در این مقاله به بررسی ۱۰ سریال تلویزیونی جریانساز و تحسین شده خواهیم پرداخت که با شکستن کلیشههای رایج، ارائه روایتهای خلاقانه و ارتقای استانداردهای داستانپردازی و تولید، نقش مهمی در شکلگیری تلویزیون مدرن ایفا کردند و مسیر را برای موفقیت بسیاری از مجموعههای پس از خود هموار ساختند.
اینتین – امروزه تقریباً تمام سریالهایی که تماشا میکنیم، پیچیده، جاهطلبانه و از نظر جلوههای بصری و شیوه روایت، شبیه آثار سینمایی هستند؛ تا جایی که دیگر به چنین استانداردی عادت کردهایم. اما برای اینکه سریالهای امروزی به این سطح برسند، آثار پیش از آنها باید خطرهای اولیه را به جان میخریدند و مسیر را هموار میکردند. هیچکدام از دستاوردهای کنونی یکشبه به وجود نیامدهاند؛ بلکه نتیجه تلاش آثاری هستند که در دورانی مرزهای تلویزیون را جابهجا کردند که پذیرش چنین ریسکهایی به هیچ وجه آسان نبود.
پیش از آنکه شخصیتهای ضدقهرمان به بخش جداییناپذیر سریالها تبدیل شوند، پیش از آنکه ژانر فانتزی به یکی از جریانهای اصلی صنعت سرگرمی بدل شود و پیش از آنکه مجموعههای آنتولوژی مورد توجه مخاطبان قرار بگیرند، سریالهایی وجود داشتند که برای نخستین بار این محدودیتها را به چالش کشیدند. هدف آنها صرفاً آزمایش ایدههای تازه و بررسی احتمال موفقیتشان نبود؛ بلکه میخواستند ثابت کنند تلویزیون میتواند بزرگتر، جسورانهتر و هوشمندانهتر از تصوری باشد که فعالان این صنعت از آن داشتند.
با در نظر گرفتن این موضوع، ۱۰ سریال را انتخاب کردهایم که بدون تردید جایگاهی تاریخی دارند و راه را برای آثار پس از خود باز کردهاند. به بیان ساده، پس از موفقیت این مجموعهها، صنعت تلویزیون ناچار شد رویکردش را تغییر دهد.
۱۰) Breaking Bad

مهمترین نقطه قوت Breaking Bad و دلیل ماندگاری آن به عنوان یکی از آثار کلاسیک تلویزیون مدرن، دقت تقریباً وسواسگونهای میباشد که در پرداخت مسیر تحول شخصیت والتر وایت به کار گرفته شده است. داستان سریال روی زندگی یک معلم شیمی دبیرستان تمرکز دارد که پس از ابتلا به سرطان، برای تأمین مالی آینده خانوادهاش به تولید مواد مخدر روی میآورد.
برای اینکه چنین داستانی بتواند طی چندین فصل جذابیت خودش را حفظ کند، تمام اتفاقات و پیچشهای داستانی باید اهمیت داشته باشند. به همین دلیل، هرگاه سریال مخاطب را غافلگیر میکند، این اتفاق با هدفی مشخص رخ میدهد. هر مرحله از سقوط والتر وایت ریشه در غرور، کینه و نیاز عمیق او به کنترل شرایط دارد. همین انسجام روانشناختی در شخصیتپردازی، استانداردهای تازهای برای تعریف و پرداخت یک ضدقهرمان تلویزیونی تعیین کرد.
علاوه بر این، ساختار منسجم و حساب شده سریال که از قسمتهای اضافی و خطوط داستانی بیهدف پرهیز میکرد، معیار تازهای برای روایت در تلویزیون به وجود آورد. شاید امروزه و در دوران گسترش سرویسهای استریم، چنین رویکردی عادی به نظر برسد؛ اما Breaking Bad یکی از پیشگامانی بود که ثابت کرد تلویزیون میتواند داستانهایی جسورانه، چندلایه و هوشمندانه روایت کند. تنها چیزی که برای رسیدن به چنین نتیجهای نیاز است، اجرای درست ایدههاست.
۹) Buffy the Vampire Slayer

پیش از Buffy the Vampire Slayer، به سختی میتوان سریالی ویژه نوجوانان و جوانان را به یاد آورد که داستان خودش را تا این اندازه جدی گرفته باشد. پیدا کردن نمونهای مشابه چندان آسان نیست، نه؟ این سریال داستان بافی سامرز، دختر نوجوانی را دنبال میکند که سرنوشتش مبارزه با خونآشامها و نیروهای اهریمنی است؛ آن هم در شرایطی که باید از پس مشکلات دوران دبیرستان و سپس چالشهای اوایل بزرگسالی نیز بربیاید. آنچه بافی را از آثار مشابه متمایز میکرد، استفاده از هیولاهای واقعی به عنوان استعارهای از بزرگ شدن، تجربه آسیبهای روانی و پذیرش مسئولیتهای عاطفی بود. این رویکرد به داستان عمق قابلتوجهی بخشید و در عین حال، ارتباط مستقیمی با تجربههای شخصی مخاطبان برقرار کرد.
بافی همچنین یکی از نخستین سریالهایی بود که داستان فصلهایش را حول محور یک شخصیت شرور اصلی سازماندهی کرد؛ الگویی که بعدها به رویکردی رایج در مجموعههای تلویزیونی تبدیل شد. با این حال، مهمتر از همه، سریال شخصیتی زن و قدرتمند را در مرکز داستان قرار داد که نه شکستناپذیر بود و نه به شخصیتی تکبعدی تبدیل میشد. Buffy the Vampire Slayer از این جهت اثری جریانساز بود که نشان داد یک مجموعه تلویزیونی عامهپسند نیز میتواند همزمان صادقانه به احساسات انسانی بپردازد، جاهطلبانه باشد و از پیچیدگی داستانی قابل توجهی برخوردار شود.
۸) The X-Files

با فرمول کلاسیک سریالهای پروندهمحور آشنا هستید؟ هر هفته یک پرونده جدید مطرح میشود، مشکل حل میشود و در پایان همهچیز به وضعیت عادی بازمیگردد. اما آیا میتوان چنین ساختاری را به شکلی تازه بازآفرینی کرد و آن را با الگوهای داستانی دیگر ترکیب نمود؟ The X-Files ثابت کرد که چنین کاری امکانپذیر است.
این مجموعه داستان دو مأمور افبیآی به نامهای فاکس مولدر و دانا اسکالی را روایت میکند که پروندههای مرتبط با پدیدههای فراطبیعی را بررسی میکنند؛ در حالی که در پسزمینه، توطئهای گستردهتر در سطح دولت در حال شکلگیری است. به عبارت دیگر، سریال توانست میان ساختار سنتی هیولای هفته و یک خط داستانی اساسی و بلندمدت که به تدریج گسترش پیدا میکرد، تعادلی کمنظیر برقرار کند. در ساختار نخست، هر قسمت با یک موجود یا پدیده عجیب سروکار دارد؛ اما خط داستانی دوم به مرور رازهای بزرگتری را آشکار میکند.
در سالهای بعد، مجموعههای تلویزیونی بسیاری از این الگو استفاده کردند، اما The X-Files یکی از آثاری بود که به تثبیتش کمک کرد. این سریال همچنین در دورانی که علمیتخیلی هنوز ژانری محدود به گروه خاصی از مخاطبان به شمار میرفت، نقش مهمی در ورود آن به جریان اصلی سرگرمی ایفا کرد. در نتیجه، بحث درباره علم، موجودات فضایی و نظریههای توطئه به شدت در فضای آنلاین گسترش یافت و بر فرهنگ عامه دهه ۱۹۹۰ تأثیر گذاشت.
در مجموع، The X-Files یکی از نخستین سریالهایی بود که تماشای آثار ژانری را به تجربهای جمعی تبدیل کرد؛ تجربهای که در آن طرفداران به طور فعال درگیر داستان میشدند، نظریههای خود را مطرح میکردند و حول یک علاقه مشترک با یکدیگر ارتباط داشتند.
۷) Lost

سالها پیش از آنکه سریالهایی مانند Game of Thrones یا چیزهای عجیب به وجود بیایند، Lost به پدیدهای بزرگ در تلویزیون تبدیل شد. این مجموعه داستان بازماندگان سقوط یک هواپیما را روایت میکند که در جزیرهای مرموز گرفتار شدهاند؛ داستانی که حتی بسیاری از افرادی که هرگز سریال را تماشا نکردهاند نیز با آن آشنایی دارند.
با این حال، چیزی که Lost را واقعاً از سایر آثار متمایز میکرد، ساختار روایی آن بود. مدتها پیش از آنکه جابهجایی میان خطوط زمانی به روشی رایج در سریالها تبدیل شود، Lost از فلشبکها یا بازگشت به گذشته شخصیتها به عنوان یکی از عناصر اصلی پیشبرد درام استفاده میکرد. این رویکرد در ادامه با فلشفورواردها (یعنی نمایش رویدادهای آینده) و همچنین روایتهایی مبتنی بر واقعیتهای موازی گسترش یافت.
در نتیجه، هر شخصیت گذشتهای داشت که به مخاطب کمک میکرد رفتارها و تصمیمهای کنونی او را از زاویهای متفاوت درک کند. چنین ساختاری مستلزم توجه و مشارکت جدی مخاطب بود؛ چراکه بسیاری از جزئیات گذشته شخصیتها میتوانستند معنای اتفاقات زمان حال را تغییر دهند. از بسیاری جهات، Lost مسیری را که The X-Files آغاز کرده بود، گسترش داد و قسمتهای هفتگی را به بستری برای شکلگیری نظریههای طرفداران و گمانهزنی درباره رازهای داستان تبدیل کرد.
در عین حال، این مجموعه ثابت کرد که سریالهای تلویزیونی شبکهای نیز ظرفیت پرداختن به داستانهایی گسترده و پیچیده را دارند؛ آثاری که میتوانند ذهن مخاطبان را به چالش بکشند و در همان زمان، میلیونها نفر را با خود همراه کنند.
۶) Game of Thrones

زمانی که Game of Thrones برای نخستین بار پخش شد، چندین سریال دیگر نیز بهعنوان آثاری جریانساز شناخته شده بودند؛ اما ژانر فانتزی در تلویزیون همچنان با محدودیت بودجه و ابعاد تولید مواجه بود. چند بار پیش آمده بود که جلوههای ویژه ضعیف یا کیفیت پایین تولید، از جذابیت آثار این ژانر بکاهد؟ Game of Thrones این تصور را به طور کامل تغییر داد.
این مجموعه داستان چند خاندان اشرافی را روایت میکند که در میان دسیسههای سیاسی و جنگهای متعدد، برای تصاحب تخت آهنین در سرزمین وستروس با یکدیگر مبارزه میکنند. Game of Thrones با جدیت و واقعگرایی کمسابقهای به ژانر فانتزی پرداخت و نشان داد که چنین آثاری نیز میتوانند از نظر داستانپردازی و کیفیت تولید، در سطح بالایی قرار بگیرند.
امروزه این سریال نهتنها به دلیل پایانبندی بحثبرانگیزش، بلکه به خاطر کشتن شخصیتهای مهم بدون هیچگونه ملاحظهای در یادها مانده است. در دنیای Game of Thrones، تصمیمها پیامدهایی جبرانناپذیر دارند و قدرت نه به عنوان عاملی قهرمانانه، بلکه به شکلی بیرحمانه، خشن و عملگرایانه به تصویر کشیده میشود. علاوه بر این، سریال استانداردهای فنی تلویزیون را به سطحی سینمایی و باثبات ارتقا داد. Game of Thrones تلویزیون را به رویدادی جهانی تبدیل کرد و تأثیری فرهنگی بر جای گذاشت که پیش از آن، بیشتر از یک فیلم سینمایی پرفروش و بزرگ انتظار میرفت.
۵) Black Mirror

