Sirāt ساخته الیور لاکسه، در ابتدا یک جستجوی ساده در پی یک گمشده است. اما از یک جایی به بعد، به عبور از مسیری بدل میگردد که در نهایت انسان را با عمیقترین پرسشوپاسخهای وجودیاش مواجه میسازد.

اینتین – فیلمهای هنری، آن هم از آن دسته که بهصورت تجربی مخاطب را به چالش میکشند نسبت به فیلمهای بلاک باستری و دیگر فیلمها محدودند. اما نتیجه هر چه باشد دقیقا همان فیلمهایی است که سینما بیشتر از همه به آنها نیاز دارد. فیلمهایی که انعکاسی عمیق و پرسشمحور از درونیات خود تماشاگرشان هستند و تماشاگر را حتی اگر با درونش آشتی ندهند، او را با اعماق وجودش مواجه میسازند. فیلم جدید الیور لاکسه ما را مثل سالک مسیر، با چالشهای زندگی به صورت عینی مواجه میسازد. مسیری که اتفاقات و مسائل پیشبینی ناپذیری آن را دربرگرفته و انتهای مسیر هم معلوم نیست که به کجا ختم میشود. این داستان زندگی همهی ماست.
اما اصلا داستان Sirāt چیست؟ بگذارید کمی بیشتر در آن عمیق شویم. Sirāt پدری اسپانیایی تبار را دنبال میکند که به همراه پسرش استبان به صحرای جنوب مراکش سفر میکنند تا دختر گمشدهاش «مار» را پیدا کنند.

از قرار معلوم «مار» در یکی از پارتیهای صحرایی (Rave) ناپدید شده است. مواجه پدروپسر با فرهنگی ناآشنا خود چالشی برای آنها در مسیرشان است. بماند که این تازه اول راه آنها در مسیر هدفشان یعنی پیدا کردن «مار» است. در جستجوی مار آنها با اعضای یک گروه بوهیمی برخورد میکنند و در ادامه طی اتفاقی با آنها در مسیرشان همراه میشوند. اتفاقی که یکی از نقاط عطف Sirāt است. موسیقی الکترونیک _ با مؤلفههایی از تکنو و امبینت_ بهصورت موتیفوار، همراه همیشگی فیلم است.
و از نگاهی استعاری میتوان آن را به ضربآهنگ تپنده هستی تشبیه کرد. که بدون توجه به اتفاقاتی که برای جهان میافتد همچون یک قلب در تپش است. فقط گاهی آدمها این تپش را انگار خوب متوجه نمیشوند یا اینکه آن را به درستی نمیشنوند؛ و باید اسپیکرهای بزرگ را عَلم کنند تا بتوانند جریانش را دوباره احساس کنند. برخورد لوئیس با آدمهایی با نگرش متفاوت قرار است او را با بعدهایی تازه از زندگی روبرو کند که هر کدام میتواند نقش کوچکی در رشد روحی او در مسیرش ایفا کنند. هیچ چیز در Sirāt رنگ تحمیل به خود نمیگیرد، و در واقع تمام نمادگرایی ها و المانهای فیلم با ظرافت و به نرمی در فیلم جاخوش کردهاند.

استفاده از نام Sirāt که به پل صراط ادبیات اسلامی ارتباط دارد شاید این گمان را در ابتدا ایجاد کند که فیلم یک فیلم مذهبی است. اما در ادامه خواهیم دید که اصلا اینطور نیست. در واقع فیلم کمی شاید دوپهلو صحبت کند یا شاید بهتر است بگوییم دوپهلو این مفهوم را به تصویر میکشد. چون فیلم نه چیزی را تحلیل میکند و نه تلاش میکند مسئلهای را توضیح دهد. در عوض با روی گشاده تماشاگر را دعوت میکند تا کاملا خود را در جهان فیلم غرق کند و با آدمهای خاص فیلم همراه و همسفر شود.
اَلَلخصوص که برداش های فیلم همواره عظمت صحرا را به تصویر میکشد و اینکه آدمهای فیلم در این اتمسفر طبیعت وحشی آن گم میشوند و سرگردان و حیران میگردند. Sirāt متکی به آن حس واقعگراییوتجربی سینمایی است. تمام قاببندیهای فیلم، سبک بصری آن و تمام مضامین آن در چارچوب همین نوع تجربی است. موسیقی متن فیلم هم، که جایزه بهترین موسیقی فیلم فستیوال کَن را برده است از المانهای مهم فیلم برای هر چه غایتمندتر کردن این چارچوب است. به همین دلیل روایت دراماتیک فیلم را باید از نگاهی عمیقتر به آن ورود کرد.

در نگاه نخست باید دید هدف فیلم چیست. کارگردان تنها نمی خواهد پدر داستان در جستجوی دختر گمشدهاش باشد. بلکه تشبیه مسیر این پدر از ابتدا تا انتهای فیلم به پل صراط و برخورد او با سختیوآشفتگیهای مسیر، هدف این فیلمساز است: اینکه آیا لوئیس می تواند اتفاقات ریزودرشت مسیر را پذیرا باشد و در نهایت بعد از در منگنه قرار گرفتن آنها را هضم کند؟ یا در برزخ تروماهای حاصله باقی خواهد ماند؟
چیزی که بیش از هر چیز درباره این فیلم میتوان دوست داشت وسعت نگاه فیلم به مسائل پیرامونش است. اینکه خود فیلم هم انگار در تکاپو و همراه با بیننده در جستجو است. جستجویی که (منوط به برداشت بیننده) می تواند جوابهایی را با خود به همراه داشته یا حتی پرسشهای عمیقتری را ایجاد کند.
مسئلا اینکه اصلا به چه دلیل مار خانه را ترک کرد؟ شاید پرسشهای کلیدی مثل اینکه آیا پدروپسر دختر گمشده را پیدا می کنند؟ باشد. اما سوالهایی مثل دلیل اینکه مار خانه را ترک میکند هم به نوعی پاسخ داده می شود.. در اواسط فیلم در سکانسی که جید و لوئیس در وَن صحبت میکنند، از گفته های لوئیس میتوان اینطور برداشت کرد که مار به دنبال نوعی آزادی بوده؛ آزادی که گویی از محیط پیرامونش دریافت نمیکرده.. به همین دلیل لوئیس شاید در ظاهر در جستجوی دخترش است. اما به نوعی جا پای دخترش میگذارد تا قصدومیل او به آزادی را درک کند… و در واقع فیلم از یک جایی به بعد از جستجوی دخترش مار، تبدیل به جستجوی چیزی بزرگتر همچون پذیرش فِقدان و هویت هستیونیستی بدل میگردد.

فیلم نشان میدهد وقتی انسان با مرگ مواجه میشود، هویتهایی که در زندگی روزمره برای خودش ساخته بود، دیگر کارکرد سابق را ندارند. در آغاز فیلم، هر شخصیت با یک تعریف مشخص وارد داستان میشود. لوئیس پیش از هر چیز پدرِ «مار» است؛ تمام حرکت او از فقدان دخترش سرچشمه میگیرد. استبان نیز در وهله اول پسر لوئیس است؛ رابطهاش با پدر و جایگاهش در خانواده بخشی از هویت او را تعیین میکند. رِیوِرزها هم هویت مشخصی دارند: جوانانی که در دل موسیقی، رقص و مهمانی، نوعی سبک زندگی متفاوت را تجربه میکنند.
اما صحرا این تعریفها را بهتدریج بیمعنا میکند. در آنجا دیگر اهمیتی ندارد که لوئیس در زندگی عادی چه کسی بوده، استبان چه جایگاهی داشته یا ریوورها چه سبک زندگیای داشتهاند. آنها وارد فضایی شدهاند که گذشته در آن رنگ میبازد: به همین دلیل سفر آنها را میتوان نوعی مرگ نمادین زندگی قبلی دانست. در فیلم هم میتوان از رفتارها و گفتههای لوئیس فهمید که او زندگی را کمی بیش از حد جدی میگیرد. به همین سبب آشنایی او با اعضای گروه بوهمی نقطه عطفی را در زندگیاش رقم میزند. شاید لوئیس در این مسیر با سختترین و بغرنجترین اتفاقات ممکن روبرو شود اما پس از دستوپنجه نرم کردن با همین چالشهاست که به نوعی رهایی میرسد. اعضای باقی مانده همچون لوئیس با سکوت. با چشمهایی همچون یک نابینا، گوشهایی همچون یک ناشنوا، و مهر بر لب مسیر را ادامه میدهند. همان راهکاری که لاکسه برای پیشروی در زندگی به ما میدهد.
نمره نویسنده: ۸/۱۰
منبع: گیمفا





