آموزشی

معنی و تفسیر شعر « من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را …» از غزلیات صائب تبریزی

با معنی و تفسیر شعر « من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را …» از غزلیات صائب تبریزی در این مطلب همراه ما باشید.

اینتین – صائب تبریزی، شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری، با نبوغ و خلاقیت خود توانست غزلیاتی عمیق و زیبا خلق کند که به لحاظ ادبی و هنری دارای اهمیت ویژه‌ای هستند.

شعر ۸۶ از صائب تبریزی
من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را

چون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را

کاش وقتِ آمدن واقف ز رفتن می‌شدم

تا چو نی در خاک می‌بستم میانِ خویش را

تیغ نتواند شدن انگشت پیشِ حرف من

تا چو ماهِ نو سپر کردم کمانِ خویش را

شد قفس زندانِ من از خارخارِ بازگشت

کاش می‌کردم فرامش آشیانِ خویش را

وا نشد از تختهٔ تعلیم بر رویم دری

کاش اول تخته می‌کردم دکانِ خویش را

داشتم افتادنِ چاهِ زنخدان در نظر

من چو می‌دادم به دستِ دل عنانِ خویش را

از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه من

مهربان می‌ساختم نامهربانِ خویش را

لازمِ پیری است صائب برگریزانِ حواس

منع نتوان کرد از ریزش خزانِ خویش را

تفسیر این شعر

بیت اول: «من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش را / چون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را»

شاعر می‌گوید: من که می‌خواهم نشانه و اثرم از جهان محو شود، استخوان خود را مثل نشانه تیر می‌کنم (خود را هدف می‌گیرم). یعنی برای نابودی نشانِ خودم، از خودم عبور می‌کنم. طنزآلود است: می‌خواهم اثرم نماند، اما این خود یک اثر بزرگ است.

بیت دوم: «کاش وقتِ آمدن واقف ز رفتن می‌شدم / تا چو نی در خاک می‌بستم میانِ خویش را»

کاش هنگام آمدن به این جهان، از رفتن آگاه بودم. تا مثل نی، میانِ خود را در خاک می‌بستم (گره می‌زدم). نی نماد عارف و رنج‌کشیده است. یعنی کاش از اول خود را مهار می‌کردم تا این همه رنج نکشم.

بیت سوم: «تیغ نتواند شدن انگشت پیشِ حرف من / تا چو ماهِ نو سپر کردم کمانِ خویش را»

تیغ نمی‌تواند در برابر حرف من انگشت شود (خود را نشان دهد). چون من کمان خود را مثل ماه نو سپر کرده‌ام. یعنی با ظرافت و انحنا (مانند ماه نو)، تیغ تیز را خنثی می‌کنم. حرفِ نرم و هوشمندانه از زور و تیغ برنده‌تر است.

بیت چهارم: «شد قفس زندانِ من از خارخارِ بازگشت / کاش می‌کردم فرامش آشیانِ خویش را»

قفس (دنیا) به خاطر خارهای بازگشت (اندوه بازگشتن به عقب) زندان من شد. کاش آشیانه خود (خانه و تعلق) را فراموش می‌کردم. یعنی دلبستگی به گذشته، زندان است. رهایی در فراموشیِ وابستگی‌هاست.

بیت پنجم: «وا نشد از تختهٔ تعلیم بر رویم دری / کاش اول تخته می‌کردم دکانِ خویش را»

از تخته تعلیم (آموزش رسمی) هیچ دری به رویم باز نشد. کاش اول تخته خودم را دکان خودم می‌کردم (کاش به جای تحصیلات خشک، به کسب و کار و عمل می‌پرداختم). نقدی بر آموزش نظری بی‌نتیجه.

بیت ششم: «داشتم افتادنِ چاهِ زنخدان در نظر / من چو می‌دادم به دستِ دل عنانِ خویش را»

هنگامی که عنان خود را به دست دل می‌سپردم (اختیار را به عشق می‌دادم)، چاه زنخدان (گودی چانه معشوق، نماد دام عشق) را پیش چشم داشتم. یعنی آگاهانه و عمدی به دام عشق افتادم.

بیت هفتم: «از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه من / مهربان می‌ساختم نامهربانِ خویش را»

از جفا دل برکندن آسان نیست. وگرنه من، آن که با من نامهربان است، را مهربان می‌ساختم. حسرتِ عاشقانه: می‌توانستم کینه را به مهر تبدیل کنم، اما دل بریدن از جفای معشوق سخت است.

بیت هشتم (پایانی): «لازمِ پیری است صائب برگریزانِ حواس / منع نتوان کرد از ریزش خزانِ خویش را»

ای صائب! ریزش حواس (کاهش نیروهای ذهنی و جسمی) لازمه پیری است. نمی‌توان از ریزش خزان خود جلوگیری کرد. پذیرشِ طبیعیِ زوال و پیری، بدون مقاومت. این بیت، آرامش عارفانه و تسلیم در برابر قوانین طبیعت است.

خلاصه تفسیر:

این غزل، روایتِ پشیمانیِ هوشمندانه، خودآگاهیِ انتقادی و پذیرشِ پایانیِ عارفانه است. صائب از آموزش خشک، وابستگی به گذشته، گرفتاری در عشق و رنج‌های جوانی می‌گوید. اما در پایان، با آرامشِ پیری، برگریزان حواس را اجتناب‌ناپذیر می‌داند. درونمایهٔ اصلی: نقد زندگیِ غافلانه، آگاهیِ دیرهنگام، و سازشِ عاقلانه با قانونِ زوال.

اینتین رو در شبکه های اجتماعی دنبال کن

نمایش میخوام به دنیا بیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا