آموزشی

داستان کوتاه در مورد دوست بد، رفیق ناباب + حکایت همنشین بد

در این بخش دو حکایت درباره دوست بد را آورده‌ایم که با کودکان با مطالعه آن، به عواقب دوستی با همنشین بد پی خواهند برد.

اینتین – داستان در مورد دوستی از مضامین دوست‌داشتنی حکایات فارسی است که خواندن آن برای بچه‌ها بسیار شیرین و آموزنده است؛ حکایت دوست ناباب به آن‌ها اهمیت عدم اعتماد زودهنگام به هرکس را یادآوری می‌کند و نشان می‌دهد انتخاب دوست خوب تا چه اندازه می‌تواند در سرنوشت انسان تأثیرگذار باشد و عاقبت همنشینی با دوست بد چیست. داستان درباره دوست خوب ضمن سرگرم‌کننده بودن، درس‌هایی ارزشمند درباره مسئولیت‌پذیری و درستکاری را به کودکان می‌آموزد.

برای نمونه، داستان رفاقت دو دوست کوتاه می‌تواند به‌زیبایی نشان دهد که چگونه همدلی و فداکاری، پیوندی محکم میان دو نفر ایجاد می‌کند. همچنین نقل یک داستان قرآنی در مورد دوست، مانند سرگذشت یاران باایمان که در سختی‌ها کنار یکدیگر ماندند، می‌تواند الهام‌بخش کودکان در انتخاب همراهان شایسته باشد. هر داستان درباره دوست واقعی در حقیقت پلی است برای آموزش ارزش‌هایی چون وفاداری، راز‌داری و حمایت در روزهای دشوار؛ ارزش‌هایی که پایه‌های یک دوستی ماندگار را می‌سازند.

در ادامه قصد داریم دو داستان در مورد دوست خوب و بد برای‌تان نقل کنیم که خواندن این حکایات برای کودکان، بسیار مفید خواهد بود، با ما همراه باشید.

داستان مورچه و مگس

روزی مورچه‌ای در پی جمع کردن دانه‌های جو از مسیری می‌گذشت؛ در پی راه به کندوی عسلی رسید و از بوی خوش عسل دهانش آب افتاد. اما از شانس بد کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا برود و به کندو برسد نشد و درمانده ماند.

هوس عسل هوش از سرش و برد و شروع به فریاد زدن کرد که «ای مردم، من عسل می خواهم، اگر جوانمردی پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش خواهم داد.»

مورچه بالداری که در آن حوالی در حال پرواز بود صدای مورچه را شنید و به او گفت: «مبادا نزدیک کندو شوی… کندو خیلی خطر دارد!»

مورچه گفت: «من می‌دانم که چه باید کرد.»

مورچه بالدار گفت: «اگر به کندو نزدیک شوی، نیش زنبور در انتظار توست!»

مورچه گفت: «من از زنبور نمی‌ترسم و عسل می‌خواهم.»

مورچه بالدار گفت: «عسل چسبناک است و به همین خاطر به راحتی دست و پایت گیر می‌کند و طعمه زنبور خواهی شد.»

مورچه گفت: «اگر دست و پا همه در عسل گیر می‌کرد، هیچ کس عسل نمی‌خورد!»

مورچه بالدار که از این همه نادانی مورچه متعجب شده بود گفت: «خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سن و سال بیشتری از تو دارم و تجربه دارم. به کندو رفتن برایت گران تمام می‌شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»

مورچه گفت: «اگر می‌توانی مزدت را بگیر و کاری که می‌خواهم را برایم انجام بده، اگر هم نمی‌توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحتم کند خوشم نمی‌آید.»

مورچه بالدار گفت: «ممکن است کسی پیدا شود و تو را برساند ولی من این کار را نخواه کرد و این را می‌دانم که در کاری که عاقبتش خوب نیست به کسی کمک نخواهم کرد.»

مورچه گفت: «پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.»

پس از این گفت‌وگو، مورچه بالدار به راهش ادامه داد و آنجا را ترک کرد.

مورچه که در پی هوس خود بود دوباره شروع به داد زدن کرد: «یک جوانمرد می‌خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»

در این حین مگسی از راه رسید و گفت: «ای مورچه بیچاره، می‌دانم که عسل می‌خواهی و تو حق داری، من تو را به آرزویت می‌رسانم.»

مورچه گفت: «آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می‌گویند «یک موجود خیرخواه!»

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و به سوی کندو رفت؛ مورچه در مسیر پرواز خوشحال بود و داشت به شیرینی عسل‌ فکر می‌کرد! چندی نگذشت که به دم کندو رسیدند. در نهایت مگس قصه، مورچه را دم کندو گذاشت و رفت.

📖━━حکایت درباره همنشین بد و خوب━━📖

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: «به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه‌ای، خوشبختی از این بالاتر نمی‌شود، چقدر مورچه‌ها بدبختند که جو و گندم جمع می‌کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی‌آیند.»

مورچه حکایت ما با شتاب به سوی عسل دوید و شد آنچه شد:

مور را چون با عسل افتاد کار
دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او
دست و پا زد، سخت تر شد بند او

مورچه هرچقدر برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. حال که دیگر پشیمان شده بود، شروع به فریاد زدن و زاری کرد و گفت: «عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی‌شود، ای مردم، مرا نجات دهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد «دو جو» به او پاداش می‌دهم.»

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم

تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار که در حال برگشت بود و صحنه را دید، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت:

نمی‌خواهم تو را سرزنش کنم، اما هوس‌های زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی‌تواند دوست خیرخواه او باشد.

داستان کوتاه در مورد دوست بد در زمان پیامبر (ص)

نقل شده است در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در میان مشرکان، دو نفر با هم دوست بودند. نام این دو “عقبه” و “ابى” بود. بعد از اتفاقاتی عقبه، به یکتائى خدا و رسالت پیامبر گواهى داد و به این ترتیب مسلمان شد.

این خبر به گوش دوستش یعنى «ابى» رسید. ابی که آشفته شده بود نزد عقبه آمد و به وى اعتراض شدید کرد و گفت: «تو از جاده حق منحرف شده‌اى، من از تو خشنود نمى‌شوم مگر اینکه در برابر محمد بایستى و او را توهین کنى و…»

عقبه فریب دوست ناباب خود را خورد. او از اسلام خارج شد و مرتد گردید و در جنگ بدر در صف کافران شرکت نمود و در همان جنگ به هلاکت رسید.

دوست ناباب او «ابى» نیز در سال بعد در جنگ احد در صف کافران بود و بدست رزم آوران اسلام کشته شد.

تا توانى میگریز از یار بد
یار بد، بدتر بود از مار بد

مار بد، تنها تو را بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند

منبع: ستاره

اینتین را در شبکه های اجتماعی دنبال کن

نمایش میخوام به دنیا بیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا