آموزشی

معنی و تفسیر شعر « شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت …» از غزلیات حافظ

با معنی و تفسیر شعر « شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت …» از غزلیات حافظ در این مطلب همراه ما باشید.

اینتین – حافظ در اشعار خود به نقد جامعه و مسائل اجتماعی نیز پرداخته است. او با زبانی کنایه‌آمیز و هنرمندانه، نواقص و مشکلات اجتماعی زمان خود را مورد انتقاد قرار می‌دهد.

غزل شماره ۸۸ حافظ شیرازی

شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت

«فِراق یار، نه آن می‌کند که بتوان گفت»

حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر

کنایتی‌ست که از روزگار هجران گفت

نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟

که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت

فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل

به تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت

من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب

که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت

غمِ کهن به میِ سال‌خورده دفع کنید

که تخم خوش‌دلی این است؛ پیرِ دهقان گفت

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود

که این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت

به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو

تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟

مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل

قبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟

من این نگفته‌ام آن کس که گفت بُهتان گفت

تفسیر این شعر

بیت اول: «شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت / فِراق یار، نه آن می‌کند که بتوان گفت»

شاعر از یعقوب پیامبر (پیر کنعان) نقل می‌کند که جدایی از یار آن‌چنان سخت است که وصف‌ناپذیر است. حافظ می‌گوید درد هجران را نمی‌توان در کلمات جای داد. این بیت، درِ غزل را با اذعان به عجزِ زبان می‌گشاید.

بیت دوم: «حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر / کنایتی‌ست که از روزگارِ هجران گفت»

واعظ شهر از هول قیامت می‌گوید، اما حافظ می‌گوید این حرف‌ها کنایه از روزگار هجران (جدایی از معشوق) است. یعنی خودِ قیامت، در برابر دردِ هجران، کوچک است. عشق، جهنمی بزرگ‌تر از وعد و وعیدهای واعظ می‌آفریند.

بیت سوم: «نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟ / که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت»

از چه کسی نشان یارِ سفرکرده را بپرسم؟ باد صبا (رساننده پیام عاشقانه) هر چه گفت، پریشان گفت (بی‌سروسامان و آشفته). یعنی خودِ طبیعت هم از فراق، سرگشته و ناتوان است.

بیت چهارم: «فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل / به تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت»»

افسوس که آن زیبارویِ نامهربانِ مهرگسل (پاره‌کننده پیوند دوستی)، چه آسان با یاران خود وداع کرد. حافظ از بی‌وفایی و سنگدلی معشوق شکایت دارد. «آسانی» در اینجا یعنی سهل‌انگاری در شکستن دل.

بیت پنجم: «من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب / که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت»»

از این به بعد، من با مقام رضا (خشنودی به قضا) و شکرِ رقیب (سپاس از رقیب) هستم. چون دلم به دردم عادت کرد و از درمان دست کشید. حافظ به طرز مغرورانه‌ای رنج را می‌پذیرد و حتی از رقیب سپاسگزار است!

بیت ششم: «غمِ کهن به میِ سال‌خورده دفع کنید / که تخم خوش‌دلی این است؛ پیرِ دهقان گفت»»

غم کهنه را با شراب کهنه (می سال‌خورده) دفع کنید. پیر دهقان (پیرِ دانا و کشاورزِ تجربه‌دیده) گفت که تخم خوش‌دلی همین است. یعنی شادی را باید در عمقِ تجربه‌های تلخ و کهنه جست.

بیت هفتم: «گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت»»

گره را به باد مزن، حتی اگر باد به نفع تو حرکت کند. این حرف، باد با سلیمان پیامبر گفت (در مثل). اشاره به داستان بادِ رامِ سلیمان. یعنی از قدرتِ زودگذر و موقتی مغرور نشو. گره‌گشایی واقعی از جنس حلم است، نه طوفان.

بیت هشتم: «به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو / تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟»»

در مهلتی که آسمان به تو می‌دهد، از راه خارج نشو. کی به تو گفت که این پیر (زال) ترک داستان‌ها (فتنه‌ها و هنرهای قدیم) گفته؟ حافظ می‌گوید با فرصتی که روزگار می‌دهد، عاقل باش و از مسیر درستی خارج نشو. «زال» اشاره به زال زر، پهلوان پیر و دانای شاهنامه است.

بیت نهم: «مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل / قبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت»»

از چون و چرا (پرسش و اعتراض) دم مزن، چون بندهٔ اقبال‌یافته (بنده عاشق) هر سخنی را که جانان (معشوق) گفت، به جان خرید. عشق، مقام تسلیم بی‌چون‌وچراست. حافظ عاشق را از منطق‌گراییِ سرد نهی می‌کند.

بیت دهم (پایانی): «که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟ / من این نگفته‌ام آن کس که گفت بُهتان گفت»»

کی گفته حافظ از اندیشه تو بازگشته (پشیمان شده)؟ من این حرف را نزده‌ام؛ هر که گفت، بهتان (تهمت) زده است. حافظ در پایان، با قاطعیت تمام، هرگونه نسبتِ عقل‌گرایی یا پشیمانیِ عاشقانه را تکذیب می‌کند. او بر عشق و مستی خود پافشاری دارد.

خلاصه تفسیر:

این غزل، مانیفستِ عشقِ تسلیم‌شده اما مغرور حافظ است. او از یک سو ناتوانی زبان در وصف فراق را می‌گوید، از سوی دیگر رقیب را شکر می‌گوید! عشق در اینجا، نه نرم و نالان، بلکه سرسخت و حتی طعنه‌آمیز است. درونمایهٔ اصلی: بی‌زبانیِ هجران، شکرِ رنج، تسلیمِ بی‌چون‌وچرا در برابر معشوق، و تکذیب هرگونه پشیمانیِ عقلی. حافظ نشان می‌دهد که عاشقِ واقعی، فراتر از قیامت، رقیب و عقلِ محتاط عمل می‌کند.

منبع: روزانه

اینتین رو در شبکه های اجتماعی دنبال کن

نمایش میخوام به دنیا بیام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا