این کتاب که در ۱۸ مارس ۲۰۲۵ توسط انتشارات اسکولاستیک منتشر شد، نهتنها با فروش بیش از یک و نیم میلیون نسخه در هفته اول رکورد مجموعه را شکست، بلکه با غافلگیری و اشک علاقهمندان به این مجموعه، ثابت کرد که رازهای پنهان پانم هنوز تمامنشدنی است.
اینتین – وقتی نام «بازیهای گرسنگی» به میان میآید، اولین تصویری که در ذهن تداعی میشود، کتنیس اوردین با کمانش است. اما در پشت پرده این قیام، شخصیتی تلخ و شکسته قرار دارد که بیصدا تمام بار فاجعه را بر دوش میکشد: هایمیچ آبرناتی. «طلوع در درو» دومین پیشدرآمد حماسی سوزان کالینز است. این بار، داستان به بیست و چهار سال قبل از ماجراهای کتنیس سفر میکند تا روایتگر قسیالقلبترین و تأثیرگذارترین رویداد پنجاهمین دوره بازیهای گرسنگی، معروف به «جهش سه ماهه دوم» باشد.
درباره نویسنده: سوزان کالینز؛ قصهگوی تمدنهای سقوطکرده
سوزان کالینز نویسندهای بیهمتا در ژانر دیستوپیا (جامعه ویران شهری) و یکی از پرفروشترین نویسندگان عصر حاضر است. او که پیشتر با مجموعه «بازیهای گرسنگی» دنیا را تسخیر کرد، اکنون با «طلوع در درو» پای در عرصهای تازهتر نهاده است. کالینز در این کتاب نیز، همچون آثار قبلیاش، تحت تأثیر فیلسوفانی چون دیوید هیوم دست به قلم برده و ایده «اطاعت ضمنی» و «سهولت حکمرانی اکثریت توسط اقلیت» را محور روایت خود قرار داده است. سبک نوشتاری او در این کتاب تندتر، خشنتر و دیالوگمحورتر از سهگانه اصلی است، چرا که راوی این بار، برخلاف کتنیس، یک «قربانی ساکت» است که مجبور میشود در طول داستان به خودآگاهی برسد.
درباره کتاب: روایتی از ویرانی و امید در پنجاهمین دوره
کتاب «طلوع در درو» در روز درو (مراسم انتخاب قربانیان) پنجاهمین دوره بازیهای گرسنگی روایت میشود. امسال به دلیل «جهش سه ماهه دوم»، دو برابر قربانی از هر حوزه انتخاب میشوند. هایمیچ آبرناتی که درست در همین روز شانزده ساله میشود، در آرزوی سادهترین چیزهاست: گذراندن تولدش در کنار معشوقش، لنور داو، و خانواده فقیرش در حوزه دوازده. اما ساعاتی پس از تولدش، نام او از میان انبوهی از نامزدها خارج میشود. او باید وارد عرصه شود، اما نه در یک مسابقه معمولی، بلکه در جهنمی که قرار است به الگویی برای سرکوب نسلها تبدیل شود.
کتاب به دو بخش تقسیم میشود: پیش از ورود به عرصه (شامل آمادهسازی، مصاحبهها و سفر به کاپیتول) و خود بازیها. کالینز با مهارت تمام، وحشت روانی هایمیچ را به تصویر میکشد: کودکی که مادرش در معدن مرده و پدرش فلج شده، حالا باید در برابر دوربینها لبخند بزند و جان خود را برای سرگرمی کاپیتول به خطر بیندازد.
مفاهیم کلیدی و نمادهای کتاب
«جهش سه ماهه دوم»: کاپیتول هر بیست و پنج سال یک بار با تغییر قوانین، وحشت را چندبرابر میکند. امسال، دو برابر قربانی از هر حوزه انتخاب میشوند تا قیامی که سالها پیش رخ داده بود، هرگز تکرار نشود.
نمادگرایی «کلاغ» (Mockingjay): در این کتاب، کلاغ به عنوان نماد مقاومت و زمزمه شورش در میان بخشها ظاهر میشود، هرچند هنوز صدایش رسا نیست.
تقابل امید و ترس: هایمیچ در طول روایت مدام میان «تسلیم شدن برای حفظ بقیه» و «شورش برای حفظ انسانیت» سرگردان است.
قدرت رسانه: کالینز بار دیگر به ما نشان میدهد که تلویزیون و سینما چگونه میتوانند مرگ را به یک نمایش مبدل کنند و خشم مردم را به تفریح تبدیل نمایند.
مقاومت خاموش: یکی از پیامهای کلیدی کتاب این است که گاهی مقاومت، فریاد زدن نیست، بلکه زنده ماندن برای گفتن حقیقت است.
سبک و لحن کتاب
نثر سوزان کالینز در «طلوع در درو» تندتر، بریدهبریدهتر و پر از جملات کوتاه و نفسگیر است. برخلاف سهگانه اصلی که کتنیس روایتگر بود و فیلترهای احساسی او روی ماجراها سایه میانداخت، در این کتاب با راویای روبهایم که بیشتر از آنکه دروننگر باشد، واکنشگر است. هایمیچ مثل یک حیوان زخمی در قفس عمل میکند و خواننده مدام در پوست او فرو میرود. دیالوگهای کتاب تلخ، کوبنده و پر از طنز سیاهی است که بعدها در شخصیت هایمیچ به عنوان مربی به جا میماند. همچنین صحنههای مرگ در این کتاب شاید واقعگرایانهترین و تکاندهندهترین صحنههای کل مجموعه باشند.
فهرست شخصیتهای اصلی
هایمیچ آبرناتی: قهرمان شانزده ساله حوزه دوازده، پسر یک معدنچی که شانس بقای او نزدیک به صفر است اما استعداد ذاتیاش در زنده ماندن و درک تلهها، او را به یک بازمانده تبدیل میکند.
لنور داو: معشوقه هایمیچ، دختری که نامش در مراسم درو خوانده نمیشود اما حضورش در پشت صحنه، انگیزه اصلی هایمیچ برای بازگشت است.
مری داو: مادر لنور، زنی که هایمیچ را به عنوان پسر خود میپذیرد و نماد مهر مادرانه در دنیای سرد بازیهاست.
هایلی ویت: قربانی پسر دیگر از حوزه دوازده، رقیب و در نهایت همپیمان هایمیچ در عرصه.
پلوتارک هیونسبی: طراح ارشد بازیها که نقشی کلیدی در چیدمان دامها و تغییر روایت بازی دارد.
رئیسجمهور اسنو: هنوز جوان و تشنه قدرت، حضوری کوتاه اما شوم در کتاب دارد.
۵۰ جمله برگزیده از کتاب «طلوع در درو»
«روز تولدم مبارک، هایمیچ. حالا برو و برای کاپیتول بمیر.»
«آزادی چیزی نیست که به تو بدهند؛ چیزی است که باید بدزدی، تکه تکه، با زخمهای عمیق روی دستانت.»
«به چشمانم نگاه کن. من همان پسرک ترسیده از حوزه دوازده نیستم. من چیزی هستم که تو از من ساختی.»
«در این مسابقه، برنده کسی نیست که زنده میماند، برنده کسی است که فراموش نمیکند چرا زنده مانده است.»
«مرگ در این عرصه سریع و آسان است. آنچه سخت است، زندگی در میان بازماندگانی است که مثل تو شکسته شدهاند.»
«آنها به ما یاد میدهند که چگونه بکشیم، اما هرگز به ما نمیآموزند چگونه بعد از کشتن، صبح را با صورت خود در آینه روبرو شویم.»
«لنور گفت: «تا وقتی اسمت را صدا میزنند، نفس بکش. فقط نفس بکش.» و من نفس کشیدم. نفس کشیدم تا روزی که دیگر نفسم برای خودم نبود، برای همه آنها بود که نامشان هرگز خوانده نشد.»
«کاپیتول فکر میکند با دوبرابر کردن قربانیها، شورش را میمیراند. اما کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، دیگر نمیترسد. و کسی که نمیترسد، خطرناکترین دشمن است.»
«در تاریکی معدن است که یاد میگیری نور را قدر بدانی. من تاریکی را خوب بلدم. حالا نوبت نور است که از من بیاموزد.»
«برای یک لحظه، وقتی چشمانم را بستم، طعم نان تازه را چشیدم که مادرم هیچ وقت نپخت و پدرم هیچ وقت نخورد. برای همان لحظه ارزش داشت که زنده بمانم.»
«آنها نام ما را به تیتر یک تبدیل میکنند، اما هرگز چهره واقعی ما را نشان نمیدهند. زیرا چهره واقعی ما، آینه زشتیهای خودشان است.»
«هایمیچ، پسر کوچک معدن، با دستانی که هرگز زغال سیاهشان پاک نمیشود، حالا در میان نورهای کاپیتول قدم میزند. اما زیر این نورها، باز هم همان زغال سیاه است.»
«برنده شدن در بازیها یعنی پذیرفتن این حقیقت که تو زندهای و بقیه مردهاند. و این پذیرش، سنگینتر از هر تاجی است.»
«زن مری به من گفت: «زندگی ادامه دارد». اما یادم نداد که چگونه میشود با مردههایت ادامه دادی.»
