک و لر و کرد و عرب آنجا بود
یادتان هست همه گوش به فرمان بودند
سینه چاک سخن پیر جماران بودند
یادتان هست که می گفت اگر پر بارید
همه را از نمک ماه محرم دارید
ما محال است که آن بیعتمان برگردد
تا که مثل پسر فاطمه س بی سر گردد
یادمان هست که مدیون شهیدان هستیم
اهل جمهوری اسلامی ایران هستیم
یادتان هست که از حیله دشمن میگفت
یادتان هست که از پیله دشمن میگفت
گفت دلداری دشمن دلتان را نبرد
مثل طوفان زدهها حاصلتان را نبرد
جنگ، جنگ است فقط رنگ عوض میگردد
نقشه ها در پی هر جنگ عوض میگردد
جنگ آن روز اگر موشکی و سرکش بود
آتش فتنه امروز پر از ترکش بود
جنگ امروز به دنبال اصول دین است
این همان زخم قدیمی است، ببین چرکین است
چشم وا کن اخوی خوب ببین یار کجاست؟
نخل بسیار ولی میثم تمار کجاست؟
أین عمار کجایید جوانان وطن؟
أین عمار بیایید جوانان وطن
اشعار و دکلمه دهه فجر مخصوص دانش آموزان
دیدی که دوام شب بسی کوتاه است؟
دیدی که سحر از پی شب، در راه است؟
آن عیسی ِ ما که زنده کرد، ایران را
حقا که مسیحا دم و روح الله است
◈◈◈◈◈◈◈◈
این دهه فجر است گویی نوبهار
وین همه مهراست از او یادگار
غصهها رفتند و افسانه شدند
نالهها فریاد مستانه شدند
در دهه فجر امتش پیروز شد
ماه بهمن ماه جانافروز شد
فجر گویی نوبهارزندگی.
چون چراغی در ره سازندگی
ماهمه دلداده رهبرشدیم
تا ابد او یار و ما یاورشدیم
گفته بودم قصه دارم با شما
قصهای از ماه بهمن بچهها
آنچه بشنیدید برآیندگان
بازگویید تا بماند همچنان
از نهضت قاطعانه روحالله
شد دست ستمگران ز. ایران کوتاه
با دست تهی و این همه پیروزی
لا حول و لا قوت الا بالله
فجر است و سپیده حلقه بر در زده است
روز آمده، تاج لاله بر سر زده است
با آمدن امام در کشور ما
خورشید حقیقت زافق سر زده است
برخیز که فجر انقلاب است امروز
بیگانه صفت، خانه خراب است امروز
هر توطئه و نقشه که دشمن بکشد
از لطف خدا نقش بر آب است امروز
◈◈◈◈◈◈◈◈
در مزار آباد شـهر نیستی
اسـتخوان زندگی پوسیده بود
مرگ وحشت با دهان اسـلحه
اسکلتها را دهان بوسیده بود
دیو در تاریکی آن سالها
از تن آلالهها، جان میگرفت
خون سرخ شاهدان نوشیده بود
غنچههاشان را به دندان میگرفت
آدمی افسـون شـیطان پلید
گوسـفندان راضی از چوپانشـان
گر کسی بیدار میشد ناگهان
کشته میشـد بیصدا یا بینشان
در چنین ظلمت شب ایران زمین
ناگهان نوری درخشیدن گرفت
روح روحالله جان در تن دمید
ابر رحمت نیز باریدن گرفت
آمد آن آرام جان از هجرتش
گوییا آن شب شـده صبح سـپید
مردمانش گشـته با هم متحد
نـور ایمـان در دل آنها دمید
مردم بیدار گشته میشدند
هـمصـدا با رهبر بیدارگر
با غریو مشتهای لالهها
دیـو شـد از کاخهایش دربهدر
نورحق تابید در دلهای ما
دستها دست خدایی گشته بود
نارها گشته اســیرنورها
موسـم جشن رهایی گشته بود
سالگشت دیگری ازره رسـید
تهنیتای دوسـتان، همسنگران
شادی خود را کمی قسمت کنید
سهم دارند از شـماها دیگران
◈◈◈◈◈◈◈◈
ای گستره هر چه خوبی و حسن!
ای ستاره درخشان آسمان ایران!
ای نگاهت تپش گام های رهایی!
ای طنین نَفَست سبزتر از هر چه بهار!
ای صدف صدق و صفا!
ای چشمه نور!
ای خمینی پیروز!
خوش آمدی به سرزمین دلیران و سبزقامتان.
متن دکلمه در مورد دهه فجر و ۲۲ بهمن
امـام آمـد و چون خون در رگهایمان جاری شد. امـام آمـد و بهسان نور، شب تارمان را روشنایی داد. امـام آمد و چـون روح به کالبد مردهمان، حیاتی دوبـاره بخشید.
امام آمد و زمستانمان را بهــاری جـاودانه کرد. امـام آمد و فجر آورد و در دسـتان پرنورش استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را به ارمغان آورد.
وقتی بهمن پنجاه و هفت رسید، روزها به شتاب از پی آمدند و فرصتی برای تیرگی باقی نگذاشتند؛ چنان که شبها فانوس فریادهای «الله اکبر» بر بام سرنوشت این ملت، درخششی دو چندان یافت. هنوز بهمن به نیمهی خود نرسیده بود که فرشته موعود انقلاب در آسمان خدایی کشور بال گشود و عطر کلامش جان فرزندان ملت را حیات دوبارهای بخشید. امام آمد و انقلاب به لبخند پیروزی دل سپرد و دهه فجر، شکوه جاودانهاش به رخ طاغوتیان کشید. خداوند متعال با دستهای روحاللهی خود به یاری ما آمد. خورشید در جشنی بیغروب بر بام روشن جهان ایستاده بود و تولد جمهوری گل محمدی را، نظاره میکرد.
هلهله پیروزی در گوش خانهها و خیابانها پیچید و عطر گلاب و صلوات، جان عاشقان را سرمست کرد و صمیمیترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و در سایهسار خورشیدیترین مرد قرن با بارگاه تفضل و رحمتالهی راه یافتیم و جشن روشن آزادی را به برکت این عطیه الهی، به تماشا ایستادیم.
خوش آمدى «روح الله»!
◈◈◈◈◈◈◈◈
پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بدون شک معجزه ای الهی بود که به دست معجزه گر مردی از سلاله پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله ، به انجام رسید و چشم امید مظلومان و مستضعفان جهان را به خود خیره ساخت.
تأثیر سریع انقلاب اسلامی در منطقه و بر آشفتن شعله خشم مردم مسلمان و غیرمسلمان در بسیاری از کشورهای تحت سلطه استعمار، گواه روشنی بر این مدعاست؛ زیرا در کمتر مقطعی از تاریخ، شاهد پیروزی و تأثیرگذاری قاطع جنبشی صرفا مردمی بوده ایم.
◈◈◈◈دکلمه کودکانه در مورد دهه فجر به صورت شعر و متن ◈◈◈◈
خیابانها راه افتاده بودند تا رود شوند و به دریای آزادی بپیوندند.
آسمان بر شانه های شهر آمده بود تا حس آسمانی بودن، در پرنده ها فراگیر شود. پرنده ها، عطر پرواز را بر دیوارهای نقش بسته به خون می نوشتند. انسان، از سایه هایش فاصله میگرفت تا آرمان شهر را بیافریند؛ در روزهایی که بهار به سرنوشت زمستانی زمین فکر میکرد.
مردی که شبمان را به روز رساند…
آن روز، تمام دنیا به فرودگاه مهرآباد ختم میشد. انگار دنیا میخواست دوباره متولد شود! قدم که بر پله های آمدن گذاشتی، پرواز بر شانه های ما نشست و عطر لبخندهای ما، درختان را از پشت دیوارهای برفی صدا زد.
درختان، سر از پشت زمستان برآوردند و شکوفه ها، به بهار لبخند زدند تا زمستان، بودن خویش را فراموش کند. با هر قطره خونی، شکوفه سیبی به زندگی لبخند زد و بهار، به باغچه ها رسید.
◈◈◈◈◈◈◈◈
کسی آمد تا جهان را تقسیم کند. کسی آمد، تا آینه ها را تقسیم کند و شب را به روز برساند و چراغهای امید را در دل همه شبهای تنهایی روشن کند. کسی آمد که چشمهایش روشنی دلهایمان بود
هنوز هم صدای جاویدان او در سراسر تاریخ به گوش میرسد. هنوز هم قامتش، به بلندای آسمان حقیقت است و در عشق و تکریم والایی ها، به صلابت صخره ها میماند و به عظمت کوهساران.
امام را میگویم؛ مردی که کران تا کران حیات را از تحرک و مبارزه و فریاد برضد استعمارگران، سرشار ساخت. فرزانه ای که نمونه مجسّم شجاعت و بی باکی بود. او که از هیچ قدرتی جز خداوند باک نداشت و در برابر هیچ گردن کشی سر فرود نیاورد.
راستی، کدام تصویرگر میتواند جَبین پاک آن بزرگمرد را به تصویر درآورد؟ کدام شاعر میتواند قصیده سرای آن ستم سوز و سپیده آفرین باشد؟ کدام نویسنده میتواند حکایت گر شورآفرینی ها و ایمان گستری های آن والامقام باشد؟ دهه مبارک فجر، بر نایب آن فجرآفرین و امت خداجوی ایران مبارک باد.
◈◈◈◈◈◈◈◈
یادش به خیر روزی که عصاره تاریخ بر صحیفه سرخ بهمن چکید، آفتاب ناب بر یاسمن های بی تاب، از غرب تابید و اشراق شرق پدید آمد. یادش به خیر، روزهایی که سیمای زیبای یوسف، دیده کنعانیان عشق را بصیرت بخشید؛ بیضای دست آسمانی موسی، شراره های شعف را در ظلمت کده زمین پاشید؛ نفحه عیسویِ به عرش رفته، بر خاک نشینان دمید؛ نوح با کشتی صفا، به مهد موعود رسید؛ بت های سیاه جهالت، در پای حماسه و برهان ابراهیم بر خاک فرو افتادند و امام، به میهن اسلامی قدم نهاد و گلها به ترنّم شادمانی دلها گوش جان سپردند. یاد آن روزها، هماره در خاطر دلها مستدام باد.
اینک برخیزید اى شهیدان راه خدا؛ باغبان سبز عاطفه، براى دوباره روییدن دانه سرخ وجودتان، به دیدارتان آمده است. برخیزید که ذوالفقار عدالت، در دست فرزند على است! امروز، پرچم سه رنگ وطن، با نام سبز روحالله آغاز میشود و با سپیدى صبح آزادى و سرخى خون عدالتخواهان، در میآمیزد تا بر قلّههاى رفیع شرافت و صداقت سرزمینمان برافراشته شود. مبارک باد طلوع فجر، در گلزار وطن.
آن روز پرنده آهنین، حامل فرشتهاى بود که بر فرودگاه چشمان منتظرانش مینشست و جادهها، شاخه شاخه گل در مسیرش میریختند تا باغبان بازگشته از سفر را استقبال کنند. گلها، اشارهاى سرخ بود براى رسیدن او به بهشت زهرا؛ آنجا که جوانان عاشق، قطعه به قطعه عشق خود را با نام و تاریخ شهادت، بر مزار پاکشان امضا کرده بودند؛ و سرانجام، روح خدا بر بلنداى سخن خویش، اشتیاق دیدار را به اوج تماشا رساند. آن روز، زنگ اول مدرسهاى بود که استاد عشق با درس «اللّه اکبر»، تمام مسیر را خلاصه میکرد.
◈◈◈◈◈◈◈◈
دههی فجر، در حقیقت مقطع رهایی ملت ایران و آن بخشی از تاریخ ماست که گذشته را از آینده جدا کرده است.
دههی فجر، آن آیینه ای است که خورشید اسلام در آن درخشید و به ما منعکس شد. اگر این آیینه نبود، باز هم مثل همان دوره های تاریکقبل، باید ما می نشستیم و اسمی از اسلام می آوردیم.
دهه فجر در حقیقت ولادت امامت در این کشور است؛ به همان معنایی که خود امام و اسلام برای ما ترسیم کردهاند.
خاطرهی امام، بیش از همیشه، در دههی فجر و بیست و دوی بهمن است حتّی بیشتر از مراسم سالگرد رحلت امام، این بزرگداشت نشان دهنده ی شخصیت آن بزرگوار است.
◈◈◈◈◈◈◈◈
اماما!
مقدمت را گرامی میداریم و بر شهیدانِ سالهای آغازین انقلاب، از سر اخلاص گُلِ سلام نثار می کنیم؛ بزرگمردانی که از این سرزمین پاک، به سوی افلاک پر گشودند؛ شهیدانِ والا مقامی که خارهای پلیدی را از سرزمین آینه ها تاراندند و آزادی و استقلال را برای ما به ارمغان آوردند. اینک در دهه مبارک فجر، یادِ یادآوران سرسبزی و طراوت، پویندگان راه حق و حقیقت، ایمان مداران پاسدار مکتب ولایت، نگاهبانان قلعه شرافت و مردانگی، و شهیدان راه عزّت و آزادگی را گرامی میداریم.
◈◈◈◈◈◈◈◈
با گام های استوار رفتند؛ تا فتح قلّه ی انقلاب، فریادگر و پرخروش، مصمم و پرامید، در صف هایی به هم پیوسته و دلهایی از هم نگسسته؛ مردم روزِ بیست و دوّم بهمن را میگویم!
آن روز کوچه ها عطر خوش انقلاب را حس میکرد و مردم در زمستانی سرد، گرمی آغوش همدیگر را در تبریک پیروزی می چشیدند. اصحاب عاشورای خمینی (رحمت الله علیه) و دانش آموختگان دانشگاه حسینی، این بار حماسه ای دیگرگونه آفریده بودند و کعبه ی میهن را از بُتهای زر و زور و تزویر پاک کرده بودند. آنان که ایمان را با مائده های آسمانی اش، در بازار شهر گسترده بودند و تلاش را میهمان زندگی مردم کرده بودند. هم آنان که خون را کمترین متاع به درگاه پروردگارشان می پنداشتند و هستی خود را خالصانه برای رهبر خود می گماشتند.
◈◈◈◈◈◈◈◈
آن روز، حقیقت گُل متجلّی شد و باغ به این همه زیبایی خود تبریک گفت. آن روز پرنده هایی که کوچیده بودند بازگشتند و فضای آسمان در کثرت آنان، پنجره پنجره شده بود. آن روز درختان سرو به آزادی و آزادگیِ همگان، پیام تبریک فرستادند و برکه ها زلالیِ مردان و زنان انقلابی را درود گفتند. آن روز اقیانوس، مبهوت تلاطم های دلیرانه ای بود که کویر تشنه ایران را سیراب ساخته بود و سیلی خروشان شده بود، تا خانه عصیان را از جا بَرکند.
آری، آن روز، روز خدا بود.
اینک در یاد روز آن بهارِ فراموش ناشدنی، به روح پاک شهیدان درود میفرستیم و با گرامی داشت خاطره آن مسیح انقلاب، راه پرافتخار خویش را ادامه می دهیم.
روزگار وحشیگرى طاغوت، تاراج اندیشههاى بهارى را آه میکشیدیم.
اختناق، هر لحظه اتفاقى سرخ بود.
در تنگناى شب شلیک بودیم و آرزومند کلماتى فاتحانه. تقویمها، بیهودگى را ورق میزدند و معصومانهترین واژهها، زیر یوغ ستم بودند. ناگهان، کسى فصلهاى پرتپش پیروزى را براى ما سوغات آورد و نقشه سیاه شب را با دستان عزتمند خود ریزریز کرد. خرقهاى پرشکوفه بر اندام جغرافیاى میهن پوشاند تا هزارههاى دیگر این خاک، از فخر فجر به خود ببالند.
او هنگامى آمد که چشمان فرتوت سیهزادگان را مه گرفته بود و به یکباره، همه آنها شفافیت خورشید را باور کردند که: «جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ»
مردى آمد و با فجرنامه آزادى، حلاوتى اشراقى در کام وطن ریخت و ما را به این اطمینان رساند که تا آیههاى پیروز خدا هست، میهن مانند هر صبح، دستنخورده باقى خواهد ماند.
◈◈◈◈◈◈◈◈
این روزها، روزهایی ماندگار و فراموش ناشدنی در تاریخ ملت بزرگ ماست، روزهای پیروزی انقلاب اسلامی است؛ انقلابی که رساترین فریاد تاریخ، یعنی امام امت، آن را رهبری کرد و به فرجام رساند و برای حفظ آن، با تمام وجود تلاش کرد.
انقلابی که مبتنی بر بینش عمیق توحیدی و الهام گرفته از انقلاب سرخ عاشورای حسینی بود، که در آن عده ای قلیل، با اعتقادی وسیع و راسخ، نیروهای کفر و باطل را شکست دادند و چشم قدرتمندان را خیره ساختند.
با پای گذاردن در دایره معنویت و ایثار و شهادت بود که فرزانگان خاک، از این سرزمین پاک، به سوی افلاک، پر گشودند و تا نهایت تاریخ جاودانه شدند.یاد تمامی شهیدان انقلاب اسلامی همیشه سبز باد.
◈◈◈◈◈◈◈◈
شب در عمق لحظه ها، ریشه دوانده بود و تا افق های دور، جز سیاهی، رنگ دیگری دیده نمیشد. چشمها، به تاریکی عادت کرده بودند و هیچ نگاهی، صادقانه به جستجوی نور، برنمی خاست. جرأت گشودنِ حتّی یک روزنه کوچک، در ذهنِ دستها، جاری نبود. پنجره ها، میلی به تماشا نداشتند و زیبایی ها، چنگی به دل نمیزدند؛ چرا که دیدنِ زیبایی در قفس، زیبا نیست. در چارسوی باور شهر ـ تا جایی که چشم کار می کرد ـ تنها حضور یک فصل می وزید؛ آن هم زمستان بود. قلب ها به لحظه انجماد نزدیک بودند و جرقّه هیچ اندیشه ای، ذوبشان نمی کرد.
◈◈◈◈◈◈◈◈
شهر، قلمرو شب بود و سلطنت، از آنِ تاریکی؛ و در این میان، «انسان» ـ این موجود زجر کشیده تاریخ ـ با ناامیدی، سرنوشتِ تلخِ خود را می نگریست. زندانها، از حضورِ پیروان سپیده، لبریز بود.
ناگهان، ورق برگشت، صدای قدم های نور، در دهلیزهایِ تنگ و تاریکِ زمان پیچید و از طنین استوارش، پشتِ شب لرزید. «خورشید»، با تمام عظمتش ـ از پشتِ ابرهایِ تیره روزگار ـ طلوع کرد؛ آمد و به یک چشم بر هم زدنی، طومار عمرِ چندین هزار ساله «شب» را، مچاله کرد، روح زمستان را به زنجیر کشید و در تقویم زمانه، نامِ «بهار» را نوشت. خورشید تابید و سِحر کلامش، گرم و نافذ، در دل و جانِ شهر، نفوذ کرد و طلسمِ تسخیرناپذیر پنجره ها را حس کرد؛ آمد و نگاهِ مهربانش را ـ عادلانه ـ با تمام شهر، قسمت کرد.
◈◈◈◈◈◈◈◈
میدانم، آری میدانم؛
آن روز، پنجرهها برای آشتی با صبح، نفس تازه کشیدند.
آن روز، ک خوبیها به صلیب کشیده شده بود و خون از پنجه استعمار چکّه میکرد و قفس، تنها جایگاه پرندگان بود؛ چون نغمه آزادی سرداده بودند.
میدانم، همان دقایقی که گوشها به ضبط صوت چسبیده بودند، تا نوای باران را که چکهچکه میکرد و پلیدیها را میشست، بشنوند.
چه شوری داشت، چه بلوایی شده بود و چه غوغایی میکرد؛ تکاپوی خفته که بیدار شده بود و دستانی که زانوی غم بغل گرفته بودند؛ حالا مشت شده بود.
تندتند ورق بود که بر سینه دیوار میچسبید: «آزادی…». و بطری بود که بمب میشد و حالا «شاهِ معکوسِ» روی دیوارها، تمام حشمت ۲۵۰۰ ساله را زمین میریخت.
آن روز کودک بود که رهِ مردان خدا میپیمود و یک شبه مرد میشد؛ مردی که در کوچه پس کوچههای شهر، نوک سلاحها در انتظار سینه پر تپشش کمین کرده بود.
پیرزن کنج حلبیآباد، دیگر از شاه سخن نمیگفت، سراغ از «آقا» میگرفت. میدانم؛ آری خوب میدانم شهدا، کف خیابان نماندند؛ دستانی آنها را بالا برد؛ اصلاً شهدا هیچوقت زمین نمیمانند.
و میدانم سیب معطر آزادی در دست من است، من دانه سیب خواهم کاشت و درختی از نو خواهم رویاند.
آه، من تو را گم نخواهم کرد، «من همان دبستانیای هستم که به من چشم امید بسته بودی.»
من تو را گم نخواهم کرد هرگز، هرگز
◈◈◈◈◈◈◈◈
شب تیره حاکمیتِ ستمگران هول انگیز و دردآلود بود و مردمان در ظلمات جهل و ستم می سوختند تا آن که این روزگار آغشته به آلودگی و اختناق به سر رسید و پس از سیاهی ۲۵۰۰ ساله سحر از راه رسید و سپیده بردمید. خورشید فروزان انقلاب، همچون معجزه ای اعجاب انگیز، از افق توحید طلوع کرد و بر روی عاشقان حق و حقیقت روزنه امید و آرامش گشود.
آری مشعل داران بزرگ حماسه از پس انبوه سیاهی و ستم حماسه ستیز با ستم و بیدادگری را زمزمه کردند و با خون خویش طلوع این خورشید شکوهمند را نوید دادند. پرتوهای این خورشید فروزان، نهال آرمان های والای امت اسلام را به بالندگی رسانید و باغ های اندیشه را بارور ساخت و در پرتو آن، نغمه توحید و صلای ایمان در همه جای کشور طنین انداز شد.
منبع | ستاره