Black Mirror را نمیتوان صرفاً به دلیل موضوعاتی که مطرح میکند، سریالی هوشمندانه دانست؛ بلکه یکی از دلایل اصلی اهمیت آن، درک درست سازندگانش از آثار پیشین و تلاش آنها برای بهروزرسانی یک الگوی قدیمی متناسب با نیازهای دوران جدید است.
این مجموعه قالب کلاسیک سریالهای آنتولوژی را گرفت و آن را به شکلی مدرن، ملموس و مرتبط با دغدغههای روز بازآفرینی کرد. هر قسمت داستانی مستقل درباره فناوری و پیامدهای آن برای جامعه روایت میکند. با این حال، جذابیت اصلی Black Mirror تنها به ایدههای آیندهنگرانه آن محدود نمیشود؛ بلکه نحوه پرداختن به رفتار انسانها در دنیایی است که در آن فناوری با سرعت متحول میشود.
در این سریال، فناوری هرگز تنها عامل شرارت نیست. در عوض، ابزارهای فناورانه ناامنیهای روانی و ساختارهای قدرتی را تشدید میکنند که از قبل در جامعه وجود داشتهاند. همین نگاه باعث شده داستانهای مجموعه فراتر از پیشبینی آینده حرکت کنند و مخاطبان را به بازنگری در رفتارها، انتخابها و روابط انسانی موجود در زمان حال وادارند.
Black Mirror از این جهت اثری جریانساز بود که اضطرابها و نگرانیهای دنیای معاصر را به داستانهایی قابل فهم، تأملبرانگیز و بحثبرانگیز تبدیل کرد. سریالهای معدودی توانستهاند به اندازه این مجموعه، روح زمانه خود را با چنین دقت و صراحتی به تصویر بکشند.
۴) Twin Peaks

هنگامی که Twin Peaks با داستان تحقیق درباره قتل لورا پالمر در شهری کوچک و ظاهراً آرام آغاز شد، مخاطبان آمادگی مواجهه با اتفاقات پیش رو را نداشتند. در این مجموعه، سوررئالیسم صرفاً یک انتخاب زیباییشناختی نبود؛ بلکه بخش اصلی هویت اثر را تشکیل میداد. همین ویژگی باعث شد Twin Peaks بسیار جلوتر از زمان خودش حرکت کند.
این سریال از ارائه توضیحات روشن و پاسخهای قطعی خودداری میکرد و در عوض، بدون هیچ تلاشی برای سادهسازی داستان، بر نمادگرایی، ایجاد حس ناراحتی و ابهام تکیه داشت. Twin Peaks اثری تجربهگرا و سرشار از فضایی منحصربهفرد بود؛ رویکردی که با وجود تفاوتش با الگوهای رایج تلویزیون، به نتیجهای موفقیتآمیز انجامید. به همین دلیل، این مجموعه یکی از آثار جریانساز تاریخ تلویزیون به شمار میرود.
Twin Peaks بهروشنی نشان داد که تلویزیون برای خلق تجربهای قدرتمند، لزوماً به یک فرمول مشخص یا داستانی سرراست نیاز ندارد. بدون تأثیر این مجموعه، تصور فضای امروزی برای سریالهای پیچیده و سطح بالایی مانند Dark، The Leftovers، Mr. Robot و حتی The X-Files دشوار بود.
سبک بصری متمایز، ریتم نامتعارف روایت و امتناع از سادهسازی معمای اصلی داستان، مسیرهای تازهای را پیش روی سریالسازان قرار داد؛ مسیرهایی که همچنان آثار تلویزیونی از آنها بهره میبرند. نکته جالب دیگر اینکه Twin Peaks حتی پس از گذشت سالها، همچنان اثری تماشایی برای بازبینی است؛ مجموعهای که با هر بار تماشا میتوان جنبههای تازهای از فضای رازآلود و ساختار متفاوت آن را کشف کرد.
۳) The Sopranos

The Sopranos آغازگر عصر طلایی مدرن تلویزیون بود؛ ادعایی که به تنهایی اهمیت تاریخی این مجموعه را نشان میدهد. این سریال با ارتقای شخصیتپردازی به سطحی کمسابقه و توجه همهجانبه به کیفیت تولید، استانداردهایی را پایهگذاری کرد که بیش از آنکه به آثار تلویزیونی معمول شباهت داشته باشند، به عناوین سینمای خاص نزدیک بودند.
داستان سریال درباره تونی سوپرانو، رئیس یک گروه تبهکار است که در کنار مدیریت زندگی خانوادگی خود و رسیدگی به امور مربوط به جرایم سازمانیافته، برای درمان مشکلاتش به جلسات رواندرمانی میرود. ترکیب خشونت، روزمرگیهای خانوادگی و کاوش عمیق در روان شخصیت اصلی، رویکردی کاملاً تازه بود که قواعد رایج تلویزیون را تغییر داد.
اگر Breaking Bad بعدها توانست الگوی ضدقهرمان را به کمال برساند، بخشی از این موفقیت را باید در ریشههای آن در The Sopranos جستوجو کرد. این مجموعه بهویژه در تبدیل یک شخصیت اصلی کاریزماتیک به فردی عمیقاً متناقض که تماشای رفتارهایش گاهی برای مخاطب ناراحت کننده است، تأثیر چشمگیری داشت.
از بسیاری جهات، The Sopranos خود انقلابی واقعی در تلویزیون بود و مجموعههای دیگر با الهام از الگوی آن، مسیرهای تازهای را برای روایت داستانهای پیچیدهتر امتحان کردند. این سریال نمونهای کمنظیر از آثاری است که نهتنها کلیشهها و الگوهای پیشین را شکستند، بلکه استانداردهای جدیدی را برای نسلهای بعدی ساختند.
۲) M*A*S*H

در نگاه نخست، M*A*S*H ممکن بود صرفاً یک کمدی موقعیت محور دیگر به نظر برسد که در دوران جنگ کره جریان دارد و زندگی پزشکان یک واحد جراحی سیار را در میان آشفتگیهای روزمره دنبال میکند. اما این مجموعه بسیار فراتر از یک کمدی معمولی بود؛ چراکه توانست طنزی تند، صریح و بیپروا را با نقد اجتماعی مستقیم و گاه بیپرده ترکیب کند.
امروزه پیدا کردن سریالهایی که کمدی و درام را به شکلی طبیعی در هم میآمیزند، کار دشواری نیست. اما تصور کنید در دهه ۱۹۷۰، مجموعهای تلویزیونی با استفاده از چنین رویکردی به موضوعاتی مانند جنگ، آسیبهای روانی و بروکراسی نظامی میپرداخت؛ آن هم با فیلمنامهای که برای تعدیل پیام خود از صراحت و جسارتش کم نمیکرد.
این سطح از بلوغ مضمونی، مرزهای موضوعاتی را که یک کمدی موقعیت محور میتوانست به آنها بپردازد، گسترش داد؛ آن هم بدون آنکه هویت اصلی مجموعه به عنوان یک اثر کمدی از بین برود. در نهایت، M*A*S*H محدودیتهای قالبی را گسترش داد که به طور سنتی بیشتر برای سرگرمی و خنده به کار گرفته میشد. این تصمیم ریسک بزرگی بود، اما نتیجه آن چنان موفقیتآمیز از آب درآمد که حتی امروزه نیز تعداد کمی از سریالها، از جمله مجموعههای برگرفته از خود M*A*S*H، توانستهاند به تأثیرگذاری آن نزدیک شوند.
۱) The Twilight Zone

اساساً ریشه بخش بزرگی از آنچه امروزه در ژانرهای علمیتخیلی، ترسناک و فانتزی میبینیم، به The Twilight Zone بازمیگردد. این مجموعه با ارائه داستانهایی مستقل که عناصر این ژانرها را با یکدیگر ترکیب میکردند، به تثبیت الگوی سریالهای آنتولوژی کمک کرد؛ داستانهایی که در قالب خود به موضوعاتی مانند نژادپرستی، ترس از جنگ هستهای، همرنگی با جماعت و هراس از افراد متفاوت میپرداختند.
نکته قابل توجه این است که The Twilight Zone در دهه ۱۹۶۰، با جسارت به سراغ چنین موضوعاتی رفت. این سریال بدون آنکه به تداوم داستانی میان قسمتها وابسته باشد، ایدههایی جسورانه و گاه بحثبرانگیز را به تصویر میکشید. شهرت آن نیز تا حد زیادی به پایانبندیهای غافلگیر کنندهای وابسته بود که در ذهن یک نسل کامل از مخاطبان ماندگار شدند.
از بسیاری جهات، The Twilight Zone توانست به الگویی تبدیل شود که امروزه بخش بزرگی از مخاطبان و سازندگان، آن را استانداردی رایج برای تولید مجموعههای تلویزیونی میدانند. The Twilight Zone اثری تاریخی و جریانساز بود؛ زیرا صرفاً به دنبال روایت داستانهایی بزرگ و متفاوت نرفت و انتظارات مخاطبان را از تلویزیون نیز تغییر داد. میراث این مجموعه همچنان زنده است و هر بار که داستانی با استفاده از رویدادی غیرعادی، حقیقتی عمیق درباره جهان واقعی را آشکار میکند و مخاطب را به تفکر وامیدارد، میتوان ردپای تأثیر آن را مشاهده کرد.
منبع: ComicBook
منبع: گیمفا





