کتاب همسر پنهانی، داستانی نوشته گیل پل با ترجمهٔ شیدا رضایی است. این کتاب از جمله پرفروشهای یواسای تودی (USA TODAY) در سال ۲۰۱۷ بوده است و عنوان فروش شماره یک کیندل آمازون در سال ۲۰۱۷ را هم از آن خود کرده است. داستان کتاب همسر پنهانی، عاشقانهای است که از عشق و تلاش برای رسیدن به معشوق حرف میزند.
اینتین – بله، در این صورت کتاب مورد نظر شما The Secret Wife (به معنای دقیق: همسر پنهانی یا همسر سری) اثر گیل پل (Gill Paul) است. این رمان پرفروش بینالمللی در سال ۲۰۱۶ منتشر شده و ترکیبی از عاشقانه و تاریخ واقعی است.
کتاب دو خط زمانی موازی را روایت میکند:
۱. روسیه، ۱۹۱۴: داستان از عشق مخفیانه پرنسس تاتیانا رومانوف (دومین دختر تزار نیکلاس دوم) و دیمیتری شالاپوتین، یک سرباز ساده که در تزارسکویه سلو نگهبانی میدهد، آغاز میشود. عشق آنها در سایه جنگ جهانی اول و نزدیک شدن سقوط سلطنت، پنهان میماند. در سال ۱۹۱۸، تزار و خانوادهاش به دست بلشویکها در یک زیرزمین به شهادت میرسند – اما آیا تاتیانا واقعاً در آن شب کشته شد؟
۲. نیویورک، ۲۰۱۶: رزی، زن جوانی که زندگیاش از هم پاشیده، به خانهای قدیمی در کنار دریاچهای در نیویورک پناه میبرد. در حین بازسازی خانه، یک صندوقچهی قدیمی روسی پیدا میکند که حاوی نامهها و دفتر خاطراتی به زبان روسی است. با رمزگشایی این نوشتهها، پرده از حقیقت شگفتانگیز یکی از بزرگترین رازهای تاریخ قرن بیستم برداشته میشود.
نکات برجسته کتاب
– بر اساس یک تئوری تاریخی واقعی: گیل پل از این نظریه الهام گرفته که ممکن است یکی از دختران تزار (به احتمال زیاد ماریا یا آناستازیا) از قتلعام شب ۱۷ ژوئیه ۱۹۱۸ جان سالم به در برده باشد. هرچند شواهد DNA بعدها بقایای همه اعضای خانواده را تأیید کرد، نویسنده در قالب داستان این فرضیه را به زیبایی به تصویر کشیده است.
– عشق در دل تراژدی: برخلاف کتابهای تاریخی خشک، محور اصلی این کتاب عشق عمیق تاتیانا و دیمیتری است. رابطهای که در میان وحشت انقلاب و تبعید، تنها امید و پناهگاه آنهاست.
– لحظات تاریخی دقیق: نویسنده با تحقیقات گسترده، زندگی مجلل خانواده تزار، تاثیر پدرشان بر هموفیلی پسرشان الکسی، نفوذ رسول نادرست «راسپوتین» و وحشت روزهای پایانی آنها در یک زیرزمین کوچک را به خوبی روایت کرده است.
جوایز و بازخوردها
– جزو پرفروشترینهای آمازون و والاستریت ژورنال.
– نامزد جایزه گودریدز برای بهترین کتاب تاریخی-عاشقانه.
– باعث شد بسیاری از خوانندگان پس از خواندن کتاب، سراغ تاریخ واقعی رومانوفها بروند و زندگی آنها را عمیقاً لمس کنند.
مناسب چه کسانی است؟
– دوستداران داستانهای تاریخی با محوریت خاندان رومانوف.
– اگر از کتاب «آناستازیا» یا فیلم/انیمیشن آن خوشتان آمده باشد.
– علاقهمندان به رمانهای دو زمانه با پایانی غافلگیرکننده و احساسی.
ترجمه فارسی: این کتاب تحت عنوان «همسر پنهانی» توسط مهران حبیبی ترجمه و توسط نشر آبان یا نخستین (بسته به چاپ) منتشر شده است.
اگر به دنبال کتابی هستید که هم شما را به قلب تاریخ تزاری روسیه ببرد، هم اشکتان را درآورد و هم غافلگیرتان کند، این انتخاب عالیای است.
