وقتی یک قاتل از هیولایی ترسناک به شخصیتی پیچیده و غیرمنتظره بدل میشود؛ Murder Report شما را وادار میکند تا پایان در قضاوتهایتان تجدیدنظر کنید.
اینتین – از برخی جهات، Murder Report یادآور تریلرهای روانشناختی کرهای همچون Memoir of a Murderer است؛ فیلمی که با پیچش های داستانی قابل تحسین خود و بازی کردن با ذهن مخاطب به وجدمان میآورد. در هر دو فیلم، مخاطب با روایتی مواجه است که نمیتواند کاملاً به آن اعتماد کند. فیلم اطلاعات را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد و بخشی از لذت تماشا از این میآید که مدام باید دربارهی آنچه دیدهایم را دربارهی شخصیتها بازنگری کنیم.
البته این مسئله در Murder Report اینگونه اتفاق نمیافتد. ما زمانی شروع به سوال کردن میکنیم که در بخش پایانی فیلم اتفاقی کلیدی رقم میخورد. پیچش زمانی مؤثر است که باعث شود چیزی را که قبلاً دیدهایم از زاویهای تازه ببینیم. یعنی یک اتفاق یا اطلاعات جدید، معنای صحنههای قبلی را تغییر دهد. Murder Report هم دقیقا از همین مسئله استفاده میکند تا با یک نیروی تازه، تعلیق را وارد پیکره اثر کند.
بازیگران فیلم عیار فیلم را از چیزی که هست هم بالاتر میبرند.. اما بیشتر از هر چیزی شخصیتپردازی عالی کاراکترهای اصلی بود که ما را وادار به تحسین فیلم میکند. شخصیت قاتل فیلم تا حد زیادی الهام گرفتهشده از شخصیت هانیبال مدس میکلسن است. اما اصالت خود را دارد. و مدل خاص خود است. قاتل Murder Report مثل هانیبال یک قاتل صرفاً خشن یا غیرقابلکنترل نیست. اتفاقاً چیزی که او را ترسناک میکند آرامش، تسلط بر فضا و مهارت روانی اوست.
او لازم نیست تهدیدش را با خشونت مستقیم نشان دهد؛ نوع حرف زدن، مکث کردن، نگاه کردن و نحوهای که اطلاعات را قطرهقطره در اختیار طرف مقابل میگذارد، خودش تبدیل به ابزار ارعاب میشود. این دقیقاً همان ویژگیای است که میتواند مخاطب را به یاد اجرای مدس میکلسن در نقش هانیبال بیندازد. قاتل سریال دلیل و عقیده خاص خود برای کشتن را دارد و بازیهای روانیش دقیقا یادآور هانیبال مدس میکلسن است. اگر فقط با یک کپی از هانیبال مواجه بودیم، شخصیت خیلی زود جذابیتش را از دست میداد.
تفاوت اصلی اینجاست که قاتل Murder Report برای اعمالش منطق و شیوه منحصربهفرد فکری خود را دارد. قتلهایش صرفاً محصول خشونت یا جنون نیستند؛ او برای انتخاب قربانی، شیوهی عمل و حتی برای نحوهی توضیح دادن کارهایش به نوعی منطق درونی قائل است. همین مسئله باعث میشود با شخصیتی پیچیده مواجه شویم. شخصیتی که تصور میکند اعمالش از یک نظام فکری مشخص پیروی میکنند.
اما اصلی که شاید بیش از هر چیزی توجه ما را به خود معطوف میسازد نوع روایت فیلم است. اینکه چطور کارگردان قاتل سریال را از یک ویلن ترسناک به یک شخصیت خاکستری بدل میسازد واقعا جای تحسین دارد. فیلم ابتدا او را تقریباً مطابق قراردادهای ژانر معرفی میکند؛ یک قاتل سریالی مرموز، بسیار باهوش، خونسرد و بالقوه خطرناک که اطلاعاتش را کنترل میکند و مشخص نیست تا کجا حاضر است پیش برود. بنابراین تماشاگر در ابتدای فیلم او را از بیرون نگاه میکند؛ اما هرچه روایت جلوتر میرود، فیلم این تصویر را آرامآرام برای مخاطب کمرنگتر میکند. اطلاعات جدیدی دربارهی گذشته، انگیزهها و منطق رفتاری او ارائه میشود و تماشاگر متوجه میشود که با یک شر مطلق مواجه نیست.
در این مرحله، شخصیت وارد محدودهی خاکستری اخلاقی میشود. و این دقیقاً همان جایی است که روایت فیلم قدرت پیدا میکند. چون تماشاگر نه تنها داستان را دنبال میکند، بلکه مجبور میشود قضاوت اخلاقی خودش را نیز بازنویسی کند. شخصیتی که ابتدا او را هیولا میپنداشتیم، بعد برایمان قابلدرک میشود و در نهایت حتی ممکن است نسبت به او احساس همدلی پیدا کنیم. فیلم نشان میدهد که شخصیتها را چگونه بر اساس اطلاعات ناقص قضاوت میکنیم و چگونه با تغییر همان اطلاعات، تعریفمان از قهرمان و شرور نیز تغییر میکند.
و جذابترین بخش کار اینجاست که این تغییر در مورد قاتل یکباره اتفاق نمیافتد. وقتی این تغییر طی روند روایت و با انباشته شدن اطلاعات شکل میگیرد، مخاطب تقریباً همراه با خود فیلم تغییر موضع میدهد. به همین دلیل، حتی میشود گفت یکی از پیچشهای واقعی Murder Report تغییر نگاه تماشاگر به شخصیت اصلی است.
فیلم ابتدا از ما میخواهد او را یک هیولا ببینیم، بعد وادارمان میکند او را بفهمیم و در نهایت کاری میکند که حتی در برابر او موضع اخلاقی پیچیدهتری پیدا کنیم. در واقع نکته اینجاست که فیلم کاری میکند که تماشاگر در پایان متوجه شود تصویری که از قاتل در ابتدای فیلم ساخته بود، دیگر برای توضیح کامل او کافی نیست. یکی از انتخابهای قابل توجه کارگردان این است که برای ایجاد تعلیق، بیش از حد به قتل و نمایش خشونت متکی نمیشود. بخش اعظم تنش از انتظار برای رخ دادن اتفاقی که هنوز نمیدانیم چیست حاصل میشود.
محیط تقریباً بسته هتل نیز این حس را تشدید میکند. در چنین فضایی، حتی یک مکث یا تغییر لحن میتواند به اندازه یک صحنه تعقیبوگریز اهمیت پیدا کند. به همین دلیل، فیلم از نظر ساختار یادآور تریلرهای فضامحور و مکانهای بسته است. از نظر بصری، فیلم به دنبال نمایش پرزرقوبرق نیست و بیشتر از فضای بسته، نورپردازی کنترلشده و میزانسن محدود برای ساختن حس خفگی استفاده میکند. این انتخاب با ماهیت داستان هماهنگ است، چون جهان فیلم عمداً کوچک شده تا توجه مخاطب روی رابطه دو شخصیت متمرکز بماند.
این تغییر، بهخصوص زمانی جذاب میشود که فیلم از انتظار ژانری مخاطب علیه خود او استفاده میکند. ما با دیدن یک قاتل سریالی ناخودآگاه انتظار داریم که او شرور اصلی داستان باشد؛ اما فیلم عمداً این انتظار را میشکند و جایگاه او را در روایت تغییر میدهد. چیز دیگری که از فیلم دوست داشتم صبر و انعطاف پذیری آن و شکلگیری روایت پیچشی و تعلیق آن به مرور زمان است. فیلم را میتوان از این جهت بسیار تحسین کرد که از سادهترین المانهای روایتی در شروع فیلم، در اواسط و پایان فیلم برای کمک به پیچش و تعلیق داستان استفاده میکند.
نکته جذاب این است که بسیاری از جزئیاتی که در ابتدای فیلم ممکن است کاملاً عادی، حتی کماهمیت به نظر برسند، بعدتر دوباره وارد ساختار روایت میشوند و معنای تازهای پیدا میکنند. یعنی فیلم برای ایجاد پیچش الزاماً به اطلاعات جدید و ناگهانی متکی نیست؛ بلکه از همان مصالحی استفاده میکند که قبلاً در اختیارمان گذاشته است. این مسئله به تعلیق فیلم هم کمک زیادی میکند. فیلم همهچیز را به یکباره بالا نمیبرد؛ بلکه تعلیق را لایهلایه انباشته میکند. یک جزئیات کوچک در ابتدا کاشته میشود، در میانه شاید اهمیتی دوچندان پیدا کند و در پایان مشخص شود که از ابتدا بخشی از پازل بزرگتر بوده است.
هانیبال مدس میکلسنT ویل را که از نظر روانی ثبات نداشت، دستکاری روانی میکرد تا ببیند بعدش چه اتفاقی میافتد. او خود را همچون خدا میپنداشت و میخواست از سر کنجکاوی ببیند بعدش چه میشود. اما در اینجا شخصیت قاتل وظیفهاش به عنوان دکتر را در قتل اشخاصی میبیند که باعثوبانی بهمریختگی روحیوروانی مراجعینش هستند. اما او در سطحی ناخودآگاهانه برای ارضای میل به انتقامش اینکار را میکند تا خودش احساس خوبی داشته باشد؛ هر چند که آن را انکار میکند. بنابراین قتل در سطح ناخودآگاه برای فرونشانی امیال ارضا نشدهاش است.
