کتاب

معرفی و خلاصه کتاب «چهره‌ی پشت شیشه»

با معرفی و خلاصه کتاب « چهره‌ی پشت شیشه: کتاب اول مجموعه کلوب کارآگاهان» تو این مطلب همراهمون باشید.

اینتین – اگر همیشه در فکر کارآگاه شدن بودید و فکر می‌کنید شم کارآگاهی خوبی دارید و مستعد حل معماهای پیچیده‌ی جنایی هستید، این شما و این کتاب چهره‌ی پشت شیشه نوشته‌ی ولفگانگ اکه؛ این کتاب با طراحی تعدادی داستان کوتاه معمایی به نوجوانان فرصتی می‌دهد تا برای پیدا کردن سرنخ‌ها و حل معماها تلاش کنند و نبوغ نهفته‌ی کارآگاهی خودشان را بسنجند.

درباره‌ی کتاب چهره‌ی پشت شیشه
اگر همیشه تهِ ذهنت صدایی بوده که می‌پرسیده «نکند من هم کارآگاه خوبی باشم؟»، کتاب چهره‌ی پشت شیشه (The Secret Of The Chinese Junk And Other Detective Stories) نوشته‌ی ولفگانگ اکه (Wolfgang Ecke) دقیقا همان دری است که باید بازش کنی. این کتاب تو را از روی صندلی تماشاگر بلند می‌کند و شریک ماجراها می‌سازد؛ و خود تو همان کسی می‌شوی که در طول داستان باید چشم تیز کند، گوش بدهد و تمام حواسش به جزئیاتی باشد که بقیه بی‌اهمیت از کنارشان می‌گذرند. این کتاب شامل ۲۱ داستان کوتاه پلیسی معمایی است. هر قصه آرام و بی‌ادعا پیش می‌رود، تا وقتی که معماها یکی بعد از دیگری جلوی راهت سبز شوند. هر داستان مثل یک اتاق دربسته است که کلیدش تنها در دستان توست، فقط باید بلد باشی کجا را نگاه کنی و چه چیزهایی را در این بین جدی بگیری.

دعوتنامه‌ای رسمی برای کارآگاهان آینده
کتاب چهره‌ی پشت شیشه پر است از داستان‌های کوتاه پلیسی که در هرکدام، یک اتفاق عجیب، یک سوء‌تفاهم یا یک رفتار مشکوک همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد. نکته‌ی هیجان‌انگیز اینجاست که بعد از پایان هر داستان، نویسنده ناگهان توپ را به زمین تو می‌اندازد و از تو می‌خواهد خودت معما را حل کنی. باید سرنخ‌ها را دوباره مرور کنی، به گفت‌وگوها فکر کنی و ببینی کدام جزئیات مهم بوده‌اند. اگر هم جایی گیر کردی، نگران نباش؛ جواب همه‌ی معماها در انتهای کتاب منتظر توست. کلوب کارآگاهان ۱ یک بازی ذهنی جذاب است که هر بار تو را چند قدم به کارآگاهی واقعی شدن نزدیک‌تر می‌کند.

کلوب کارآگاهان تمرینی هوشمندانه برای دقت، تفکر و تحلیل است. ولفگانگ اکه معماهایش را بر پایه‌ی جزئیات کوچک، گفت‌وگوها و رفتارهای روزمره می‌سازد؛ درست همان چیزهایی که معمولا از چشم خواننده‌ی عجول پنهان می‌مانند. ساختار داستان‌های کوتاه باعث می‌شود نوجوان بدون خستگی وارد هر ماجرا شود و در پایان، با مطرح شدن یک سوال مستقیم، از حالت خواننده‌ی منفعل خارج شده و نقش کارآگاه را به‌دست بگیرد. این تعامل فعال با متن، هم اعتمادبه‌نفس ذهنی مخاطب را تقویت می‌کند و هم به او یاد می‌دهد که برای رسیدن به پاسخ درست، باید دقیق خواند، فکر کرد و عجله نکرد؛ مهارتی که فراتر از داستان، در زندگی واقعی هم به کار می‌آید.

پس برای خواندن کتاب چهره‌ی پشت شیشه با ترجمه‌ی کمال بهروزکیا از نشر افق، کافی است کارآگاه درونت را بیدار کنی و باقی راه را به او بسپاری.

کتاب چهره‌ی پشت شیشه برای شما مناسب است اگر
نوجوانی شیفته‌ی نقش قهرمان داستان هستید.
از خواندن داستان‌های پلیسی معمایی لذت می‌برید.
عاشق چیدن تکه‌های پازل و ردیف کردن سرنخ‌ها کنار هم هستید.
دوست دارید معماها را خودتان حل کنید و شم کارآگاهی‌تان را محک بزنید.
بدتان نمی‌آید یک بار هم که شده حین خواندن داستان، در نقش یک کارآگاه زبل کاربلد قرار بگیرید و معماها را حل کنید.

در بخشی از کتاب چهره‌ی پشت شیشه: کتاب اول مجموعه کلوب کارآگاهان می‌خوانیم
ده دقیقه مانده به نیمه‌شب، آخرین نفر هم روی زمین افتاد و به خواب فرو رفت. هر پنج نفر؟ نه… فقط چهار نفر.

در این لحظه نفر پنجم آرام با پوزخندی برخاست. وقتی مطمئن شد که دیگران همه به خواب رفته‌اند، به‌سرعت جواهرات و پول‌های آن‌ها را برداشت.

ساعت یک بامداد، کار سارق تمام شده بود. ده دقیقه طول کشید که اموال مسروقه را در جای امنی گذاشت و به آپارتمان برگشت. در جای خود نشست. کمی نوشابه نوشید و چند لحظه بعد به خواب عمیقی فرو رفت.

ساعت شش و پانزده دقیقه آفتاب صبحگاهی به اتاق تابید. سبالد فیبیگ شانه‌ی پتر بوخ را تکان داد و بلند گفت: «بیدار شو پتر… بیدار شو! اتفاقی افتاده!»

پتر خواب‌آلود چشم‌هایش را باز کرد. فوری دستش را در جیب جلیقه‌اش فرو برد و هراسان فریاد زد: «ساعت طلایم نیست!»

سبالد با اشاره‌ی سر حرف او را تأیید کرد و گفت: «بله، پول‌های من هم نیست. همین‌طور انگشتر برلیان و ساعت مچی‌ام. بیا بقیه را هم بیدار کنیم…»

سه نفر دیگر سخت بیدار شدند. درحالی‌که دو خانم سر و وضع خود را مرتب می‌کردند، برترام وایلر گفت که پول نقد و قوطی طلایی سیگار او هم نیست. چیز بیشتری دزدیده نشده بود و میراندا کازه هنوز خمیازه می‌کشید.

کارین بروگر، میزبانِ بدشانس، اولین کسی بود که حرفی منطقی زد: «همه راحت سر جای‌تان بمانید و به چیزی دست نزنید. الان به پلیس تلفن می‌کنم.»

میراندا وحشت‌زده تکرار کرد: «پلیس؟ می‌خواهی آبروریزی شود؟»

منبع | کتابراه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا