«سوگ، بهای جرات دوست داشتن دیگران است» (از کتاب مسئله مرگ و زندگی نوشته اروین دییالوم)
اینتین – فیلم Sacrifice از نقطه نظر خود نگاه انتقادی به جریانهای خاص فکری و سیاسی در جهان دارد. بخش عمده این نقد متوجه دو گروه طبیعتگرایان افراطی (دیدگاهی متفاوت از ناتورالیسم) و نظام سرمایهداری است. کارگردان نقد خود را با سرمایهداری آغاز میکند. نظامی که خوب شعار میدهد اما ضد شعارهایش عمل میکند. عدهای سرمایهدار در یک معدن قدیمی جمع شدهاند و مثلا دغدغه حفظ محیط زیست را دارند. شعارهایی در دفاع از طبیعت که گاه و بیگاه بر دیوارهای سالنهای همایش پدیدار میشود، نشان از تفکرات شعارزده این نظام دارد که همواره خود را ناجی همه چیز و همه کس میداند اما در پشت پرده اتفاقات دیگری را رقم میزند.
سخنرانی بن بریکن (با بازی وینست کسل) جنبه دیگری از تفکرات شوم این نظام را برملا میکند. فردی که در ظاهر صاحب منصب است و در فیلم نماد قدرت نیز میشود، این امر نشان از قدرت سرمایهداری در جهان سیاسی امروز دارد. بن قصد دارد سنگهایی را از اعماق اقیانوس استخراج کند و به کمک آنها طبیعت را نجات دهد تا به قول مایک تایلر (قهرمان داستان با بازی کریس ایوانس) بعد از نابودی زمین، نوبت تجاوز به اقیانوسها و دریاها رسیده باشد. اینگونه است که سرمایهداری همواره با لباس میش وارد میشود اما از درون گرگ گرسنهای است که قادر به بلعیدن همه چیز است. گرگی که شکارهایش را به سخره میگیرد تا بتواند جنایات خود را از در نگاه مردم موجه جلوه کند. نمایش مضحکی که در آن از مادر و دختر طبیعت استفاده میشود تا سرمایهداران را سرگرم کند، طعنه فیلم Sacrifice بر این رذالت سرمایهداری است.

در فیلم Sacrifice همهچیز ظاهرا در راستای نقد سرمایهداری پیش میرود اما آقای رومن گاوراس (کارگردان فیلم) فراموش کرده که سینما مدیومی است که به آسانی ناخودآگاه کارگردانش را لو میدهد. مطمئنا هر کارگردانی که فیلمی در خصوص نظامهای سلطه بسازد، در ظاهر آنها را نقد میکند اما این چگونگی روایت داستان است که جهتگیری فیلم را نشان میدهد و دست آن را رو میکند. نحوه برخورد Sacrifice با قهرمان داستانش ثابت میکند که کارگردان نیت دیگری از به چالش کشیدن سرمایهداری دارد. یکی از مهمترین سکانسهای فیلم در این خصوص مربوط به سخنرانی اعتراضی مایک نسبت به صحبتهای بن است. میزانسنی که کارگردان در این سکانس چیده است، همهچیز را به سمت و سوی تمسخر قهرمان داستان پیش میبرد.
مایک در ظاهر حرفهای خوبی میزند اما دیالوگ بهتنهایی قادر نیست که در سینما فرم بسازد و این تصویر است که نقش تعیینکننده دارد. میزانسن پلانهای سخنرانی مایک، حس تحقیر را نهتنها از جانب سرمایهداران حاضر در جلسه بلکه از سوی مخاطب نیز به سمت او تحمیل میکند و اینگونه با تمسخر قهرمان داستان که ظاهرا علیه سرمایهداری قیام کرده است، فیلم به ضد موضوع خود تبدیل میشود و بازی را به نفع سرمایهداری پیش میبرد. کارگردان، سرمایهدارانی را که گروگان گرفته شدهاند را عریان میکند تا به نحوی آنها را مورد تمسخر ظاهری قرار دهد اما این تحقیر پیش پا افتاده در مقابل تحقیر عمیق قهرمان داستان، ظاهرسازی فیلمسازی است که مدیوم کاری خود را خیلی دست کم گرفته است.

حال قصد داریم نقد فیلم Sacrifice نسبت به فرقه طبیعتگرایان افراطی را بررسی کنیم. پرداخت کارگردان به این فرقهی ظاهرا منحرف شده بسیار سطحی است. تمام داده فیلم به مخاطب در خصوص این گروه، کشتن انسانها به بهانه حفظ طبیعت است. ایده فیلم بسیار ناب به نظر میرسد؛ تقابل دو گروه ضد هم که یکی با تجاوز به طبیعت قصد دارد تا کسب سرمایه کند و دیگری با قتل عام در خرافات خود اسیر شده است اما هر دو سودای نجات طبیعت را در سر دارند.
سینما و هیچکدام از مدیومهای هنری در ایده خلق نمیشوند و پرداخت کارگردان به این ایده و چگونگی روایت داستان است که فرم اثر را خلق میکند.
اگر این پرداخت در خصوص سرمایهداری، تمسخر قهرمان داستان است، در ارتباط با طبیعتگرایان افراطی نیز عاشق شدن قهرمانی است که فریب ایده آنها را میخورد و عشقش نسبت به رئیس گروه (کاراکتر جون با بازی آنیا تیلور جوی)، او را بهآرامی به سمت و سوی آنها میکشد. همانطور که پیشتر اشاره کردیم، پرداخت Sacrifice نسبت به فرقه طبیعتگرایان افراطی بسیار سطحی است و حتی مستندی که از گذشته این گروه پخش میشود، عمقی به پرداخت و شخصیتپردازی جمعی این فرقه نمیدهد. متاسفانه آقای گاوراس نهتنها سینما بلد نیست بلکه نقد کردن را نیز با تمسخر اشتباه گرفته است.
انتقاد زمانی میتواند انجام گیرد که شناخت از موضوع مورد نقد به حد مطلوب رسیده باشد اما زمانی که نقد از ضدیت ایدئولوژی مورد نقد با جهانبینی منتقد شکل میگیرد، ثمری جز تمسخر و تحقیر نخواهد داشت. تمسخری که کوچکترین تلنگری به مخاطبش نمیزند تا به او مسیر دهد. رفتن به سمت و سوی نمادبازی نیز یکی دیگر از عواملی است که نشان میدهد کارگردان کنش انتقادی ندارد و انفعالش در این زمینه شدیدا توی ذوق میزند. پوششی از برگ که طبیعتگرایان برای استتار قایق خود استفاده میکنند یکی از سکانسهایی است که این موضوع را پررنگ میکند.

فیلم Sacrifice نیروی پلیس را هم مورد انتقاد (شما بخوانید تمسخر) قرار میدهد. توهم ایدئولوژی و خود بزرگ بینی بلایی است که سر هنر امروز و حتی زندگی انسان مدرن آمده است. متاسفانه آقای گاوراس در هر دوی این دامها گرفتار شده و با تمسخر هر موضوعی که با ایدئولوژیاش (ببخشید توهم ایدئولوژیاش) در تضاد است، سینما را به یک قربانی تبدیل کرده است.
قهرمان داستان Sacrifice یک بازیگر (هنرمند) است. کاراکتر جون بارها به او طعنههایی میزند که بسیار جای بحث دارد؛ «عشقی که تو در هنر تجربه میکنی واقعی نیست. مرگی که تو در هنر تجربه میکنی واقعی نیست». همانطور که پیشتر اشاره کردیم، سینما بهراحتی ناخودآگاه کارگردانش را لو میدهد. زمانی که تاکید روی یک موضوع زیاد میشود، زبان نقد جای خود را به همسویی با آن مساله میدهد. حال میخواهد این جملهها از زبان قهرمان داستان باشد یا آنتاگونیست. در واقع طعنههایی که جون به مایک میزند، سخنان خود کارگردان است که در دهان کاراکتر فیلمش قرار داده است.
این موضوع نشان میدهد که فیلمساز نهتنها درکی از چگونگی نقد در سینما ندارد بلکه حتی شناختش از مدیوم کاری خود نیز بسیار سطحی است. این مساله در سکانس کابوس مایک به اوج خود میرسد. در این سکانس کارگردان در سه گام، غیر واقعی بودن هنر را مطرح میکند. گام اول خودِ مساله خواب دیدن است. مخاطب تنها زمانی مایک را در هیبت یک هنرمند (بازیگری در نقش اکتاویوس) میبیند که او در دنیای غیر واقعی خواب قرار دارد. گام دوم میزانسن محیطی است که خواب مایک در آن برگزار میشود. جهانی غیر واقعی و تخیلی که حتی دیوارهایش از جنس کیک هستند. و گام آخر نحوه مواجهه اکتاویوس با مساله مرگ در پایان خواب است.