اما در سطح خودآگاه او از اینکار رضایت کامل را دارد. دلیلش هم میگوید چون به پروسه درمان مراجعینش کمک کرده. حتی مراجعین او بعد از شنیدن عمل قتل لبخند رضایت روی لبانشان نقش میبندد. پس کلیشههای عذاب وجدان بعد از قتل برای همه صدق نمیکند و این است که انسان را بسیار موجودی پیچیده میکند. اگر خود را جای شخصیتهای آسیبدیده بگذاریم ما هم ممکن است چنین حسی را داشته باشیم اینطور نیست؟!
این دقیقا همان سوالی است که از اواسط فیلم یا در پایان فیلم با پایانبندی خاص خود احتمالا از خود خواهید پرسید.
و این همان کاری است که فیلم با شما انجام می دهد. این مسئله، دیگر نقطه قوت فیلم است. مسئله دیگر استفاده بهینه از دوربین است. فیلمبرداری بیدلیل و با هدف ایجاد تعلیق از صحنهای به صحنه دیگر کات نمیخورد. همه چیز حسابشده و در زمان مناسب خود به تصویر درآورده میشود. در واقع تعلیق داستان به مرور زمان و پس از پرداخت کافی به وجود میآید و هیچ تلاش مضاعفی این وسط صورت نگرفته. این چیز دیگری بود که راجب فیلم بسیار دوست داشتم.
فیلم برای ایجاد تنش، مداوم تلاش نمیکند دوربین را به حرکت دربیاورد یا با کاتهای سریع به مخاطب یادآوری کند که اتفاق وحشتناکی در حال رخ دادن است. برعکس، دوربین اغلب اجازه میدهد یک موقعیت به اندازهی کافی دوام بیاورد تا خود فضا، بازی بازیگران و اطلاعات موجود در قاب، تنش را ایجاد کنند. این رویکرد باعث میشود تعلیق از فرم جدا نشود و تبدیل به یک ترفند ظاهری نشود.
این همان چیزی است که در برخی از تریلرها مورد استفاده قرار میگیرد. گاهی فیلمساز برای اینکه صحنه را هیجانانگیز کند، شروع به استفادهی افراطی از کات، کلوزآپ، حرکت دوربین، موسیقی یا تغییر مداوم اندازهی نماها میکند. در چنین شرایطی، مخاطب ممکن است هیجان تعلیق را احساس کند، اما متوجه میشود که فیلم دارد او را به سمت یک احساس مشخص هل میدهد. Murder Report این کار را نمیکند و به همین دلیل از تعلیق به خوبی استفاده کرده است.
مسئله دیگر قدرت بازیگری بازیگران است. کرهای ها آنقدر این نقشها را خوب بازی کردهاند که گاهی تواناییشان در ایفای چنین نقشهایی ممکن است مثل سابق به چشم نیاید اما در Murder Report تسلط بازیگر بر شخصیت قاتل واقعا چشمگیر است. همینطور شخصیت زن در همه سکانسهای فیلم و در زمان نشان دادن احساساتی همچون خشم، رنج و… خوش درخشیده و بازی او بسیار عالی است. وقتی یک صنعت سینمایی در تولید تریلر و درامهای روانشناختی تجربهی زیادی پیدا میکند، استاندارد بازی در این ژانر بالا میرود و کاری که در حالت عادی میتوانست یک اجرای استثنایی به نظر برسد، برای مخاطب آشنا با سینمای کرهای احتمال دارد تبدیل به امری تقریباً طبیعی شود.
در حالی که اگر کمی دقیقتر به اجرا نگاه کنیم، میبینیم حفظ این میزان از کنترل در تمام طول فیلم کار سادهای نیست. نکتهی جذاب دیگر این است که شیمی میان دو بازیگر باعث میشود فیلم حتی در سکانسهای گفتوگومحور هم کشش خود را حفظ کند. وقتی بخش بزرگی از تعلیق از گفتوگو و واکنش شخصیتها میآید، بازیگران باید بتوانند بدون اتکا به اکشن یا حادثه، صحنه را زنده نگه دارند. در اینجا بخش زیادی از تعلیق از همین مکاملات بین دو شخصیت نشات میگیرد. بلکه با جزئیات اجرایی خودشان به آنها عمق بیشتری میدهند. سینمای کره با اینکه مثل سابق شاهکار بیرون نمیدهد اما برخلاف چیزی که میگویند ضعیف شده است در این چند سال فیلمهای خوبی مانند No Other Choice ,Good News و همین فیلم یعنی Murder Report را عرضه کرده است.
منبع: گیمفا





