قصه صدای سکه کتاب فارسی پنجم به همراه خلاصه داستان و فایل صوتی درس در این مطلب پیش روی شماست.
اینتین – قصه صدای سکه صفحه ۱۱۰ کتاب فارسی پنجم در بخش گوش کن و بگو، روایت جذاب و آموزندهای برای بچههاست که در این بخش به آن پرداختهایم. در ادامه میتوانید خلاصه داستان صدای سکه فارسی پنجم را بخوانید
متن داستان صدای سکه فارسی پنجم
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. سالها پیش مردی بود که زندگی اش از راه هیزم شکنی می گذشت. او هر روز به جنگل میرفت و درخت خشکی را پیدا میکرد و آن را میشکست. بعد هیزم ها را بر دوش میگرفت و به بازار میبرد و میفروخت.
یکی از روزها که هیزمشکن به جنگل رفت، مردی را دید که سایه به سایه ی او میآمد. هیزم شکن خیال کرد که آن مرد رهگذر است؛ ولی مرد به راه خود نرفت. هر جا که هیزمشکن نشست، او هم نشست. هر جا که او ایستاد، مرد هم ایستاد. هیزمشکن حرفی نزد و تبر به دست، شروع به شکستن هیزم کرد. عجیب بود که هروقت هیزم شکن ضربه ای به درخت خشک میزد، مرد میگفت: «ها !!!» یعنی از خودش صدای هیزم شکستن درمی آورد. هیزمشکن با خود گفت: «مثل اینکه این مرد دیوانه است. من هیزم میشکنم و خسته میشوم، او میگوید: آه… »
هیزمشکن کارش را به آخر رساند. بسته ی هیزم ها را بر دوش گذاشت و راهی شد. به بازار که رسیدند، هیزمشکن هیزم ها را به چند سکّه فروخت و به سوی خانه اش به راه افتاد. در این هنگام، مرد بیکار ناگهان مقابل او ایستاد و گفت:
پس مزد من چه میشود؟
هیزم شکن گفت:
کدام مزد؟ مگر تو امروز چه کار کرده ای که از من مزد میخواهی؟
مرد بیکار گفت:
چطور ندیدی؟ هر بار که تو به درخت خشک تبر میزدی، من از تهِ دل میگفتم: آه…
هیزم شکن لبخندی زد و گفت:
با آه گفتن که کسی خسته نمیشود.
مرد بیکار گفت:
اگر مزد مرا ندهی، از تو نزد قاضی شکایت میکنم.
هیزم شکن گفت:
برویم پیش قاضی تا بگویم که چه قدر کار کرده ای.
هر دو نزد قاضی رفتند. قاضی آنچه را که گذشته بود، شنید. بعد رو به هیزمشکن کرد و گفت:
هرچه از فروش هیزم ها گرفته ای، به من بده.
هیزم شکن چند سکّه ای را که گرفته بود، به قاضی داد.
قاضی سکّه ها را گرفت، روی زمین ریخت و به مرد بیکار گفت:
بگو بدانم چه صدایی شنیدی؟
مرد بیکار گفت:
صدای چند سکّه
قاضی گفت:
صدای این سکه ها مال توست! آنها را بردار!
مرد بیکار گفت:
یعنی چه؟ مگر صدا را هم میتوان به عنوان مزد برداشت، جناب قاضی؟
قاضی گفت:
کسی که برای هیزم شکستن فقط میگوید آه، مزدش میشود صدای سکّه… برو با صدای سکه ها هرچه میخواهی بخر و شاد باش!
در حالی که مرد بیکار و تنبل از تعجب به گوشه ای خیره مانده بود، هیزمشکن با خوشحالی سکه هایش را برداشت و رفت.
خلاصه داستان صدای سکه فارسی پنجم
سالها پیش هیزمشکنی سادهدل هر روز به جنگل میرفت، درختان خشک را میبرید و با فروش هیزم روزگار میگذراند. یک روز مردی بیکار سایهبهسایهاش راه افتاد. هرجا هیزمشکن کار میکرد، او فقط مینشست و هر ضربهی تبر را با یک «آه!» همراهی میکرد، بیآنکه کاری انجام دهد.
وقتی هیزمشکن هیزمها را فروخت و به خانه برمیگشت، آن مرد جلویش را گرفت و ادعا کرد که در کار شریک بوده و مزد میخواهد. هیزمشکن خندید و گفت او هیچ کاری نکرده، اما مرد تهدید کرد که شکایت میکند. هر دو نزد قاضی رفتند.
قاضی پس از شنیدن ماجرا، سکههای هیزمشکن را گرفت و روی زمین ریخت. بعد از مرد بیکار پرسید چه صدایی شنیده است. مرد گفت صدای سکهها. قاضی گفت: «پس مزد تو همین صدای سکههاست! چون تو هم فقط با صدا، یعنی با گفتن آه، همراهی کردی.»
مرد بیکار مات و مبهوت ماند و دست خالی رفت، و هیزمشکن با دسترنج واقعی خودش، سکهها را برداشت و با خوشحالی به خانه بازگشت.
جواب سوالات قصه ی صدای سکه کلاس پنجم
در ادامه پاسخ سوالات فارسی پنجم صفحه ۱۱۰ محمد آهنگرداودی را میخوانید.
۱. داستان با چه جمله هایی آغاز شده بود؟
با جمله های «یکی بود، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. سال ها پیش مردی بود که زندگی اش از راه هیزم شکنی می گذشت.»
۲. این داستان در چه مکان هایی اتفاق افتاده است؟
در جنگل، در شهر، در بازار و پیش قاضی.
۳. هنگام شکستن هیزم ها توسط هیزم شکن، مردی که به دنبال او بود، چه می گفت؟
با هر ضربه هیزم شکن به درخت خشک، مرد بیکار میگفت: «ها».
در ستاره بخوانید: حکایت قضاوت بهلول؛ صدای پول در برابر بخار دیگ!
۴. هیزم شکن چه تصوری درباره ی مرد بیکار داشت؟
هیزم شکن فکر کرد او مرد بیکار دیوانه است.
۵. چرا مرد بیکار از هیزم شکن تقاضای مزد کرد؟
مرد بیکار میگفت تو هر بار که هیزم میشکستی من از ته دل میگفتم آه!
۶. چرا مرد بیکار ، هیزم شکن را نزد قاضی برد؟
زیرا از هیزم شکن طلب مزد کرد و هیزم شکن زیر بار پرداخت آن مزد نرفت.
۷. قاضی پس از شنیدن سخنان آن مرد، از هیزم شکن خواست تا چه چیزی را به او بدهد؟
قاضی از هیزم شکن خواست سکه هایی را که از فروش هیزم ها به دست آورده به او بدهد.
۸. پس از آنکه قاضی سکه ها را بر زمین ریخت ، مرد بیکار چه گفت؟
چون قاضی به او گفته بود صدای سکه ها را به عنوان مزد بردار، مرد بیکار گفت: «مگر صدا را هم میتوان به عنوان مزد برداشت؟»
۹. قاضی در پاسخ به پرسش مرد بیکار، که چرا به جای سکه باید صدای سکه نصیب او شود، چه گفت؟
گفت: کسی که برای هیزم شکستن فقط می گوید: آه، مزدش هم صدای سکه است!
۱۰. محتوای این داستان، با کدام ضرب المثل، تناسب ندارد؟ (ضرب المثل صدای سکه)
الف) برو کار می کن، مگو چیست کار.
ب) مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.
ج)از کوزه همان برون تراود که در اوست
د) نابرده رنج گنج میسر نمی شود.
پاسخ: گزینه ج) ضرب المثل «از کوزه همان برون تراود که در اوست» با قصه صدای سکه تناسب معنایی ندارد. بقیه ضرب المثل ها درباره ارزش کار کردن و زحمت کشیدن، و دریافت مزد در ازای کار کردن هستند.
منبع: ستاره