«آنها منتظر تماشای سقوط من هستند. اما من نمیافتم. من فرو میروم، غرق میشوم، دوباره بیرون میآیم و این بار، آنها را با خودم به پایین میکشم.»
«نگاه اسنو را دیدم. نگاه کسی که دارد تماشای مردنت را لذت میبرد. آن لحظه فهمیدم که اگر زنده بمانم، این نگاه را تا ابد در ذهنم حمل خواهم کرد.»
«دستهایم را به خاطر مادر لنور، پدرم، همه کسانی که در معدن جان دادند، روی تیغه تبر میگذارم. این تبر برای انتقام نیست، برای شهادت است. میخواهم بدانند که ما فراموش نمیکنیم.»
«گاهی زنده ماندن یعنی از خوردن آب طفره بروی تا یک قطره بیشتر برای دیگری بماند. و این، بزرگترین قهرمانی است که دوربینها هرگز نشان نمیدهند.»
«من از تاریکی نمیترسم. تاریکی خانه من است. از روشنایی میترسم، چون همه چیز را نشان میدهد. زخمها را، گرسنگی را، تنهایی را.»
«وقتی نام لنور را در مراسم درو خواندند، دلم خواست فریاد بزنم که «من جای او میروم». اما نه به خاطر شجاعت. به خاطر اینکه نمیتوانستم بدون او ادامه دهم. خودخواهانه، فقط برای خودم.»
«استعداد من تیراندازی با کمان نیست. استعداد من زنده ماندن در جایی است که هیچکس دوست ندارد زنده بماند.»
«کاپیتول آینههایش را دوست دارد. من آینه را شکستم. حالا تکههایش به هزار تا هایمیچ تبدیل شده که هرکدامشان یک راز را فریاد میزنند.»
«هایلی ویت در شب قبل از بازی گفت: «اگر من مردم، تو برای من زنده باش». و من زنده ماندم. برای او. برای همه آنها. و این سنگینترین زنجیر دنیاست.»
«آنها فکر میکنند با تغییر قوانین، بازی را عادلانهتر میکنند. اما قانون تغییر نمیکند؛ فقط شکل ظلم عوض میشود.»
«در حوزه دوازده، ما دو زبان بلدیم: یکی برای گفتن «بله قربان» و دیگری برای زمزمه کردن در خواب که «یک روز…»»
«مرگ، تمام فاصله ها را از بین میبرد. در عرصه، پسر حوزه یک با دختر حوزه یازده فرقی ندارد. هر دو فقط یک شمارهاند که باید حذف شوند.»
«وقتی لنور را برای آخرین بار دیدم، گفت: «هایمیچ، نگذار آنها تو را بکشند. نه با چاقو، نه با نادیده گرفتنشان. زنده بمان تا بعد، وقتی که دیگر نتوانند کسی را بکشند.»»
«بوی خون در عرصه شبیه بوی زغال در معدن است. هر دو یعنی کسی دارد نفس آخر را میکشد تا دیگری زنده بماند.»
«به من یاد دادند که از مرگ نترسم. اما هیچکس به من یاد نداد که بعد از آن، با خاطره صدای جیغ قربانیها چه کنم.»
«وقتی زنگ آغاز بازی به صدا درآمد، من دیگر هایمیچ نبودم. من زخمی بودم که در حال دویدن به سوی درمان بود، اما درمان همان جایی بود که دشمن ایستاده بود.»
«پلوتارک هیونسبی به من گفت: «تو فقط یک مهره نیستی، تو یک روایت هستی». اما من نمیخواستم روایت باشم. من فقط میخواستم به خانه بروم.»
«اسنو در مصاحبه پایانی به من خیره شد و گفت: «تبریک میگویم، قهرمان». و من در دلم گفتم: «نه، من قربانیام که شمردن را بلد است».»
«هر قطره خونی که در عرصه ریخته میشود، روی دستان کاپیتول است. اما تنها تعداد کمی از ما جرأت میکنیم که دستمان را بلند کنیم و بگوییم: «این دست من نیست، دست توست».»
«مادرم مُرد و پدرم مُرد و لنور هنوز زنده است. برای همین زنده میمانم. برای همین.»
«در عرصه، درس گرفتم که تنها سلاح واقعی، ناامیدی است. وقتی همه چیز را از دست دادهای، دیگر هیچ چیز نمیتواند تو را متوقف کند.»
«کتابی که در دست داری، نه روایت من، که روایت همه ماست. من فقط خوششانس بودم که برگشتم تا حرف بزنم.»
«آخرین شب عرصه، به آسمان نگاه کردم. ستارهها مثل چشمهای لنور میدرخشیدند. فهمیدم که بهشت کجاست. آنجا که کسی منتظر توست.»
«جایزه برنده شدن، یک خانه بزرگ در ویکتورز ویلج نیست. جایزه این است که زجر بکشی و لبخند بزنی و بگویی «ممنون» وقتی که از تو میپرسند «حالت چطور است؟»»
«من قهرمان مردم شدم، اما مردم را در عرصه کشتم. این تناقضی است که تا قیامت با من خواهد ماند.»
«وقتی برای اولین بار به کاپیتول رفتم، فکر میکردم دشمن من آن بالاست. اما بعد فهمیدم دشمن من این پایین هم هست. هر کسی که ساکت میماند و تماشا میکند.»
«صدای گامهایم در راهروهای کاپیتول، مثل صدای زنگ معدن بود. هر قدم، یادآوری که هنوز نفس میکشم، هنوز زندهام، هنوز میتوانم برگردم.»
«اگر قرار باشد یک چیز را به فرزندم یاد بدهم، آن این است که هرگز تماشاگر نماند. تماشاگر، همدست جلاد است.»
«ما فکر میکنیم بازیها در عرصه تمام میشوند. اما تازه در خانه شروع میشوند. وقتی در آینه نگاه میکنی و بازماندهای را میبینی که هیچکس دوستش ندارد.»
«نمیخواهم از من به عنوان «برنده پنجاهمین دوره» یاد شود. بگویید «کسی که زنده ماند تا بگوید کاپیتول دروغ میگوید». همین کافی است.»
«لنور در آخرین نامهاش نوشت: «هایمیچ، هر وقت خواستی تسلیم شوی، به یاد بیاور که من در انتظار تو نیستم، من پشت سر تو راه میروم. پس به جلو نگاه کن». و من به جلو نگاه میکنم. به سوی روزی که دیگر نامی در کوزه نباشد و دیگر دروی در کار نباشد.»
«خون قربانیها را نمیشود با آب شست. فقط با ساختن دنیایی میشود که دیگر نیازی به ریختن خون نباشد.»
«وقتی دروغ بزرگتر از حقیقت میشود، حقیقت دیگر حرفی برای گفتن ندارد. پس باید دروغ را از درون متلاشی کرد. با زنده ماندن. با گفتن. با یادآوری.»
«من پنجاهمین قربانی هستم. ولی آخرین قربانی نخواهم بود. تا وقتی که آخرین قربانی سقوط کند، من برمیخیزم و برمیخیزم و برمیخیزم. مثل زغالهایی که زیر خاکستر هنوز داغند.»
جایگاه کتاب در مجموعه «بازیهای گرسنگی»
«طلوع در درو» پنجمین کتاب از مجموعه «بازیهای گرسنگی» است که پس از سهگانه اصلی (بازیهای گرسنگی، اشتعال، زاغ مقلد) و اولین پیشدرآمد «تصنیف پرندگان آوازخوان و مارها» (۲۰۲۰) منتشر شده است. از نظر زمانی، این کتاب بین «تصنیف پرندگان آوازخوان و مارها» (که دوران جوانی اسنو را روایت میکند) و سهگانه اصلی (که با کتنیس شروع میشود) قرار میگیرد. «طلوع در درو» پل ارتباطی مهمی است که نشان میدهد چگونه سیستم بازیها به اوج ظلم خود رسید و چگونه بذرهای شورش در دل قربانیان کاشته شد. بسیاری از منتقدان این کتاب را تاریکترین و بالغترین اثر کالینز تا به امروز میدانند.
نتیجهگیری و سخن پایانی
«طلوع در درو» فقط یک کتاب دیگر در مجموعه «بازیهای گرسنگی» نیست؛ بلکه مرثیهای است برای همه قربانیانی که نامشان هرگز در تاریخ ثبت نشد و سرودی است برای تمام بازماندگانی که با زخمهایشان زندگی کردن را آموختند. هایمیچ آبرناتی که تا پیش از این تنها به عنوان یک مربی الکلی و شکستخورده شناخته میشد، در این کتاب به یکی از عمیقترین و تراژیکترین شخصیتهای ادبیات معاصر تبدیل میشود. سوزان کالینز نشان میدهد که ریشههای شورش، همان ریشههای امید هستند و امید، حتی در تاریکترین معادن زغال سنگ هم میروید.
روزانه به همه طرفداران مجموعه «بازیهای گرسنگی» و همچنین دوستداران داستانهای دیستوپیایی و فلسفی، خواندن این کتاب را با آغوش باز توصیه میکند. اما هشدار: این کتاب را با دستمال کاغذی کنار دستتان بخوانید. اشکهای هایمیچ، اشکهای همه ماست.
منبع: روزانه