جملاتی از رمان همسر پنهانی
وقتی مخاطب ندارید، میتوانید صادقانهترین احساساتتان را بیان کنید. من نوشتن را برای درک خودم، بسیار سودمند میدیدم. نوشتن کمک میکند بدانید گاهی چطور به شکل غریزی، واکنشی نشان میدهید که گیجتان میکند، باعث میشود فکر کنید چرا عصبانی هستید؟ چرا آن چیز ناراحتتان میکند؟
مشغول بودن بهترین راه مقابله با یک دلِ شکسته بود.
احساس اینکه آدم دیگری واقعآ و عمیقآ تو را درک میکند و آنچه را که تو میبینی، دوست دارد و تو هم همین احساس را درباره او داری، بهترین احساس دنیاست.
افراد ذاتی دارند، چیزی در چشمهایشان وجود دارد که آنها را قابل شناسایی میکند.
مذهب سازمانیافته پوچ است
یک قرص نان که در سال ۱۹۲۲، ۱۶۳ مارک قیمت داشت در نوامبر ۱۹۲۳، ۲۰۰ میلیون مارک به فروش میرسید.
احساس اینکه آدم دیگری واقعآ و عمیقآ تو را درک میکند و آنچه را که تو میبینی، دوست دارد و تو هم همین احساس را درباره او داری، بهترین احساس دنیاست.
ارتباط صادقانه تنها راه گذر از بنبست عاطفی است؛ کیتی این را در طول تابستان فهمیده بود. ماتمگرفتن هرگز به التیام کسی کمک نمیکند، این حرفزدن است که کمککننده است. کیتی این را هم فهمیده بود که خیانت لزومآ پایان رابطه نیست. چیزهای مهمتری هم هست.
صورت رزا را در دستانش گرفت. «چیزی هست که قبلا هرگز به تو نگفتهام، رزا. میخواهم بدانی من واقعآ دوستت دارم. تو و بچهها دنیای من هستید.» رزا نفس عمیقی کشید و شوقی که در چشمهایش میدرخشید باعث شد دمیتری احساس گناه کند که قبلا هرگز این را به رزا نگفته است
تاتیانا رفته بود و دمیتری هرگز دوباره چنانکه یک بار یافته بودش او را پیدا نمیکرد، حتی اگر کل جهان را هم جستوجو میکرد، بازهم نمیتوانست. پیش خودش فکر کرد، کمی بیشتر او را پیش خودم نگه میدارم. فقط برای مدت کوتاهی. خورشید کمکم در آسمان پایین میرفت. او تصمیم گرفت نمیخواهد تاتیانا را از خودش دور کند، هیچوقت. او را پیش خودش در کلبه نگه میداشت. لازم نیست کسی بداند.
دمیتری گفت: «چون همه عشقها پایان ناخوش دارند. مثل همه جنگها.»
درِ اتاق به آرامی باز شد و یکی از مردان به من اشاره کرد که بروم. اول، فکر کردم نقشه کشیده که او هم به من تجاوز کند، اما انگشتش را روی لبش گذاشت و درِ رو به خیابان را باز کرد. من تلوتلوخوران به آن سمت رفتم و هر چه لباس به دستم آمد، برداشتم، پاهایم بهسختی وزنم را تحمل میکردند. مرد نجوا کرد: «این حق تو نیست. یکی از اسبها را بردار. فرار کن.» از او پرسیدم: «اسمت چیست؟» اما نگفت؛ بنابراین، یکی از اسبها را باز کردم و به پشتش پریدم و در جهت شرق، جایی که سپیده میزد، تاختم.
ماتمگرفتن هرگز به التیام کسی کمک نمیکند، این حرفزدن است که کمککننده است
«من آدم گوشهگیری هستم و ترجیح میدهم به جای اینکه موضوع شایعات بشوم، احساساتم را برای دفتر خاطراتم نگه دارم.»
چرا زندگی اینقدر سنگدلانه و خشن بود، چالشی بعد از چالش دیگر. چرا شیطان همیشه پیروز میشد؟
درست بعد از عروسی مارتا، مالویچ، سگ دمیتری مریض شد. شکمش ورم کرد و آشکارا درد میکشید، سرش را به دیوار فشار میداد و زوزه میکشید. دامپزشک خبر کردند. او گفت کبدش از کار افتاده و کاری نمیتواند برایش انجام دهد. وقتی دامپزشک تزریق کشنده را انجام میداد، دمیتری سر مالویچ را در دستانش نگه داشته و به آن چشمهای قهوهای اهلِ اعتماد نگاه میکرد. وقتی سگ دیگر نفس نکشید، دمیتری دستش را دور او انداخت و داخل کتش، هقهق گریه سرداد. سرش پر بود از تصاویر دوستانی که از دست داده بود، تصویر پدر و مادرش و خانواده تاتیانا. به اردوگاه کار اجباری فکر کرد؛ جایی که بسیاری از دوستان آلمانی او مرده بودند؛ به اردوگاههای بیگاری در سیبری فکر کرد. چرا زندگی اینقدر سنگدلانه و خشن بود، چالشی بعد از چالش دیگر. چرا شیطان همیشه پیروز میشد؟
شمردم، ۲۳ پله. «اینجا اتفاق افتاد،» آنتون زمزمه کرد و بلافاصله، توانستم بوی فلزگونه و نمکینِ خون را استشمام کنم. دلم آشوب شد. آنتون بازویش دور بازوی من انداخت و من را در یک انباری کشید و به محض اینکه داخل آن را دیدم، غش کردم. کسی سعی کرده بود خونها را تمیز کند، اما آنقدر زیاد بود که همچنان کف زمین و روی دیوارها دیده میشد. در جاهایی، مثل گودالهای سیاه، دلمه بسته بود. آنتون به من گفت: «اینجا مُردند. مادرت یک صندلی در وسط اینجا داشت آنتون در آن نقطه ایستاد «و الکسی کوچولو کنارش بود.
مادر و خواهرهای دمیتری او را دوست داشتند، شاید حتی پدرش هم به شیوه از مد افتاده خودش، او را دوست میداشت، اما آنها خانواده او بودند و بدیهی بود که دوستش داشته باشند؛ اما تاتیانا دوستداشتنِ او را انتخاب کرده بود
نمیتوانم چیزی بدتر از اجبار برای ازدواج با کسی را که دوستش ندارم و ازدواج فقط به دلایل سیاسی را تصور کنم،
احساس اینکه آدم دیگری واقعآ و عمیقآ تو را درک میکند و آنچه را که تو میبینی، دوست دارد و تو هم همین احساس را درباره او داری، بهترین احساس دنیاست.
«رمانت درباره چیست؟» «درباره عشق است. عشقی بزرگ که دههها طول میکشد و در نهایت، به اندوه میرسد.» او که به تاتیانا فکر میکرد، پر از دلتنگی بود. «اما چرا نمیتواند پایان خوشی داشته باشد؟» دمیتری گفت: «چون همه عشقها پایان ناخوش دارند. مثل همه جنگها.»
من نوشتن را برای درک خودم، بسیار سودمند میدیدم. نوشتن کمک میکند بدانید گاهی چطور به شکل غریزی، واکنشی نشان میدهید که گیجتان میکند، باعث میشود فکر کنید چرا عصبانی هستید؟ چرا آن چیز ناراحتتان میکند؟ شگفتانگیز اینکه نوشتن جرقههای کوچکی ایجاد میکند که باعث این واکنشها میشوند. شاید فقط یک تفاوت ظریف ناخواسته باشد، چیزی که به دل مینشیند و موجب برانگیختن هیجان تجربه قدیمیتری میشود… طبیعت انسان گیراترین چیز درخور تأمل است
«میگذرد. زندگی ادامه پیدا خواهد کرد.»
شروع به تجزیه و تحلیل افسردگیاش کرد و تلاش کرد آن را درک کند. آیا نوعی درد مثل سرخک بود که به عملکرد مغز آسیب میزد؟ چرا همه چیزهای بد جلوی چشمش میآمدند تا همه کارهایی را که قبلا از آنها لذت میبرد، دیگر هیچ لذتی نداشته باشند؟ این وزنهای که به پاهایش چسبیده بود و مسواکزدن یا شانهکردن را برای او اینقدر پرزحمت میکرد، چه بود؟ متوجه شد که فقدان امید است. به گونهای، هرگونه امید به آینده از بین رفته بود
این مهمترین مسئله است. احساس اینکه آدم دیگری واقعآ و عمیقآ تو را درک میکند و آنچه را که تو میبینی، دوست دارد و تو هم همین احساس را درباره او داری، بهترین احساس دنیاست.
بیامان، با قاطعیت کار میکرد و امیدوار بود با خستهشدن ماهیچههایش، بتواند افکار وحشتزایی که در مغزش سروصدا میکردند را فروبنشاند. به تام فکر نکن؛ بس کن. تلفن همراه و لپتاپش را بنا به عادت انسانهای قرن بیستویکم همراهش آورده بود؛ اما هر دو خاموش بودند.
«وقتی مخاطب ندارید، میتوانید صادقانهترین احساساتتان را بیان کنید. من نوشتن را برای درک خودم، بسیار سودمند میدیدم. نوشتن کمک میکند بدانید گاهی چطور به شکل غریزی، واکنشی نشان میدهید که گیجتان میکند، باعث میشود فکر کنید چرا عصبانی هستید؟ چرا آن چیز ناراحتتان میکند؟ شگفتانگیز اینکه نوشتن جرقههای کوچکی ایجاد میکند که باعث این واکنشها میشوند. شاید فقط یک تفاوت ظریف ناخواسته باشد، چیزی که به دل مینشیند و موجب برانگیختن هیجان تجربه قدیمیتری میشود… طبیعت انسان گیراترین چیز درخور تأمل است.»
کیتی در یک جرقه ذهنی متوجه شد که آنها در ازدواج، همیشه طبق الگوی تصمیمگیریهای تام پیش رفتهاند. شاید این بدان دلیل بود که تام کسی بود که حقوق منظم داشت. او تصمیم میگرفت از عهده کدام تعطیلات برمیآیند یا چه وقت به ماشینهای جدید نیاز دارند. او خواسته بود به کروچاند نقل مکان کنند، یک منطقه متوسط، اما شیک؛ با اینکه این نقل مکان به معنای صرف همه پسانداز کیتی از طریق کار دکوراسیون ساختمان و ارثیه پدر و مادرش بود، اما این تصمیم را تام گرفته بود.
«وقتی مخاطب ندارید، میتوانید صادقانهترین احساساتتان را بیان کنید. من نوشتن را برای درک خودم، بسیار سودمند میدیدم. نوشتن کمک میکند بدانید گاهی چطور به شکل غریزی، واکنشی نشان میدهید که گیجتان میکند، باعث میشود فکر کنید چرا عصبانی هستید؟ چرا آن چیز ناراحتتان میکند؟ شگفتانگیز اینکه نوشتن جرقههای کوچکی ایجاد میکند که باعث این واکنشها میشوند. شاید فقط یک تفاوت ظریف ناخواسته باشد، چیزی که به دل مینشیند و موجب برانگیختن هیجان تجربه قدیمیتری میشود… طبیعت انسان گیراترین چیز درخور تأمل است
نوشتن کمک میکند بدانید گاهی چطور به شکل غریزی، واکنشی نشان میدهید که گیجتان میکند، باعث میشود فکر کنید چرا عصبانی هستید؟ چرا آن چیز ناراحتتان میکند؟ شگفتانگیز اینکه نوشتن جرقههای کوچکی ایجاد میکند که باعث این واکنشها میشوند. شاید فقط یک تفاوت ظریف ناخواسته باشد، چیزی که به دل مینشیند و موجب برانگیختن هیجان تجربه قدیمیتری میشود… طبیعت انسان گیراترین چیز درخور تأمل است.
دمیتری بعد از رسیدن به لندن، وقتی فهمید آمریکاییها چقدر از تأثیرات جنگ در امان بودهاند، خجالتزده شد. آنها هیچ سختی فیزیکیای را در خانه تجربه نکرده بودند، اما اینجا، به هرکجا که نگاه میکردی سوراخهایی بین ساختمانها دیده میشد، راکتها خانه بیشتر مردم را ویران و سراسر خیابانها را مثل دهانهای بدون دندان کرده بودند. هتل مرکزی لندن یعنی محل اقامتش، ریخته و پاشیده و بیرنگورو بود، برق دائم قطع و وصل میشد و آب گرم بهشدت محدود بود.
بخشی از وجود او میپذیرفت که اشرافیت، که خودشان هم جزئی از آن بودند، جایی در قرن بیستم ندارد. برای اینکه، یک فرد خانواده مرفه، زمین و همه محصولاتش را بر اساس شانس تولد در آن خانواده، در مالکیت دارد و کسانی که از نظر اصلونسب آنقدر خوششانس نیستند، مجبورند ساعاتی طولانی روی همان زمینها کار کنند و علاوه بر آن، مالیات هم بپردازند؛ در نتیجه اشرافیت دستورالعمل آشوب بود، اما جایگزینی که بلشویکها پیشنهاد کرده بودند هم به نحو بچهگانهای، سادهانگارانه به نظر میرسید.
موهایم را گرفت و بلندم کردم و به بیرون کشیدم. فکر کردم برای کمک از دو نگهبانی که حیاط را جارو میزدند، جیغ بکشم، اما آنتون دست سنگیش را روی دهانم گرفته بود. فکر میکنم آنها نمیدانستند من کی هستم. مبهوت بودم، نمیتوانستم کاری کنم و بعد، روی اسب آنتون بودیم و چهارنعل، از شهر به سمت آن آلونک تاختیم و من در ناامیدی کامل فرورفتم. هیچکس جز آنتون و دو نوچهاش نمیدانست من
منبع: روزانه