اکتاویوس یک کاراکتر هنری است و نمیتواند مرگش را با پریدن درون آتشفشان رقم بزند زیرا بنا بر تاکید کارگردان مرگِ هنری غیر واقعی است. آقای گاوراس به عمد خواب قهرمان داستانش را با عدم پذیرش مرگ به پایان میرساند تا سکانس پایانی فیلمش را معنا کند. نکته حائز اهمیت این است که تاکید بر مساله غیر واقعی بودن جهان هنر دیگر از زبان کاراکتر جون گفته نمیشود بلکه این مساله در خواب و ناخودآگاه قهرمان داستان (بخوانید کارگردان) رخنه کرده است. اگرچه تمام هنر واقعی نیست اما نسبتش با واقعیت همواره حفظ میشود.
جهان هنر ترکیبی از واقعیت و رویا است که خیال را شکل میدهد. خیالی که پاهایش روی زمینِ واقعی و سرش در آسمان رویا قرار دارد. بنابراین این حجم از تاکید بر دنیای غیر واقعی قهرمان داستان که یک دنیای هنری است، نشان از فیلمسازی دارد که مسیر شغلی خود را اشتباه انتخاب کرده است.
فیلم Sacrifice به علم نیز نقد دارد. دستمریزاد! علم با تمام خدمتی که به بشر کرده، در تاریخ خود به طبیعت آسیبهایی نیز رسانده است اما زمانی که این مساله با نشان دادن یک طبیعت ساختگی در محل زندگی کاراکتر گونار (با بازی جان مالکوویچ پدرِ جون و دانشمند فیلم) به ابتذال کشیده میشود باز هم فقط یک مساله را ثابت میکند؛ کارگردان این اثر دست روی مسائلی گذاشته که نه دغدغهشان را دارد و نه حتی شناختی از آنها. یک برداشت سطحی گاهی به انسان توهمی از فهم میدهد که از نفهمیدن خطرناکتر است.

سکانس پایانی فیلم Sacrifice مدینه فاضله کارگردان است. اگر فیلمساز تا این لحظه حداقل در ظاهر، خود را ضد سرمایهداری نشان میداد حالا با رجزخوانی بن در لحظه مرگ که ترس را کنار میگذارد و پیامهای عاشقانه برای معشوقهاش ارسال میکند، به نظامی که خود از دل آن بیرون آمده، اینگونه ارج و قرب میبخشد. در سوی دیگر نیز کاراکتر جون که تا پایان فیلم هراسی از مرگ نداشت، در لحظه مواجهه با آن قافیه را میبازد تا کارگردان دروغ این فرقه خرافاتی ضد سرمایهداری را برملا کند. دروغی که نیازی به فاش شدن ندارد. فرقهای که به هر دلیلی انسان میکشد و جان او را میگیرد، زائیده تفکری دروغین است اما فیلمساز از این امر بدیهی استفاده میکند و آن را در مقابل مرگ شجاعانه بن قرار میدهد تا کفه ترازو را باز هم به سمت سرمایهداری سنگین کند.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۴ از ۱۰
منبع: گیمفا





