کتاب

معنی و تفسیر شعر «ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا…» از دیوان شمس مولانا

معنی و تفسیر شعر «ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا…» از دیوان شمس مولانا رو تو این مطلب بخونید.

اینتین – غزل شماره ۹۰ از دیوان شمس تبریزی، با مطلعِ پرشورِ «ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا…»، یکی از غزل‌های عاشقانه و عارفانهٔ مولاناست که در آن از شادی در غم معشوق، مستی از جام عشق، و وصالِ جان‌افزای حقیقت سخن به میان می‌آید. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ متن کامل این غزل و تفسیر روان و ساده از تک‌بیت‌های آن، به بررسی درونمایهٔ تناقض‌نمای شادی در دلِ اندوه، بی‌خودی جان در جمال معشوق، و ارتباط این غزل با شمس تبریزی به عنوان «کعبهٔ عشاق» خواهیم پرداخت. هدف آن است که خواننده با زبانی غیر از زبانِ خشکِ دانشگاهی، با لایه‌های پنهانِ این شعرِ ماندگار آشنا شود.

غزل شماره ۹۰ مولانا

ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا

هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا

هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو

هم شِسته به نظاره بر طارم تو جانا

تو جانِ سلیمانی آرامگهِ جانی

ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا

ای بیخودیِ جان‌ها در طلعت خوب تو

ای روشنی دل‌ها اندر دم تو جانا

در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم

از حسن جمالات پرخرّم تو جانا

تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی

زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

تفسیر این شعر

این غزل از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، یکی از پرشورترین و عارفانه‌ترین سروده‌های او در ستایش شمس تبریزی است. مولانا در این شعر با لحنی وجدآمیز و شیدایی، از خوشبختی خود در غم معشوق، از مستی و بی‌خودی در برابر جمال او، و از شمس تبریزی به عنوان کعبه عشاق و سرچشمه زمزم شکرآمیز سخن می‌گوید.

فضای کلی غزل

شاعر با خطاب «جانا» (ای جان من) به شمس تبریزی، اعلام می‌کند که ما در غم تو شادیم. او هم محرم عشق و هم محرم راز معشوق است. شمس را «جان سلیمانی» می‌نامد که دیو و پری شیدای خاتم اویند. سپس به بی‌خودی جان‌ها در طلعت زیبا و روشنی دل‌ها در دم (نفس و کلام) او اشاره می‌کند. در پایان، شمس تبریزی را کعبه عشاق و زمزم شکرآمیز می‌خواند.

بیت اول:

«ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا / هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا»

– شاد باش که ما در غم تو هستیم، ای جان من!

– هم محرم عشق تو هستیم و هم محرم (رازدار) خود تو، ای جان من.

نکته: شادی عارف در غم معشوق است، نه در شادی‌های عادی. «محرم عشق» و «محرم تو» دو مقام است: نخست محرمیت با عشق (که مقامی عام‌تر است) و سپس محرمیت با ذات معشوق (که خاص اولیاست).

بیت دوم:

«هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو / هم شِسته به نظاره بر طارم تو جانا»

– هم نگاه‌کننده به روی تو هستیم، هم مست از سبوی (خمره) تو.

– هم با نظاره کردن، پاک و زلال شده‌ایم بر طارم (بام بلند یا ایوان) تو، ای جان من.

نکته: «طارم تو» می‌تواند اشاره به عرش یا مقام والای معشوق باشد. عاشقان با نگاه به آن مقام، خود را شسته و پاک می‌کنند. «شسته» یعنی پاک و منزه شده از غیر.

بیت سوم:

«تو جانِ سلیمانی آرامگهِ جانی / ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا»

– تو جان سلیمانی (روح و حقیقت سلیمان) و آرامگاه جان (جان‌ها در تو آرام می‌گیرند).

– ای که دیو و پری شیدا و شیفته خاتم (انگشتری) تواند، ای جان من.

نکته: اشاره به داستان سلیمان نبی که با انگشتری خود بر دیو و پری فرمان می‌راند. شمس تبریزی روح و جان سلیمان است و خاتم او (انگشتری فرمانروایی) دیو و پری را شیدا کرده است.

بیت چهارم:

«ای بی‌خودیِ جان‌ها در طلعت خوب تو / ای روشنی دل‌ها اندر دم تو جانا»

– ای که بی‌خودی و شیدایی جان‌ها در چهره زیبای توست.

– ای که روشنی دل‌ها در نفس و کلام توست، ای جان من.

نکته: «طلعت خوب تو» یعنی روی زیبای تو. «دم تو» یعنی سخن و نفس مسیحایی تو. مولانا این دو را منشأ بی‌خودی (فنا) و روشنی (هدایت) می‌داند.

بیت پنجم:

«در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم / از حسن جمالات پرخرّم تو جانا»

– در عشق تو مخمورم (مستی پس از سرخوشی)، از تو می در سر دارم.

– از حسن و جمالات (زیبایی‌های) پرخرّم و شاداب تو، ای جان من.

نکته: «خمار» حالتی است پس از مستی، که خود نوعی سرخوشی دیگر است. «می در سر داشتن» کنایه از مستی و بی‌خودی است.

بیت ششم (مقطع):

«تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی / زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا»

– تو کعبه عشاقی، ای شمس‌الحق تبریزی.

– زمزم شکرآمیز (آب شکرین) از زمزم تو جاری می‌شود، ای جان من.

نکته: شمس تبریزی در اینجا «کعبه عشاق» خوانده می‌شود – نه کعبه حجاج. یعنی قبله عاشقان حقیقی اوست. «زمزم» نام چاه مقدس در مکه است که آبش حیات‌بخش است. مولانا می‌گوید زمزم تو (آب حیات عشق تو) شکرآمیز و شیرین‌تر از آب زمزم است.

خلاصه به زبان ساده

مولانا به شمس تبریزی می‌گوید:

شاد باش که ما در غم تو هستیم، ای جان من. هم رازدار عشق توایم و هم رازدار خود تو.

هم به روی تو می‌نگریم، هم مست از سبوی توییم. هم با نظاره کردن به ایوان بلندت، خود را پاک ساخته‌ایم.

تو جان سلیمانی و آرامگاه جان‌ها. دیو و پری شیدا و شیفته خاتم تواند، ای جان من.

بی‌خودی جان‌ها در روی زیبای توست و روشنی دل‌ها در دم و سخن تو، ای جان من.

در عشق تو مخمورم و از شراب تو سرشارم. از حسن و زیبایی‌های خرّم تو، ای جان من.

تو کعبه عشاقی، ای شمس‌الحق تبریزی. زمزم شکرین و شیرین از زمزم تو جاری است، ای جان من.

نکته پایانی

این غزل مولانا، ستایشی شورمند از شمس تبریزی است. شمس در این غزل نه فقط یک مرشد و معشوق زمینی، که کعبه عشاق و سرچشمه زمزم شکرآمیز معرفی می‌شود. مولانا شمس را به «جان سلیمانی» تشبیه می‌کند که با خاتم خود بر دیو و پری فرمان می‌راند و همه را شیدای خود ساخته است. در پایان، با نام «شمس‌الحق تبریزی»، به صراحت هویت معشوق خود را آشکار می‌کند – نامی که در دیوان کبیر بارها و بارها با شیفتگی تکرار شده است. این غزل، نمونه‌ای از «عشق شخصی» مولانا به شمس است که در لفافه عشق الهی می‌گنجد.

منبع: روزانه

اینتین رو در شبکه های اجتماعی دنبال کن

نمایش میخوام به دنیا بیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا