در این مطلب چندین داستان بچگانه درباره موفقیت را برای شما عزیزان و همراهان گرامی قرار دادهایم که میتوانید برای فرزند دلبند خود بخوانید. با ما در ادامه همراه شوید.
اینتین – در این مطلب چندین داستان بچگانه درباره موفقیت را برای شما عزیزان و همراهان گرامی قرار دادهایم که میتوانید برای فرزند دلبند خود بخوانید. با ما در ادامه همراه شوید.
آرزوی دانهی کوچک
دانهی ریزی در دل خاک تاریک خوابیده بود. او آرزوی بزرگ شدن داشت، اما همه چیز در اطرافش سخت و تاریک به نظر می رسید. یک روز تصمیم گرفت خودش را کمی بالا بکشد.
سنگی گفت: «نمی تونی، خیلی سختی.» کرم خاکی گفت: «چرا عجله داری؟ اینجا راحت باش!» اما دانه گوش نکرد. هر روز ذره ذره خودش را از لابه لای خاک عبور می داد. ریشه های نازکش به هر سختی که می رسید، محکم تر می شد. باران آمد و به او نوشیدنی خوشمزه داد.
آفتاب از دور به او انرژی بخشید. بعد از روزها تلاش، یک روز صبح، نوک سبز رنگش از خاک بیرون زد. او با ذوق فریاد زد: «من توانستم!» آن روز همه تعجب کردند.
دانهی کوچک، حالا یک جوانهی باریک و خندان بود. او فهمید هر آرزویی با صبر و تلاش به ثمر می رسد، حتی اگر از یک دانهی کوچک شروع شود.
پروانه و کاکل ذرت
در مزرعه ای بزرگ، بوته ای ذرت روییده بود. او از بقیه کوتاه تر بود و خورشید به او نمی تابید.
پروانه ای هر روز بالای سرش می چرخید و می گفت: «چقدر کوچکی! هیچ وقت به خوشه های بالای سرت نمی رسی.» بوته ذرت ناراحت بود اما تسلیم نشد.
او تصمیم گرفت هر روز پاهایش را زیر خاک محکم تر کند و برگ هایش را به طرف نوری که از لابه لای بوته های دیگر می آمد دراز کند. با هر قطره باران، کمی قوی تر می شد.
ماه ها گذشت. یک روز پروانه از راه رسید و با تعجب دید بوته ذرت از همه بلندتر شده و بالای سرش یک کاکل زرین و زیبا دارد. پرسید: «چطور این کار را کردی؟»
بوته ذرت لبخند زد و گفت: «با هر تلاش کوچک، قدمی به موفقیت نزدیک تر می شوی. تو مری غول کردی، اما من خودم را باور داشتم.»
کوچکترین ستاره
در آسمان پرستاره، یکی از ستاره ها از بقیه کوچک تر و کم نورتر بود.
شب ها، ستاره های دیگر به او می خندیدند و می گفتند: «تو به درد هیچ کاری نمی خوری!» ستارهی کوچک گریه می کرد تا اینکه یک شب تصمیم گرفت نور خودش را بیشتر کند.
او تمام انرژی اش را جمع کرد و با تمام وجود شروع به درخشیدن کرد. شب اول کمی نورانی تر شد. شب بعد بیشتر. او هر شب تمرین می کرد و از نور ستاره های دیگر انرژی می گرفت.
تا اینکه یک شب، از روی زمین، پسری کوچک او را دید. پسر به مادرش گفت: «مادر، نگاه کن! آن ستاره از همه زیباتر می درخشد!» مادر لبخند زد: «این ستاره سخت کوشی و پشتکار را به ما یاد می دهد.»
ستارهی کوچک فهمید موفقیت یعنی خوب درخشیدن به هر نوری که هستی، نه بزرگ ترین بودن.
لاک پشت دونده
در جنگلی پر از حیوانات تندرو، لاک پشتی به نام “کندی” زندگی می کرد.
همه می گفتند لاک پشت ها کندند و نمی توانند در مسابقه ها برنده شوند. یک روز کندی تصمیم گرفت در مسابقهی سالانهی جنگل شرکت کند.
روباه و خرگوش به او خندیدند و گفتند: «تو حتی به خط پایان هم نمی رسی!» مسابقه شروع شد. خرگوش و روباه با سرعت از کندی جلو زدند، اما وسط راه خسته شدند و زیر درختی برای استراحت خوابشان برد.
کندی اما آهسته و پیوسته قدم برمی داشت. او هر چند دقیقه یک بار به خودش می گفت: «یکی یکی، قدم به قدم.» خورشید گرم می تابید، نفسش بند می آمد، اما دست از تلاش برنداشت.
وقتی به خط پایان رسید، همه حیوانات با تعجب او را تشویق کردند. خرگوش و روباه هنوز خواب بودند! کندی فهمید موفقیت همیشه مال تندروها نیست؛ گاهی پشتکار از هر سرعتی قوی تر است.
مداد شکسته
در قلمدانی پر از مدادهای فانتزی، یک مداد معمولی و کمی شکسته بود. مدادهای دیگر او را مسخره می کردند: «چه فایده؟ نوکت شکسته است و رنگت هم مثل ما شیک نیست!»
مداد شکسته خیلی غمگین شد. تا اینکه یک روز، نقاشی کوچکی به سراغ قلمدان آمد. او به دنبال مدادی می گشت که با آن بتواند طرح یک پرندهی زیبا را بکشد. همه مدادها خودشان را پیش کشیدند، اما نقاشی گفت: «نوک شما خیلی ضخیم است!» چشمش به مداد شکسته افتاد.
مداد شکسته با خجالت گفت: «من خوب نیستم… شکسته ام.» اما نقاشی نوک تیز و باریک او را دید و با آن شروع به کشیدن پرنده کرد. آنقدر قشنگ کشید که مداد شکسته از خوشحالی گریست.
او فهمید هر نقصی می تواند یک فرصت پنهان باشد و موفقیت یعنی پیدا کردن جایی که به خوبی هایت نیاز دارند.
نهنگ آوازخوان
در اعماق اقیانوس، نهنگی به نام “هومو” زندگی می کرد که صدای خوشی نداشت.
هر وقت آواز می خواند، ماهی ها فرار می کردند و دوستانش می گفتند: «بهتره ساکت باشی!» هومو ناراحت بود اما عشق به آواز خواندن را در دلش زنده نگه داشت. هر روز صبح زود به گوشه ای از اقیانوس می رفت و تمرین می کرد.
صدایش گاهی زیر می رفت، گاهی زبر، اما دست نکشید. او به امواج گوش می داد، از دلفین ها نحوهی نفس کشیدن را یاد می گرفت و از مرجان ها هماهنگی را.
یک روز طوفان سختی در گرفت. جوجه ماهی ها گم شده بودند و مادرانشان ناامید. هومو با صدای آرام و دلنشینش شروع به خواندن کرد. صدا آنقدر زیبا و رسا بود که همه ماهی های گمشده به سوی او آمدند و به مادرانشان رسیدند. از آن روز، کسی به هومو نخندید.
او فهمید موفقیت یعنی کسی را با هنرت نجات بدهی، نه فقط هنرمند بودن.
گربه ی بی شکار
گربه ای نارنجی به نام “جرئت” در دهکده ای زندگی می کرد که هیچ وقت نتوانسته بود موشی شکار کند. موش ها به او می خندیدند و گربه های دیگر او را احمق خطاب می کردند.
یک روز جرئت تصمیم گرفت روشش را عوض کند. به جای دویدن دنبال موش، رفت پشت کتابخانه نشست و کتاب «هنر شکار موش» را خواند. یاد گرفت که باید صبور باشد، کمین کند و سروصدا نکند. روزها تمرین کرد. آرام راه رفتن، نگاه دقیق و حرکت ناگهانی را بارها تکرار کرد.
هفته بعد، وقتی موش ها مشغول دزدی پنیر از آشپزخانه بودند، جرئت بی صدا وارد شد. یک موش کوچک از بقیه جا ماند. جرئت به جای حمله، با مهربانی گفت: «برو به دوستانت بگو این آشپزخانه امن نیست.» موش فرار کرد و دیگر هیچ موشی به آن خانه نزدیک نشد.
دهقان از جرئت تشکر کرد و به او ماهی داد. گربه فهمید موفقیت فقط در گرفتن نیست؛ گاهی در پیدا کردن راه حل باهوشانه تر است.
بذر سیب
پسر کوچکی یک روز یک سیب خورد و دانه هایش را در حیاط خانه شان کاشت. مادرش گفت: «از یک دانه، درخت نمی روید مگر سال ها صبر کنی.» پسر ناامید نشد.
هر روز به دانه ها آب می داد، با آنها حرف می زد و خاک را نرم می کرد. بهار بعد، یک جوانهی نازک از خاک سرک کشید. پسر ذوق کرد اما جوانه کوچک بود. سال بعد، کمی بزرگ تر شد. دوستان پسر به او می خندیدند: «هنوز درختی نداری!» پسر اما هر روز از نهال مراقبت می کرد.
زمستان ها برایش پتو می برد، تابستان ها سایه بان درست می کرد. پنج سال بعد، یک روز بهاری، درخت سیب پر از شکوفه های سفید و صورتی شد. سپس سیب های قرمز و آبدار روی شاخه ها ظاهر شدند.
پسر حالا کمی بزرگ تر شده بود. با افتخار به دوستانش سیب تعارف کرد و گفت: «موفقیت همیشه فوری نیست؛ گاهی باید سال ها صبور باشی تا میوهی زحماتت را بچینی.»
توپ تنیس
در جعبه ی توپ های تنیس، یکی از توپ ها کمی بادش کم بود. مربی گفت: «این توپ به درد بازی نمی خورد» و او را کنار گذاشت. توپ ناراحت بود. یک روز دختری به نام سارا آمد و توپ کم باد را برداشت. بقیه توپ ها خندیدند: «اون به هیچ دردی نمی خوره!» سارا اما گفت: «همه چیز یک جورایی می تونه مفید باشه.» سارا توپ را تمیز کرد و جلویش هدف گذاشت. روزی ده بار تمرین می کرد که توپ را دقیقاً به نقطهی قرمز روی دیوار بزند. توپ کم باد چون نرم تر بود، کنترلش راحت تر بود. بعد از چند هفته، سارا می توانست توپ را به هر نقطه ای که می خواست بفرستد. در مسابقهی مدرسه، همه از مهارت سارا در شوت های دقیق تعجب کردند. توپ کم باد به مربی نشان داد که هر چیزی اگر درست استفاده شود، می تواند قهرمان شود. موفقیت یعنی فرصت دوباره به هر چیز بی ارزشی بدهی.
جوجه اردک زشت
این بار قصه ای تازه از یک جوجه اردک در مزرعه ای بزرگ. او از برادرانش کوچک تر و با پرهای خاکستری به دنیا آمد. اردک ها به او می گفتند: «زشت و بی مصرف!» جوجه اردک گریه کنان از مزرعه فرار کرد و به جنگل پناه برد. در آنجا جغدی دانا به او گفت: «تو هنوز بزرگ نشده ای. صبر داشته باش.» جوجه اردک هر روز در برکه شنا می کرد، از حشرات تغذیه می نمود و قوی می شد. زمستان سخت از راه رسید، اما او تسلیم نشد. بهار که آمد، یک روز به کنار برکه رفت و در آب نگاه کرد. دیگر جوجه اردک خاکستری نبود. پرهای سفید و درخشان، گردنی بلند و قیافه ای سلطنتی داشت. او یک قوی زیبا شده بود. به مزرعه برگشت. همه اردک ها شرمنده از او عذرخواهی کردند. قوی گفت: «موفقیت یعنی تبدیل شدن به خود واقعی ات، نه آن چیزی که دیگران می خواهند. گاهی باید از قفس کوچک بیرون بزنی تا بالهایت را پیدا کنی.»
منبع: روزانه





